پنج‌شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳ |  عضویت / ورود

آرشیو: وقتی بیماری وسواس فکری و سوء ظن با بیماری افسردگی ترکیب شود!


نمی‌دانم سریال «ماه و پلنگ» را می‌بینید یا خیر؟ گذشته از انتقاداتی که منتقدان به آن دارند (از جمله اینکه کارگردان آن همان کارگردان سریال «ستایش» است و تِم کلی سریال و حتی بازیگران آن شبیه ستایش است که البته من چندان قبول ندارم و در عوض انتقاد دارم که گاهی داستان در اوج عرفان به سر می‌برد و گاهی در حالت لودگی و تمسخر و همین باعث می‌شود آن تأثیری که انتظار می‌رود را روی مخاطب نگذارد. معمولاً خنده تأثیر حالت عرفانی را از بین می‌برد)  با همه این‌ها، ظاهراً نویسنده هوشمند و خوش‌فکری داشته؛ بنابراین، داستان حاوی نکات ریز و جالبی است که حداقل تا اینجا منِ بدپسند را جذب کرده!

چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم، قسمت ۱۶ این سریال (یعنی دیروز، ۶ آذر ۹۵) بود. در این قسمت، اشاره‌های جالبی به بیماری OCD و NDP شد که از قضا ما در بین فامیل، چند ماه است که یک مصیبت عظما با این بیماری پیدا کرده‌ایم!

داستان از این قرار است

سوژه داستانِ ما، پدربزرگ ما است که این روزها ۹۰ ساله شده.

همه چیز از فوت خاله ما شروع شد که من جریانش را در مطلب «کسی برای سرطان کبد راه درمان سراغ ندارد؟» گفتم. او پس از حدود ۳ سال مبارزه با سرطان، دو سال پیش عمرش را به شما داد. بعد از فوت او، یک مشکل عجیب کم‌کم شروع به رشد کرد: او و فرزندانش تقریباً یک روز در میان به پدربزرگ و مادربزرگ تنهای ما سر می‌زدند و باعث رونق خانه آن‌ها (و رونق کل فامیل) می‌شدند اما با فوت خاله، این رونق از خانه پدربزرگ ما رفت و آن‌ها حسابی تنها شدند. ظاهراً در این رفت‌وآمدها خاله ما چند باری به شوخی به پدربزرگ ما گفته بود: این رضا (یعنی شوهرش) را کمی نصیحت کن، من را اذیت می‌کند. (دقت کنید که فقط شوخی بوده چون خاله ما و شوهرش هیچ مشکلی با هم نداشتند و خیلی هم با هم خوب بودند)

بعد از فوت خاله ما، شوک بزرگی به همه و از جمله پدربزرگ ما وارد شد و پس از آن هم که تا حداقل دو سال، پدربزرگ ما کاملاً تنها شد. (مادربزرگ ما در مراسم‌ها و خانه‌های مختلف می‌گردد و مشکلی ندارد اما پدربزرگ، تنها در خانه است و از طرفی مثلاً یک هفته می‌رفت باغ و تنها در باغ مراقب انارهایش بود...) و خیلی مسائل دیگر هم دست به دست هم داد؛ مثلاً تا چند هفته آن‌ها تلویزیونشان سوخت و تنها سرگرمی‌شان از بین رفت و بچه‌هایش هم احتمالاً در ذهنشان می‌گفتند آخر آن‌ها که گوش‌هایشان نمی‌شنود و چشم‌هایشان هم درست نمی‌بیند، تلویزیون می‌خواهند چه کار و خلاصه تنهایی پشت تنهایی.

او که یک پیرمرد شدیداً سوداوی بود (یعنی بسیار اهل سوء ظن و فکر و خیال بود به طوری که به برادر خودش هم دائم سوء ظن داشت...)، دو مورد دیگر به او اضافه شد: شوک بزرگ و افسردگی!

این‌ها کم‌کم در او رشد کرد تا اینکه چند ماه پیش مادربزرگ ما آمد خانه ما که نزدیک آن‌ها هستیم و گفت: من امشب اینجا می‌خوابم... اوائل فکر می‌کردیم شاید بابابزرگ رفته باغ و در این شرایط او می‌آید خانه ما می‌خوابد... کم‌کم متوجه شدیم بابابزرگ هست و او می‌آید... و کم‌کم متوجه شدیم که او حرف‌های زشتی می‌زند که مادربزرگ ما نتوانسته تحمل کند و آمده خانه ما.

تا چند ماه این روال ادامه پیدا کرد تا اینکه طی دو سه ماه اخیر به اوج خود رسید!

یک شب مادربزرگ آمد و گفت که من را بعد از چند ده سال زندگی مشترک که چنین کار نکرده بود، کتک زده! یک مشت زده بود و صورتش کبود شده بود و تا چند روز خوب نمی‌شد.

بعد از کلی وساطتِ بچه‌ها، عزیز دوباره می‌رفت خانه و دوباره چند روز پیش آمد و گفت: این بار چاقو آورده بود ... (نه برای کشتن اما ظاهراً برای تهدید)

دوباره کلی وساطت و... دیگر کار به جایی رسید که چند شب پیش ظاهراً می‌خواسته عزیز را خفه کند!!

دلیل؟ باور نمی‌کنید! او «رضا» یعنی شوهرخاله ما (شوهرخاله‌ای که از قضا بسیار بامحبت و دوست‌داشتنی است) را مسبب مرگ خاله می‌داند و دائم و هر روز به عزیز گیر می‌دهد که تو چرا می‌روی خانه آن‌ها!؟ عزیز دائم قسم می‌خورد که من آنجا نبودم، او می‌گوید من خودم دیدم...! هر بار که عزیز از درِ خانه می‌رود داخل، او شروع می‌کند که تو الان پیش رضا بوده‌ای! دقت کنید که قسم می‌خورد که من خودم دیدم که تو با او بودی! (خیلی جالب است! خوب دقت کنید که او واقعاً تصویرسازی می‌کند و انگار این چیزها را واقعاً می‌بیند! چون با جزئیات تعریف می‌کند...)

حتی با فرزندان خاله بد شده چون آن‌ها فرزندانِ رضا یعنی مثلاً قاتل دختر او هستند!

این سوء ظن دائم دارد گسترش پیدا می‌کند! او به هر کسی که بفهمد کوچک‌ترین رابطه‌ای با رضا دارد، همین کارها را می‌کند! به دخترها و حتی ما هم شک کرده و همه را خیانتکار می‌داند و می‌گوید شما همه طرفدار رضا هستید!

همه بدی‌های عالم سر رضا خراب می‌شود؛ مثلاً چند هفته پیش چند دزد چند انار از باغش برده بودند، آمده بود خانه و می‌گفت رضا آمده باغم را دزدیده!

باور نمی‌کنید چقدر سوژه جالبی شده!

یعنی یک رفتارهای جالبی از او می‌بینیم که همه در بهت فرو رفته‌ایم!

نکته ظریف ماجرا این است که این شوهرخاله و فرزندانش بیشتر از همه گردن او حق دارند! مثلاً موقع انارچینی یا آب دادن درختان و خیلی کارهای دیگر، این «رضا» و بچه‌هایش بودند که به کمک او می‌رفتند نه ما! (اینجا را یادتان باشد که نزدیک‌ترین دوست بابابزرگ، همین رضا بود)

یعنی ما در این مدت انواع ترفند را پیاده کرده‌ایم، فایده ندارد که ندارد!

مثلاً جدیدترین سوژه این است که به او گفته‌ایم «رضا مرده! اعلامیه‌اش هم سر خیابان است، برو بگو فلانی برایت بخواند» و به آن شخص سپرده‌ایم که اگر آمد پرسید، این اعلامیه از کیست بگو از رضا ... که این خیالش راحت شود که رضا مرده!! و به شوهرخاله بیچاره سپرده‌ایم که یک مدت جلو چشم او آفتابی نشود! اما باز هم فایده ندارد! او هر سه جمله، یک جمله‌اش نفرین و فحش به رضا است!

وقتی با ما صحبت می‌کند، رفتارش کاملاً عادی و پر از حرف‌های خوب است اما به محض اینکه در خلوت خود قرار می‌گیرد، شروع می‌کند به پرورش سوء ظن نسبت به شوهرخاله مظلوم ما!

نهایتاً چند روز است که او را تنها در خانه گذاشته‌ایم و عزیز رفته خانه خاله کوچک ما و دایی که با روان‌پزشک صحبت کرده و قرض گرفته، دارد به زور به او قرص می‌خوراند تا ببینیم به کجا می‌رسیم...

شاید بدترین بیماری این بیماری باشد! بگویید چرا؟ چون شخص به همه چیز و همه کس، سوء ظن دارد و از جمله: به پزشک و دارو! او به زور، یک قرص می‌خورد و دیگر تا یک هفته نمی‌خورد! دائم می‌گوید: شما از دست من خسته شده‌اید و می‌خواهید با این قرص‌ها من را بکشید! با هزار ترفند قرص را در غذا و آب و غیره حل می‌کنیم و به خوردش می‌دهیم! می‌گوید: من خودم حکیم همه‌ی عالم هستم!!!

چند روزی است که تصمیم گرفته‌ایم او را ببریم جایی که تحت مراقبت باشد، چون واقعاً رفتارهایش خطرناک شده!

برویم سراغ فیلم ماه و پلنگ

فیلم، حکایت دختری است که در روزِ ازدواجش، یک ماشین که یک پسر بدون گواهینامه راننده آن است با نامزدش تصادف می‌کند و نامزد به طرز فجیعی در دامان دختر فوت می‌کند! (شوک بزرگ)

دختر که ظاهراً تنها است (این را می‌شود از «تک‌فرزند بودن» او در فیلم فهمید) و اهل فکر و خیال، سر قبر نامزدش قول می‌دهد که انتقام خون نامزد را بگیرد و بنابراین از راننده شکایت می‌کند و دوست قدیمی‌اش که حالا یک وکیل شده را پیدا می‌کند و وکیل خود انتخاب می‌کند. پدرِ پسری که راننده بود به خاطر حب فرزند (که یکی از اوج‌های عرفانی این سریال بود) ادعا می‌کند که او خودش پشت فرمان بوده... اما فیلم‌هایی که فیلمبردار مراسم عقد گرفته مشخص می‌کند که یک جوان پشت ماشین بوده. به هر حال، بعد از کلی ماجرا، پدر و مادرِ نامزد قبول می‌کنند که دیه فرزندشان را بگیرند و شکایت خود را پس بگیرند. دو فیلمبردار شاهد هم به ازای دریافت چند میلیون قبول می‌کنند که در دادگاه شهادت ندهند... و خلاصه نهایتاً پرونده بدون اثبات جرمِ آن پسری که پشت فرمان بود، مختومه می‌شود! وقتی دختر این قضایا را می‌بیند (اینکه شاهدها شهادت ندادند و پدر و مادر داماد هم پول گرفتند و رضایت دادند) سوء ظن‌هایش شروع می‌شود! به همه، و از همه بدتر به آن دوستش که وکیلش بود (نزدیک‌ترین شخص در این فیلم به او) شک می‌کند و معتقد می‌شود که او هم پول گرفته و وقت را تلف کرده تا پرونده به نفع آن مجرم مختومه شود! (در حالی که آن دختر هرگز چنین کاری نکرده)

خلاصه، دختر آنقدر با خودش کلنجار می‌رود تا جایی که یک سری رفتارهای خطرناک از خود بروز می‌دهد (مثلاً همسرش را در اتاق خودش تصور می‌کند و لباس عروسی‌اش را می‌پوشد و با او از اتاق بیرون می‌آید و این‌جور وهم‌ها) و نهایتاً پدر و مادر مجبور می‌شوند او را به تیمارستان ببرند تا تحت مراقبت باشد...

خوشبختانه ویدئوی این قسمت را پیدا و آن بخش اصلی را جدا کردم. خواهش می‌کنم حتماً این ۲۰ دقیقه از این سریال را ببینید تا متوجه شوید که سوژه‌ی این سریال و سوژه‌ی زندگی ما به چه بیماری‌ای دچار شده‌اند و خیلی نکات ریز که در همین چند دقیقه نهفته است:

به ویژه، دقیقه ۸ تا ۱۰ را ببینید:

نکاتی در مورد این بیماری:

من خلاصه‌ای از نکات این سریال و آنچه در پدربزرگ‌مان دیده‌ام را اینجا قرار می‌دهم، مطمئنم که برای کسانی که با این معضل روبه‌رو خواهند شد و با جستجو این مطلب را پیدا می‌کنند، مفید خواهد بود:

۱- چه کسانی مستعد این بیماری هستند؟

- می‌توان به طور خلاصه گفت که «سوداوی‌ها» بهترین سوژه‌ی این بیماری هستند. (برای اینکه بدانید سودا چیست؟ سوداوی کیست؟ باید مطلب «آشنایی با موضوع مهمی به نام «مزاج» در نیم ساعت ؛ فایل صوتی صحبت‌های مهندس نیرومند در مورد مزاج» را مرور کنید) در مجموع، کسانی که خیلی فکر و خیال می‌کنند و به اطرافیان سوء ظن دارند. این بیماری که از خطرناک‌ترین بیماری‌ها است در اصطلاح OCD نامیده می‌شود. OCD مخفف Obesssive Compulsive Disorder و به معنی «اختلال وسواس فکری عملی» است.

- افرادی که تنها هستند. تنهایی یکی از خطرناک‌ترین موقعیت‌ها برای بشر است! در تنهایی انسان آنقدر با خودش به صورت بازتابی فکر می‌کند تا این حلقه‌ی نامتناهیِ افکار، کار دستش بدهد! افرادی که به تنهایی برای تحصیل و... برای مدت طولانی به کشورهای دیگر سفر می‌کنند اکثراً به چند نوع بیماری روحی دچار می‌شوند که یکی از آن‌ها همین است! اما آن‌ها که با خانواده سفر می‌کنند مشکلات روحی کمتری خواهند داشت. (قابل توجه آن پدر و مادر بی‌سواد که فرزند مجرد و تنهایشان را برای «پیشرفت»! به خارج می‌فرستند و بعد از مدتی یک دیوانه تحویل می‌گیرند!)

- افرادی که بیکار هستند. دقت کنید که پدربزرگ و مادربزرگ ما بی‌سواد هستند. تصور کنید! صبح که از خواب بیدار می‌شوند تا شب، چه کار می‌خواهند کنند؟ هیچ کاری ندارند! خوب معلوم است که باید دائم فکر و خیال کنند تا از بیکاری دربیایند! به همین دلیل است که من در مطالبی مثل «اگر بفهمم یک جوان شیعه دنبال دانش نیست... یا: علم بهتر است یا ثروت؟» و «برای دوران پیری خود برنامه ریزی کرده‌اید؟» اینقدر تأکید می‌کنم که برای پیری و دوران بیکاری خود برنامه‌ریزی کنید. دقت کنید که چه جوان و چه پیر! همه در بیکاری در خطر این بیماری هستند. من جوان‌هایی را سراغ دارم که به خاطر بیکاری بیش از حد، به بیماری‌های عصبی وحشتناک دچار شده‌اند.

- از همه مهم‌تر: افرادی که در معرض یک شوک بزرگ قرار می‌گیرند!

وقتی یک پدر و مادر، فرزند خود را از دست می‌دهند یا یک دختر که تازه نامزدی را (بعد از کلی تلاش! :) [شوخی]) پیدا کرده، او را از دست می‌دهد یا یک نفر شغلش را از دست می‌دهد و خیلی خیلی مثال‌های دیگر... این‌ها همه یک جرقه برای شعله‌ور شدن آتش این بیماری هستند.

- کسانی که به بیماری NDP دچار هستند. NDP مخفف Narcissistic Personality Disorder و به معنی «اختلال شخصیت خودشیفته» است. در این اختلال، شخص، خود را عقل کل می‌داند (مثل بابابزرگ ما که خود را «حکیم همه عالم» می‌داند یا مثلاً می‌گوید: ۱۲۰ سال که چیزی نیست، بابای ما ۱۲۰ سال عمر کرد، ما خیلی بیشتر از این عمر می‌کنیم!!) و حاضر نیست قبول کند که اشتباهاتی دارد. مثلاً اگر به او بگویید: «چند تا از گناهانت را بشمار» او معتقد است که هیچ گناهی مرتکب نشده و قبول نمی‌کند که برخی کارهایش اشتباه یا گناه است!

https://img.aftab.cc/news/95/ndp.jpg

- افرادی که کتاب‌ها و مطالب خطرناک می‌خوانند! اگر به فیلم بالا دقت کنید، یک نکته ریز در آن این است: خانم دکتر می‌آید و می‌بیند که دختر دارد یک کتاب می‌خواند! رنگ جلد کتاب چه رنگی است؟ سیاه! داستان؟ مورد علاقه دختر است؛ یعنی نویسنده القا می‌کند که این رمان هم یک رمان خطرناک مثل زندگی خودش است. نشان به آن نشان که خانم روانشناس می‌گوید: باز هم که این کتاب رو می‌خونی!؟ (یعنی نباید هر کتابی را بخوانی...) [تأکید می‌کنم که فیلم را خیلی با دقت نگاه کنید. برخی نکاتش را هر کسی متوجه نمی‌شود. رفتارهای خانم روانشناس بسیار عالی و هوشمندانه طراحی شده. القائاتی که به بیمار می‌کند. رفتارهای بیمار که چطور با خودش فکر و صحبت می‌کند... چیزهایی که در ذهنش می‌سازد و گوشزدهای عرفانی آن پیرمرد به جوان و خلاصه خیلی نکات جالب و حتی نماهای فیلم و رنگ‌ها دلیل و معنی مهمی دارند]
همانطور که در مطلب «دانستنی‌های خطرناک» گفتم، خواندن برخی کتاب‌ها خیلی خیلی خطرناک است! مثلاً کتاب‌های دکتر شریعتی که اگر دقت کنید رنگ جلد تمام کتاب‌هایش در انتشارات مختلف سیاه است! یعنی حتی طراح جلد را هم تحت تأثیر قرار داده چه برسد به خواننده آن و چه برسد به خودِ نویسنده!

 

۲- علائم این بیماری چیست؟

- شخص بیمار، به طور عجیبی روی یکی از نزدیک‌ترین اطرفیانش حساس می‌شود و او را متهم به خیانت علیه خودش می‌کند! مثلاً بهترین دوستش، یا همسرش و... . مثلاً یک مرد یا زن، همسرش را متهم به خیانت ناموسی می‌کند یا یک فرزند، هر چه مشکل در زندگی دارد را به خاطر وجود مادر یا پدرش می‌داند.

- در حالی که در حالت عادی، بسیار طبیعی رفتار می‌کند، اما وقتی بیکار می‌شود یا صحبت از آن شخص خاص می‌شود، ناگهان رفتارهایی از خود بروز می‌دهد که باور کردنش برای شما سخت است! انگار که تبدیل به یک ماشین بی‌احساس و بی‌درک شد! دائم به او ناسزا می‌گوید و او را تهدید به انواع کارهای خشن می‌کند. (فراموش نکنید که من چند سال پیش، پدربزرگم را یکی از الگوهایم می‌دانستم و چقدر از او در همین سایت تمجید می‌کردم و الان هم وقتی آرام است، آنقدر شیک صحبت می‌کند و آنقدر خوب است که هیچ کس باور نمی‌کند آن رفتارها از او بروز کند! جالب است که ما گاهی به عزیزمان شک می‌کردیم! می‌گفتیم: آخر مگر می‌شود پدربزرگ این کار را کرده باشد!؟ تو اشتباه می‌کنی!!! یعنی آنقدر رفتارهای او عجیب است که هیچ کس باور نمی‌کند...)

- شخص بیمار، تمام چیزهای بد را که در زندگی از آن شخص دیده به خاطر می‌آورد! یعنی مثلاً اگر در کودکی یک چیز بد از آن شخص دیده الان به یاد می‌آورد و آن‌را یادآوری می‌کند!

- بیمار، هر فردی که با آن شخص هر نوع رابطه‌ای داشته باشد را متهم به هم‌دستی با او می‌کند.

- بیمار دائم در حال تصویرسازی در مورد آن شخص است! یعنی مثلاً ممکن است او را الان در خیابان ببیند! یا الان یکی را بگیرد و خفه کند و فکر کند که او را خفه کرده! (در این حد! و واقعاً این موضوع جالب است و باید از نظر علوم اعصاب بررسی شود و البته شده که می‌شود جاهایی از مغز را تحریک کرد و شما در محیط آن چیزی را ببینید که به آن فکر می‌کنید!)

۳- درمان این بیماری چیست؟

در قطعه فیلم بالا به خوبی به درمان‌ها اشاره می‌شود؛ من هم برخی را لیست می‌کنم:

- همانطور که مشخص شد، سه عامل کلیدی باعث بروز این بیماری می‌شود: ۱- افسردگی ناشی از تنهایی ۲- سوء ظن و ۳- که جرقه اصلی را می‌زند: شوک بزرگ!
بنابراین، برای درمان این بیماری باید این سه عامل را از بیمار دفع کرد. پس راهکارها به شرح زیر خواهد بود:

- سرگرم بودن، آنقدر که فرصت و انرژی‌ای برای فکر و خیال باقی نماند. در فیلم، اگر دقت کنید خانم روانشناس به دختر، پیشنهاد می‌کند که در رشته مورد علاقه‌اش تحصیل کند. (اگر از من بپرسید که چرا اینقدر خودت را مشغول می‌کنی؟ [من شاید ده تا شغل داشته باشم! فقط تحصیل در سه رشته یک نمونه‌اش است] به شما خواهم گفت که برای این است که فرصت فکر و خیال نداشته باشم!)

- شلوغ کردن اطراف بیمار: اگر سوژه، مانند سوژه خانواده‌ی ما است، سعی کنید بیمار را تنها رها نکنید و او را در جمعی گرم قرار دهید. مثلاً مادر و خاله و داییِ ما این روزها به نوبت به پدربزرگ سر می‌زنند و می‌گویند و می‌خندند تا او آنقدر خسته بشود تا بخوابد! مثلاً دیشب تا ساعت یک نیمه شب پیش پدربزرگ بودند و او را سرگرم می‌کردند... (حالا جالب اینجاست که مادرمان می‌گفت: آخرش بعد از این همه گفتن و خندیدن گفت: فردا برویم محضر من این زن را طلاق بدهم خیالم راحت بشود!!!! :) تصور کنید یک پیرمرد ۹۰ ساله می‌خواهد یک پیرزن ۸۰ ساله را طلاق بدهد!)

- دور بودن از شخصی که بیمار روی او حساس شده: اگر دقت کنید خانم روانشناس به دختر پیشنهاد می‌کند که برود خارج از کشور... یعنی یک مدت از آن دوست و آن افرادی که فکر می‌کند به او خیانت کرده‌اند دور باشد. این کار می‌تواند با مسافرت‌های سیاحتی و زیارتیِ چند روزه اتفاق بیفتد.

- صحبت با روانشناس: روانشناسان برای همین مواقع آموزش دیده‌اند. هرگز از آن‌ها دوری نکنید. یک روانشناس خوب پیدا کنید و با او مشورت کنید.

- رفع مشکل از طریق روانپزشک: روانپزشکان با داروهای رفعِ مشکل، به خوبی آشنا هستند. اگر دارویی را تجویز می‌کنند حتماً هر طور شده به خورد بیمار بدهید. (پدربزرگ ما آن روزی که داروهایش را مصرف می‌کند، این مشکل را نداریم اما وقتی قطع می‌کند، مصیبت شروع می‌شود!)
ممکن است با این دیدگاه که دارو چندان مؤثر نیست، مصرف نشود، در این حالت ممکن است بخشی از سلول‌های مغزِ شخص به مرور صدمه ببیند و دیگر قابل ترمیم نباشد!

- انتقال بیمار به مراکزی مانند تیمارستان: در خطرناک‌ترین حالت، بیمار را به مراکزی منتقل کنید تا تحت مراقبت باشد. دقت کنید که ممکن است ناگهان دست به کاری بزند که دیگر کار از کار گذشته باشد و کار دست همه بدهد! (کشتن دیگران به خاطر انتقام یا خودش برای راحت شدن از این وضع، بدترین سناریو است)

- آشنا کردن بیمار با این بیماری: دقت کنید که دانشمندان معتقدند «آشنایی بیمار با بیماری»، خودش بخش اعظم مشکل را رفع می‌کند! همین که یکی بداند که این رفتارها نوعی بیماری است، تن به درمان می‌دهد...

- رفع مشکلات دیگری که مقدمه‌ساز این مشکل می‌شوند: مثلاً پدربزرگ ما در دو سال اخیر به شدت گوش‌هایش سنگین شده است و باید کلی داد بزنید تا یک جمله را بفهمد. همین عدم شنوایی باعث می‌شود صدای محیط را نشوند و بیشتر در خودش فرو برود! تازه دیروز خاله ما یک میلیون و سیصد هزار تومان داده و یک سمعک برایش خریده (حالا اگر قبول کند که بزند!). چشمانش هم که ضعیف شده و این قوز بالای قوز است! یا مثلاً از جوانی، امیدِ بابابزرگ ما به یک رادیو بود که آن رادیو خراب شد و به تلویزیون پناه آورد، تلویزیون هم که خراب شد دیگر تمام سرگرمی‌اش از بین رفت... رفع این مقدمات می‌تواند مانعِ رسیدن به آن نقاطِ خطرناک شود. یا مثلاً اینکه او چند روز آن هم در این هواهای سرد پاییز (که فصل انارچینی است و باید انبارها را از شر دزد حفظ کنند) تنها برود باغ، می‌دانید چه فاجعه‌ای است؟

۴- چطور با این نوع بیمارها رفتار کنیم؟

دقت کنید که این موضوع هم یک بیماری است مانند هر بیماری دیگری؛ مثل سرماخوردگی که باید درمان شود. لطفاً بیمار را درک کنید و سعی نکنید با ترک کردن او یا انجام رفتارهایی تأدیبی مشکل را بدتر کنید! (مثل اینکه ما اول گفتیم پدربزرگ را چند روز در خانه تنها بگذاریم که ادب بشود و قدرِ بودنِ مادربزرگ را بداند اما نه تنها افاقه نکرد بلکه بدتر و لجبازتر شد! تازه خودش برنج هم دم کرده بود!!!)

یک نکته، خیلی مهم است: اینکه بدانید که او خودش بیشتر از هر شخص دیگری از این وضعیت عذاب می‌کشد! کمکش کنید که از این وضع نجات پیدا کند...

 

صحبت پایانی:

این اتفاقات در اطراف انسان، یک درس برای او است! آن روز که این پدربزرگ و مادربزرگ باید می‌رفتند سواد یاد می‌گرفتند، فکر این مواقع را نکردند که یک روز آنقدر تنها و بیکار می‌شوند که کاری جز فکر و خیال و گیر دادن به هم نخواهند داشت! اما اگر به مطالعه عادت می‌کردند، الان مثل آیت الله موسوی اردبیلی بودند. او هم ۹۰ ساله بود و دو سه روز پیش مرحوم شد، پدربزرگ ما هم ۹۰ ساله است؛ مقایسه کنید!

البته درسِ دیگر، درس از همین «پیری» است! یکی از نشانه‌های عظمت خداوند همین «پیری» است! خیلی از بزرگان بوده‌اند که در سنین بالا به پرت‌وپلاگویی دچار شده‌اند! احتمالاً شما هم در خانواده مادربزرگ و پدربزرگی دارید که مثل یکی از همسایه‌های ما آلزایمر شدید دارد و یک دفعه می‌بینید رفته زیر میز غذاخوری دستشویی کرده! و صدها نمونه دیگر که همه می‌شناسیم... این‌ها برای این است که منِ جوان ببینم و یادم نرود که یک روز وضعم این می‌شود! پس نکند غرورِ زیبایی و قدرت جوانی من را بگیرد و سرمست شوم و خضوع و خشوع در برابر خداوند را فراموش کنم. به قول این آیه‌ی دوست‌داشتنی:

 أللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَیْبَةً یَخْلُقُ مَا یَشَآءُ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ

خداست که شما را از ناتوانی آفرید، سپس بعد از ناتوانی، قوّتی بخشید، آنگاه بعد از توانایی و قوّت، ضعف و پیری قرار داد؛ او هر چه بخواهد می‌آفریند، و اوست دانای توانا. (آیه ۵۴ سوره روم)

 آیات مربوط به پیری را مرور کنید. خیلی تأثیرگذار هستند؛ مثل آن آیه مشهور که: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلا يَعْقِلُونَ؟» (و هر که را عمر طولانی دادیم، خلقتش را وارونه کردیم! آیا نمی‌اندیشند؟) حقا که خلقت انسان وارونه می‌شود! مثل یک بچه می‌شود که نمی‌داند کجا باید دستشویی کند و یکی باید دستش را بگیرد و تاتی‌تاتی کند که راه برود و مثل یک بچه بهانه می‌گیرد و...

بگذریم...

تشکر از دست‌اندرکاران سریال ماه و پلنگ

در مجموع، داستان این سریال، جالب است و نکاتِ مفیدی در آن نهفته شده که می‌تواند درمان مشکلات امروز جوامع باشد. هر چند که یک سری بدآموزی‌هایی در فیلم هست (مثل همان ایراد همیشگی به همه فیلم‌های ایرانی که: این خانواده‌های داخل فیلم چرا اینقدر با خانواده‌های سطح جامعه ما متفاوت هستند؟ خانه‌های بسیار مجلل، سفر به آفریقا، ماشین شاسی‌بلند [High Chassis Car / شاسی تلفظ فرانسوی کلمه Chassis است] و...) اما به هر حال، از دست‌اندرکاران این سریال تشکر می‌کنم به ویژه از نویسنده که از طرز فکرش خوشم آمده است.

 

خوب، این هم یکی دیگر از تجربیات خانوادگی ما که نوشتن آن چهار پنج ساعت از من وقت گرفت اما مطمئنم مثل مطالب مشابه «معضلی به نام « قاریق بچه »!» و «اگر شما بودید، کدام را انتخاب می‌کردید؟ (آشنایی با بیماری نادر قلب ناقص در نوزاد)» و... برای خیلی‌ها مفید خواهد بود.

موفق باشید؛
حمید رضا نیرومند

آرشیو: آفتابگردان دانشجوی کارآموز قبول می‌کند


آپدیت: با توجه به استقبال بیش از حد، ظرفیت تکمیل شد. لطفاً فعلاً درخواستی ارسال نفرمایید.

به اطلاع دانشجویانی که در سراسر کشور در شرف اخذ درس «کارآموزی» هستند و احیاناً جای مناسبی را برای گذراندن ساعات کارآموزی پیدا نمی‌کنند می‌رسانیم که «آفتابگردان» کارآموز می‌پذیرد.

تا به حال اینطور پیش رفته‌ایم که به دانشجویان کارآموز، نسبت به توانایی‌هایشان کارهایی سپرده می‌شود.

به طور مثال:

- از یکی خواسته‌ایم با تماشای یک ویدئو که روال کلی راه اندازی یک سایت را در آن توضیح داده‌ایم، سایت مشتریان ما را آماده کند.

- از برخی خواسته‌ایم که در پشتیبانی به مشتریان بخش هاستینگ یا تستا به ما کمک کنند.

- از برخی دوستان در فروشگاه استفاده کرده‌ایم. (معرفی محصول جدید، تحلیل آمار فروشگاه، تبلیغ و غیره)

- از برخی دوستان خواسته‌ایم مطالب سایت را بخوانند و «برچسب‌گذاری» کنند یعنی چند کلمه کلیدی در مورد آن مطلب زیر مطلب بنویسند. (مثلاً مطالب صفحه ۵ به قبل را بررسی کنید...)

- از برخی دوستان خواسته‌ایم در تهیه فیلم‌های آموزشی به ما کمک کنند.

- از برخی دوستان خواسته‌ایم در مورد نحوه تولید یک محصول خاص جستجو کنند. (مثلاً برای بخشی از پروژه «پارس اسکن» و «پارس نویس»)

- از برخی دوستان که در شهر ما هستند خواسته‌ایم به رایگان، همراه با من در کلاس‌هایی مثل فتوشاپ و طراحی وب و شبکه و غیره شرکت کنند و در پایان هر جلسه جزوه آن جلسه را آماده کنند.

- و کارهایی از این قبیل.

معمولاً کارها طوری انتخاب می‌شوند که هم شخص چیزی یاد بگیرد و هم کار مفیدی برای سایت و کاربران انجام شود.

شرایط ما:

- فقط در صورتی که درس کارآموزی دارید درخواست بدهید. برگه کارآموزی لازم است. (افرادی که به صورت داوطلبانه حاضر به همکاری هستند پذیرفته نخواهند شد)

- ضمانت در مخفی نگه داشتن آنچه در پشت صحنه سایت اتفاق می‌افتد.

- علاقه به انجام کارهای مرتبط با طراحی وب.

- داشتن اینترنت پر سرعت.

- حضور مستمر در سایت و چک کردن ایمیل‌ها و پیغام‌های خصوصی و انجام هر چه سریع‌تر کارهای محول شده.

در صورت تمایل، فرم کارآموزی خودتان را برای کار در «کانون فرهنگی آفتابگردان» تکمیل کنید و پس از تأیید بخش‌های مرتبط در دانشگاه و استاد کارآموزی‌تان، یک عکس از آن به ایمیل ما (info در سایت aftab.cc) بفرستید.

پس از پایان دوره کارآموزی فرمی که ما باید تکمیل کنیم را با هزینه خودمان برایمان پست خواهید کرد و ما پس از مهر و امضا و درج نمره برایتان ارسال می‌کنیم.

(داخل پرانتز بگویم که اگر من خودم می‌خواستم کارآموزی بروم، حتماً از این فرصت استفاده می‌کردم)

موفق باشید؛
حمید رضا نیرومند

[7319 مشاهده | (ادامه متن ... | 10 نظرات| چاپ این مطلب | امتیاز : 0) | #اطلاعیه‌های آفتابگردان]

آرشیو: نحوه خرید ویدئوهای دوره طراحی وب مقدماتی + ثبت نام دوره جدید طراحی وب مقدماتی و پیشرفته و دوره فتوشاپ


احتمالاً می‌دانید که ما برگزاری دوره‌های آنلاین کانون آفتابگردان را با دوره «طراحی وب مقدماتی» در ۱ مرداد ۱۳۹۲ شروع کردیم و خوشبختانه این دوره که تجربه بسیار جذابی بود و ما را آماده عرضه سیستم مدفا کرد، با موفقیت و بدون مشکل حادی طی دو ماه برگزار شد و در انتهای شهریور آزمون پایان دوره برگزار شد. این دوره که ۴۰ نفر پیش‌ثبت‌نامی و ۱۵ نفر ثبت نامی قطعی داشت، در ۱۵ جلسه دو ساعت و نیمه تشکیل شد و با توجه به سطح بالای افراد حاضر در دوره، بنده مباحث را نسبتاً پیشرفته‌تر و کامل‌تر از دوره‌های حضوری بیان کردم.

به هر حال، این قول را داده بودیم که دوره پیشرفته طراحی وب را نیز بعد از اتمام آن دوره شروع کنیم. ضمن اینکه طبق درخواست‌های شما، نیاز به دوره فتوشاپ نیز احساس شد و گروهی نیز به دوره طراحی وب مقدماتی قبلی نرسیدند و درخواست برگزاری یک دوره دیگر را داشتند.

بنابراین، تصمیم گرفتیم سه دوره در ترم پاییز به صورت آنلاین برگزار کنیم که نام و روزها و ساعات برگزاری دوره‌ها به صورت زیر است. قیمت دوره‌ها نیز بسیار پایین‌تر از دوره‌های حضوری در نظر گرفته شده است:

۱- طراحی وب پیشرفته - جمعه‌ها ۵:۳۰ تا ۸ عصر - ۸۵ هزار تومان (قیمت دوره حضوری که در همین پاییز در دو مؤسسه با بنده تشکیل می‌شود: ۱۲۰ هزار تومان - اینجا را ببینید)

۲- فتوشاپ مقدماتی (و اگر بعداً لازم شد، فتوشاپ پیشرفته) - جمعه‌ها ۳ تا ۵:۳۰ عصر - ۵۰ هزار تومان (قیمت حضوری: ۸۰ هزار تومان)

۳- طراحی وب مقدماتی - جمعه‌ها ۹ تا ۱۲ صبح - ۹۵ هزار تومان (قیمت حضوری: ۱۸۰ هزار تومان)


فعلاً ساعات دوره به همین صورت است، اما اگر لازم شد، (و اگر وقت بنده آزاد شد) با هماهنگی افراد حاضر، یک جلسه دیگر در طول هفته خواهیم داشت.

توضیحات در مورد هر دوره:

۱- طراحی وب پیشرفته:

https://img.aftab.cc/news/92/web_advanced.png

در این دوره، ما نحوه طراحی یک CMS با زبان PHP (و طبیعتاً ترکیب آن با HTML و CSS و Javascript که در دوره مقدماتی یاد گرفته‌اید) را آموزش خواهیم داد. یک پروژه شبیه تستا و نمرا و امثالهم تعریف خواهیم کرد و با هم گام به گام پیش می‌رویم تا پروژه آماده شود.

توجه: پیش‌نیازهای این دوره: دوستان عزیزی که قصد شرکت در این دوره را دارند لطفاً در جریان باشند که سطح این دوره، واقعاً «پیشرفته» است! یعنی نیاز دارد که شما با مباحثی مانند پایگاه داده، مهندسی نرم افزار، زبان C و همینطور طراحی وب مقدماتی به اندازه کافی آشنا باشید وگرنه ممکن است واقعاً هنگ کنید!
اگر قطعاً قصد حضور در دوره را دارید، پیشنهاد می‌شود جزوات بنده در دروسی که نام بردم را از طریق این صفحه دانلود کنید و تا قبل از شروع دوره، مرور نمایید.

۲- فتوشاپ:

https://img.aftab.cc/news/92/photoshop_cc_middle_eastern.jpg

در این دوره که به گفته خیلی‌ها که در دوره حضوری شرکت کرده‌اند، خودش یک دوره پیشرفته به حساب می‌آید(!)، مباحث بسیار مهم در زمینه کار با فتوشاپ بیان می‌شود که از نگاه شخص من، برای همه کسانی که به هر نحوی با کامپیوتر سر و کار دارند الزامی است! یعنی کسی نباید بگوید من رشته شیمی هستم و به دردم نمی‌خورد! شما نمی‌خواهید عکس‌های شخصی خودتان و خانواده‌تان را رتوش یا کوچک کنید؟ نمی‌خواهید بدانید چاپ چهار رنگ و تک‌رنگ و غیره چیستند که بخواهید پوسترهای شغلی خود را درست چاپ کنید؟ نمی‌خواهید بدانید چطور یک عکس را برای انتشار در وب آماده کنید که کمترین حجم و بهترین کیفیت را داشته باشد؟ و خیلی مباحث مهم دیگر.

کار با ابزارها و مهم‌ترین پالت‌ها و گزینه‌های منوها در آخرین نسخه از فتوشاپ یعنی نسخه CC توضیح داده خواهد شد و مباحث حرفه‌ای مثل «ماسک»، Non-Destructive Editing (ویرایش غیرمخرب) و مباحث بسیار پیشرفته مثل نوشتن سه بعدی و غیره می‌ماند برای دوره پیشرفته.

فکر می‌کنم دوره به یاد ماندنی‌ای باشد...

۳- طراحی وب مقدماتی

https://img.aftab.cc/news/92/web_online_course.jpg

در این دوره نیز همان مباحثی که در دوره قبل مطرح شد مطرح خواهد شد که می‌توانید توضیحات کامل در مورد آن‌را در این صفحه مشاهده کنید.

توجه: در انتهای تمامی دوره‌ها مدرک رسمی جهاد دانشگاهی ارائه خواهد شد.

ثبت نام در دوره‌ها؟

فعلاً تا دهم مهر ماه ما پیش‌ثبت‌نام انجام می‌دهیم، اگر تعداد افرادی که اعلام آمادگی کردند، مانند دوره قبل به حد قابل قبولی رسید، اعلام می‌کنیم که واریز انجام و مدارک ثبت نام ارسال شود.

برای پیش‌ثبت‌نام در هر یک از دوره‌ها به آدرس زیر مراجعه نمایید:

http://yourl.ir/preregister

اطلاعیه‌ها و مطالب مرتبط در «انجمن کلاس‌های آنلاین سایت» مطرح خواهد شد.

سؤال: سرعت و حجم دانلود اینترنت من طوری است که امکان حضور در جلسات را ندارم. چه کار کنم؟
پاسخ: در دوره اخیر، کسانی که این مشکل را داشتند، ویدئوی هر جلسه که یک روز پس از آن جلسه ایمیل می‌شد را دانلود می‌کردند. (مثلاً شب‌ها که دانلود رایگان است برای دانلود می‌زدند)

 

و اما، ویدئوهای دوره طراحی وب مقدماتی اول:

http://aftab.cc/shop/img/p/307-388-large.jpg

ممکن است برخی دوستان بخواهند ویدئوهای دوره طراحی وب مقدماتی که در تابستان برگزار شد را داشته باشند. ویدئوهای تمام ۱۵ جلسه (همراه با صدا) با کیفیت عالی با قیمت ۲۷ هزار تومان در فروشگاه سایت قرار گرفت. می‌توانید برای سفارش این ویدئوها به آدرس زیر مراجعه کنید و از طریق فروشگاه سفارش دهید:

http://aftab.cc/shop/307-beginnig-web-designing-with-html-5-css-3-javascript.html

نکات مهم قبل از خرید:

- حق انتشار ویدئوهای خریداری شده مختص آفتابگردان است و به هیچ وجه نباید شخصی به جز خریدار از آن‌ها استفاده یا آن‌ها را تکثیر کند.(از نظر قانونی و شرعی، غیرمجاز است)

- می‌توانید یک محصول دیگر مثل پکیج آموزش PHP یا پکیج‌های دیگر در زمینه طراحی وب که در فروشگاه سایت موجود هستند را نیز سفارش دهید که مبلغ به ۳۰ هزار تومان برسد تا هزینه پست برای شما رایگان تمام شود.

- کسانی که در دوره‌ها شرکت می‌کنند، امکان دانلود ویدئوی هر جلسه را خواهند داشت. بنابراین، کسانی که در دوره آنلاین طراحی وب مقدماتی سری جدید شرکت کنند علاوه بر اینکه مدرک دریافت خواهند کرد، این ویدئوها را نیز بعد از هر جلسه به رایگان دریافت خواهند کرد.
ممکن است یک نفر بخواهد مستقیماً در دوره طراحی وب پیشرفته شرکت کند. در این صورت ما پیشنهاد می‌کنیم حتماً این ویدئوها را تهیه کند و قبل از شروع دوره یک بار مرور کند چون ما سرفصل‌های دوره مقدماتی را طوری می‌چینیم که ممکن است بدون دانستن آن‌ها در دوره پیشرفته دچار مشکل شوید.

 

موفق باشید؛
حمید رضا نیرومند

کلمات کلیدی: دوره های طراحی وب، آموزش طراحی وب، آموزش فتوشاپ، دوره های آنلاین کانون آفتابگردان، ویدئوهای آموزشی، طراحی وب با زبان PHP ، آموزش وب با زبان HTML و CSS ، ثبت نام دوره های وب و فتوشاپ، کلاس های آموزشی صفحات وب، پکیج آموزشی، دوره پیشرفته آموزش وب.

[5151 مشاهده | (ادامه متن ... | 12 نظرات| چاپ این مطلب | امتیاز : 0) | #اطلاعیه‌های آفتابگردان]

آرشیو: نرگس از دنیا رفت


دوست نداشتم این مطلب را در صفحه اول سایت بیان و خاطر شما عزیزان را مکدر کنم، اما چون بعد از نوشتن مطلب «اگر شما بودید، کدام را انتخاب می‌کردید؟ + درخواست دعا برای یک نوزاد» برخی دوستان به طرق مختلف پیگیر حال نرگس بودند، گفتم اطلاع دهم که: متأسفانه امروز صبح نرگس از دنیا رفت.

http://hamid.aftab.cc/wp-content/uploads/2013/02/%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%B4-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B9%DB%B0%DB%B6.jpg

پیش‌بینی دکترها درست از آب در آمده بود: او دقیقاً در چهار ماهگی تمام کرد.

امیدوارم خدا هرگز برای هیچ مادر و خانواده‌ای چنین مصیبت سختی را پیش نیاورد، اما برای اینکه ممکن است کسی با جستجو در این زمینه وارد آن مطلب شود و پیگیر باشد که عاقبت نوزادانی که با این مشکل مواجه می‌شوند، چه خواهد شد، کمی توضیح بدهم:

همانطور که گفته بودم، سمت چپ قلب نرگس به طور کامل شکل نگرفته بود و بنابراین خون او تصفیه نمی‌شد یعنی انگار خون تصفیه شده به بدنش نمی‌رسید. بنابراین او هر روز کبودتر شد و وقتی هر نوع غذایی می‌خورد چون به خون تازه و پر اکسیژن برای هضم غذا نیاز داشت و این خون در بدنش نبود، هر روز بیشتر جیغ و داد می‌کرد. آنقدر جیغ و داد که دیگر از حال می‌رفت...

دو هفته پیش اوضاعش بیش از حد وخیم شد. حدود یک هفته در بیمارستان زیر اتاقک اکسیژن بود. وقتی اکسیژن به او می‌رسید، آرام می‌شد... بنابراین کپسول اکسیژن و اتاقک آن را اجازه کردند و در منزل به او اکسیژن می‌دادند. تا دو روز پیش که من برای دیدنش رفتم و دیدم از بچه هیچ وزن و جسمی باقی نمانده!

خلاصه، دو روز پیش به خاطر اینکه خون به مغز او نمی‌رسید تشنج می‌کرد و انگار بارها قلب او ایستاده و دوباره زنده شده، تااینکه امروز صبح مادرش با گریه و زاری تماس گرفت و گفت: نرگس تمام کرد...

 

حادثه واقعاً عجیبی بود. من در عمرم عجیب‌تر و غم‌انگیزتر از این ندیده بودم. اینکه یک مادر ببیند فرزندش دارد لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می‌شود و هیچ کاری از دستش بر نیاید، واقعاً جانسوز بود. (من صحنه‌های جانسوزی از ناله کردن‌های او دیدم که فکر نمی‌کنم حالا حالاها از جلو چشمانم حذف شود حالا تصور کنید پدر و به ویژه مادرش چه کشیده)

به هر حال، امیدوارم برای هیچ پدر و مادری این صحنه‌ها پیش نیاید و خواهر ما هم همانطور که تا اینجا از این آزمایش سخت موفق بیرون آمده، از این به بعد هم موفق باشد.

مطمئنم یک روز می‌رسد که آیندگان با خواندن این مطلب می‌گویند: اگر نرگس در زمان ما می‌بود، با یک عمل جراحی ساده به زندگی طبیعی‌اش برمی‌گشت.

اگر خدای‌نکرده چنین اتفاقی در خانواده‌ای افتاد چطور می‌توان با عواقب روحی آن مبارزه کرد؟

۱- حقیقت این است که مادر ما چندان نگران و ناراحت نبود (شاید هم به رویش نمی‌آورد که بقیه ضربه نخورند) و همین موضوع باعث می‌شد خواهرم هم بیش از حد خودش را ناراحت نکند (البته به هر حال نمی‌توانست جلو خودش را بگیرد). وقتی از دلیل آن جویا شدیم، می‌گفت: عزیزم، شما چهل سال پیش را به یاد نمی‌آورید که این چیزها در همه خانواده‌ها یک موضوع طبیعی بود. هر خانواده‌ای یکی دو فرزند داشت که در نوزادی می‌مردند. خود من یک فرزند دیگر به جز شما داشته‌ام که بعد از تولد مرده. مادر بزرگتان یک پسر دیگر داشت که بعد از تولد آنقدر گریه کرد تا مرد و خلاصه در همه خانواده‌ها بوده و برای ما عادی شده. مادر نباید خودش را برای موضوعی که هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید نابود کند...

۲- تمام چیزهایی که پدر و مادر را یاد کودکشان بیندازد (مثل لباس‌ها و اسباب بازی‌ها و کمد و عکس‌ها و غیره) را از جلو چشمشان دور کنید.

۳- با توجه به اینکه تمام دکترها گفته‌اند که این موضوع ربط زیادی به شرایط پدر و مادر ندارد و یک جهش ژنتیکی است، می‌توان خیلی سریع به فکر فرزند بعدی بود تا شیرینی او جای تلخی این یکی را بگیرد.

 

به هر حال، ضمن اینکه از همه دوستانی که پیگیر بودند و دعا کردند و همدردی کردند، تشکر می‌کنم، پایان این نمایش‌نامه غم‌انگیز را اعلام می‌کنم و امیدوارم دیگر هیچ وقت شاهد چنین قضایای تلخی نباشید.

جالب است که این اتفاق در حالی بود که خواهر بزرگ‌تر من، یک هفته می‌شود که دومین پسر خود با نام «مسیحا» (برادرِ «مهدی‌رضا»ی هفت‌ساله) را به دنیا آورده! بله، زندگی یعنی همین تلخی‌ها و شیرینی‌ها! http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

https://img.aftab.cc/news/92/masiha_small.jpg

موفق باشید؛
حمید رضا نیرومند

کلمات کلیدی: نارسایی قلب، علت نارسایی قلبی، بیماری های شایع درنوزادان، بیماری نارسایی قلبی، بیماری های کودکان، نقص های مادرزادی

[7009 مشاهده | (ادامه متن ... | 14 نظرات| چاپ این مطلب | امتیاز : 0) | #از همه جا]

آرشیو: اگر شما بودید، کدام را انتخاب می‌کردید؟ + درخواست دعا برای یک نوزاد


در آفتابگردان، غالباً از تجربه‌هایم نوشته‌ام. اگر یادتان باشد، وقتی «مهدی‌رضا» (فرزند اول خواهر اولم) با مشکل «قاریق» مواجه بود، مطلب «معضلی به نام « قاریق بچه »!» را نوشتم که از قضا یکی از پربازدیدترین مطالب بود و بارها ایمیل دریافت کردم که شما با آن مطلب کلی از دردسرهای ما و فرزندمان کم کردید.

حالا یک اتفاق برای فرزند اول خواهر دومم (نرگس) افتاده که بیشتر به یک «تراژدی» (نمایش‌نامه غمناک) شبیه است!

http://hamid.aftab.cc/wp-content/uploads/2013/02/%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%B4-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B9%DB%B0%DB%B6.jpg

نرگس، دو ماه پیش به دنیا آمد و همه چیزش نرمال بود تا اینکه بعد از مشاهده کمی کبودی غیرمحسوس در نوک انگشتانش، چند روز پیش، خواهرم برای چک‌آپ او را به دکتر می‌برد. دکتر بعد از بررسی ضربان قلب او، متوجه می‌شود که در قلبش صداهای عجیبی شنیده می‌شود. دستور اکو می‌دهد (اکو چیست؟) و بعد از بررسی نتایج، متوجه می‌شوند که او دچار مشکلی شده است که من امروز که جستجو کردم، متوجه شدم که از هر صدهزار کودک، ۲۰ یا ۳۰ کودک به آن دچار می‌شوند!

مشکل به طور کامل و دقیق در این مطلب توضیح داده شده است که پیشنهاد می‌کنم حتماً و حتماً مطالعه کنید به خصوص جوانانی که تازه ازدواج کرده‌اند و یا قصد ازدواج دارند:

http://www.sepidjamegan.blogfa.com/post-42.aspx

به خصوص، دلایل آن یعنی دیابت مادر و یا سن بالای مادر دقت شود.

مشکل چیست؟

به طور خلاصه: سمت راست قلب شما خونی که اکسیژن آن تمام شده است را جمع می‌کند و به شش‌ها می‌رساند تا با اکسیژنی که تنفس کرده‌اید ترکیب شود و دوباره این بار به سمت چپ قلب وارد شود. حالا سمت چپ وظیفه دارد که این خون تازه را به کل بدن شما پمپاژ کند.

وقتی کودک در رحم مادر است، این پمپاژ توسط قلب مادر انجام می‌شود. پس لزومی ندارد سمت چپ قلب کودک کار کند. اما وقتی از رحم خارج شد، سمت چپ قلب به مرور شروع به فعالیت می‌کند.

حالا در کودکانی که دچار این مشکل می‌شوند، سمت چپ قلب به کار نمی‌افتد. این پروسه تا سه الی چهار ماه طول می‌کشد یعنی در این مدت سمت چپ قلب همچنان کار نمی‌کند و در عوض یک ارتباط مستقیم بین سمت چپ و راست وجود دارد و همان پمپاژ سمت راست قلب برای بدن کافی است. به مرور این ارتباط قطع می‌شود و سمت چپ فعال می‌شود و کار خود را شروع می‌کند.

به این تصویر دقت کنید:

https://img.aftab.cc/news/92/heart.gif

بنابراین، اگر این مشکل در نوزاد طی این سه چهار ماه تشخیص داده نشود، بعد از این مدت که آن رگ بین بطن چپ و راست، بسته می‌شود، دیگر خون تازه به بدن کودک پمپاژ‌ نمی‌شود و او... خواهد مرد.

 

هیچ راهی وجود ندارد؟

تنها راهی که تاکنون در ایران استفاده می‌شود این است که طی چند عمل جراحی، یک فنر (فکر می‌کنم نامش پروستاگلاندین باشد) در آن رگی که بین سمت چپ و راست است قرار می‌دهند تا آن رگ باز بماند. ضمناً یک «شط» (یعنی یک رگ جایگزین) بین بطن چپ کار می‌گذارند که باعث به کار افتادن سمت چپ شود و پمپاژ (هرچند ضعیف‌تر) انجام شود. (این نوع افراد معمولاً کبودتر از بقیه هستند، چون خون به درستی به همه جای بدنشان پمپاژ نمی‌شود و یا خون آلوده پمپاژ می‌شود)

آیا در این حالت زندگی کودک به حالت طبیعی برمی‌گردد؟

خوب، اصل تراژدی اینجاست! اینطور که دکترها می‌گویند، این عمل متأسفانه تا ۱۵ تا ۲۰ سالگی بیشتر جواب نمی‌دهد و بعد از آن، آن رگی که در بطن چپ کار گذاشته‌اند از بین می‌رود و...

باید طی این مدت، این نوع کودکان پیوند قلب شوند.

آیا با پیوند قلب (بر فرضِ جواب دادن) زندگی کودک ادامه خواهد داشت!؟

مصیبت بعدی این است که پیوندهای قلبی به دو صورت هستند: دو ساله و پنج ساله. یعنی نهایت عمری که برای یک پیوند قلبی می‌شود متصور شد، ۵ سال است.

مصیبت‌های دیگری هم وجود دارد، از جمله اینکه: در این سنین، این نوع کودکان باید کاملاً مراقب باشند. یعنی ورزش و شوک‌ها و اضطراب‌های شدید و امثالهم حکم سم را دارد.

 

هدف از نوشتن این مطلب؟

۱- برای نرگس ما دعا کنید.

من همانطور که در مطلب «فرشتگان روی زمین؛ اینترنت پر است از انسان‌های خوب...» گفته بودم، در این سایت افرادی را می‌شناسم که به استجابت دعایشان امید دارم.
اگر یادتان باشد در مطلب «کسی برای سرطان کبد راه درمان سراغ ندارد؟» گفته بودم که خاله‌مان به سرطان کبد مبتلا شده است. من دعاهای خیر شما را در بهبود او به طور کامل احساس می‌کنم. هر روز خبرهای خوبی به ما رسید تا اینکه بعد از چند بار شیمی درمانی الحمد لله می‌شود گفت به طور کامل به حالت اول برگشته است و رشد سرطان متوقف شده و خوش خیم اعلام شده و در حال نابودی است.
حالا من این پست را حتی اگر شده تا ۲۵ سالگی نرگس آپدیت خواهم کرد و خواهم نوشت که بالاخره این نمایش‌نامه، تراژدی شد و نرگس در اوج شکوفایی‌اش در ۲۵ سالگی از دنیا رفت یا برگ برگشت و با دعای شما همه چیز ختم به خیر شد...

۲- قدر سلامتی را بدانید.

باور کنید انسان تا این چیزها را نبیند متوجه نمی‌شود چه نعماتی دارد! یاد آن روایت می‌افتم که به حضرت نوح گفتند زمانی می‌رسد که مردم ۵۰ سال بیشتر عمر نمی‌کنند (یعنی نسبت به سن نوح، مثل اینکه به شما بگویند زمانی می‌رسد که مردم ۵ یا ۱۰ سال بیشتر عمر نمی‌کنند) گفت: من اگر در آن زمان می‌بودم، از ابتدا تا انتهای عمر سر به سجده می‌گذاشتم و شکر خدا می‌گفتم.
ببینید یک قسمت کوچک از بدن شما اگر بد عمل کند چه می‌شود!؟
تا می‌توانید شکر خدا بگویید و بدانید که خدا از هیچ چیز به اندازه کفران نعمت و ناراضی بودن به رضای او، ناراحت نمی‌شود. (شاید این درست نباشد و هیچ ربطی به ماجرا نداشته باشد اما وقتی نرگس به دنیا آمد، داماد ما می‌گفت: من پسر می‌خواستم. خیلی‌هامان احساس می‌کنیم این کفران نعمت، باعث این قضایا شد... البته گفتم که شاید هم هیچ ربطی به این موضوع نداشته باشد و این ذهن انسان‌هاست که به محض یک اتفاق دنبال مقصر و دلیل می‌گردند)

۳- اصل ماجرا: اگر شما بودید، کدام را انتخاب می‌کردید؟

اکنون خواهر و داماد ما سر یک دو راهی گیر کرده‌اند که من فکر می‌کنم از این انتخاب سخت‌تر در دنیا نباشد!

یک راه این است: آن‌ها می‌توانند نرگس را عمل نکنند و دو ماه دیگر آن رگ بسته شود و نرگس از دنیا برود. (کاری که خیلی‌ها که میلیون‌ها تومان پول عمل و امثالهم ندارند، انجام می‌دهند) این، مزایا و معایبی دارد:
مزایا:
- پست‌ترین فکری که هرگز ما به آن فکر نمی‌کنیم همین است که بگوییم: میلیون‌ها تومان خرج عمل و میلیون‌ها تومان خرج پیوند قلب بشود... (که این دلیل، مسخره است اما می‌تواند برای یک خانواده که بیمه ندارند و مشکلات مالی دارند، مهم‌ترین دلیل باشد. در مورد نرگس، هم بیمه‌های مختلف وجود دارند و هم مشکل مالی وجود ندارد)
- اکنون که وابستگی زیادی به فرزند نداریم [و فعلاً که جز دردسر چیز زیادی ندارد:)] او را از دست می‌دهیم. بهتر از این است که ۲۵ سال او را بزرگ کنی و تازه که عاشقش شده‌ای و او هم عاقل و بالغ و دم بخت شده است، او را از دست بدهی.
- در طول عمر او، همه اطرافیان رنج خواهند کشید: نمی‌دانم می‌توانید تصور کنید یک مادر یا حتی همه افراد فامیل وقتی بدانند او مثلاً نهایتاً تا ۲۵ سالگی زنده است، وقتی به او نگاه می‌کنند چه غمی کل وجودشان را می‌گیرد!؟ مثل این است که شما ۲۵ سال به همان صورت که روز اول برای یک نفر عزادار بودی، عزادار باشی. باور کنید در این چند روز، من نتوانسته‌ام یک جمله بدون بغض و گریه به زبان بیاورم. اصلاً نمی‌توانم این صحنه را تصور کنم که مادرش با نگاه به او و تصور اینکه جوان‌مرگ می‌شود چه احساسی خواهد داشت. اگر در کودکی بمیرد، خوب، مرگ یک بار، شیون یک بار.
- در این مدت، خودش عذاب خواهد کشید. چیزی که بیش از همه خواهرم را اذیت می‌کند این است که نرگس باید در تمام عمرش مراقب باشد که کوچک‌ترین ضربه یا شوک و امثالهم متوجه‌ش نشود. این چه زندگی‌ای می‌شود؟ ضمن اینکه این عمل‌ها پدر آن نوزاد را در می‌آورد... کدام مادر دلش می‌آید سینه فرزندش را شکافته ببیند!؟

معایب:
- آن‌ها از زیر بار یک آزمایش الهی شانه خالی کرده‌اند. بعداً با وجدانشان چه کار کنند؟ به قول یکی از دکترها که از او پرسیده بودیم: شما بودید چه کار می‌کردید؟ گفته بود: من می‌بینم که برای یک پیرمرد ۹۰ ساله کلی خرج می‌کنند و دست و پا می‌زنند که دو روز بیشتر زنده بماند حالا انسان چطور برای نوزادش تلاش نکند!؟
- شاید این یک نوع «قتل نفس» به حساب بیاید. (البته در این مورد هم انگار سؤال کرده‌اند و اینطور نبوده اما باز هم وجدان انسان قبول نمی‌کند)

راه دوم این است که نرگس را به تیغ جراحی بسپارند و آن عمل‌ها روی او انجام شود و او را نهایتاً تا ۲۵ سالگی داشته باشیم و بعد ...
این هم مزایا و معایب خاص خودش را دارد:
مزایا:
- انسان با وجدانش کنار می‌آید که «من تلاشم را کردم و وظیفه پدری و مادری را انجام دادم»
- اصلاً که می‌داند ۲۰ سال دیگر چه می‌شود!؟ که زنده است؟ که مرده؟ به قول یکی شاید آخرالزمان شد!!
- نقطه‌های امید:
-- اینطور که یکی از دکترها گفته است، در کانادا از طریق شبیه‌سازی سلول کودک، سمت چپ قلب را تولید می‌کنند و جایگزین فعلی می‌کنند. این دکتر گفته است: شما عمل‌ها را انجام دهید و او را تا ۱۵ سالگی برسانید، تا ۱۵ سال دیگر شاید این کار در ایران مثل درمان سرماخوردگی ساده شده باشد! تا آن موقع بالاخره یک درمان درست و حسابی برایش پیدا می‌شود.
-- دکترها می‌گویند: این‌ها چیزهایی است که ما در کتاب‌ها خوانده‌ایم. ممکن است نرگس با همین عمل تا پنجاه سال عمر کرد! (که البته این‌ فرضیه‌ها چندان قابل اعتماد نیست)
معایب جراحی و زنده نگه داشتن او:
- ممکن است این عمل‌ها موفقیت آمیز نباشد و نرگس همان زیر عمل از دنیا برود.
- بعداً که کمی بزرگ‌تر شد، چطور باید به او بگوییم که او خیلی زود از دنیا خواهد رفت؟ او نمی‌تواند حتی رؤیای مادر شدن را در ذهن بپروراند. او نمی‌تواند برای بیشتر از ۲۵ سالگی‌اش حتی فکر کند چه برسد به برنامه‌ریزی! او با چه امیدی درس بخواند؟ با چه امیدی زندگی کند وقتی بداند در لحظه‌ای که تازه باید از آن‌ها استفاده کند، دیگر خواهد رفت؟

 

من این مطلب را به مرور با خبرهای جدید از نرگس، آپدیت می‌کنم. شاید به درد افرادی که خدای ناکرده نوزادشان یا اطرافیانشان دچار این مشکل می‌شود و جستجو می‌کنند، بخورد و از طرفی می‌دانم که خیلی‌ها مشتاقند که بدانند عاقبت این نمایش‌نامه چه می‌شود؟ شاید هم زمانی نرگس بزرگ شد و خواننده مطالب دایی‌اش شد و آن خطر هم رفع شد. دانستن روال زندگی‌اش شاید برایش جالب باشد.

از این‌ها گذشته، اگر شما بودید، کدام راه را انتخاب می‌کردید؟ ضمناً اگر کسی از دوستان تجربه‌ای در این زمینه در فامیل و آشنایان دارد، ممنون می‌شوم ما را در جریان بگذارد.

موفق باشید؛
حمید رضا نیرومند

ــــــــــــــ
پی‌نوشت: مطالب علمی که در این مطلب نوشتم، بیشتر بر اساس شنیده‌های خواهر من از دکترها و کمی جستجو در اینترنت است و ممکن است دقیق منتقل نشده باشد. اگر دوستانی هستند که اطلاعات علمی در این زمینه دارند، اگر مشکلی بود، لطفاً تذکر بدهند چون ممکن است مثلاً یک مادر دارای این نوع فرزند بیاید این‌ها را بخواند و دچار ابهام شود. امیدوارم مطالب درست باشد.

آپدیت در شنبه شب (۲۴ فروردین) : امروز به دکتری که قبل از دکتر یوسف‌نیا در تهران مراجعه می‌کنند، مراجعه کردند. ایشان به طور کامل قطع امید کرده‌اند. گفته‌اند آن عمل هم که گفته‌اند، در ایران نبوده و به زور زنده نگه داشته‌اند. کسی که زنده مانده حتی نباید ۱۰ قدم سریع بدود و خلاصه کلی دردسر دیگر و حداقل هم ۱۰۰ میلیون تومان هزینه دارد. گفته‌اند یک ماه بیشتر اذیتتان نمی‌کند :(

آپدیت در ۲۶ اردیبهشت ۹۲: برای ثبت در تاریخ: هر روز که می‌گذرد بدن بچه بیشتر کبود می‌شود. این روزها بسیار بسیار بی‌تابی می‌کند تا جایی که امان مادرش را بریده. بدنش وزن نمی‌گیرد! در حالی که باید ۵.۵ کیلوگرم باشد، ۳.۵ کیلوگرم بیشتر نیست و انگار مشخص است که به لحظات آخر عمرش نزدیک می‌شود. پاها و نوک انگشتان و در کل، بدنش بسیار سیاه شده. مشخص است که خونی که در بدنش است، تصفیه نمی‌شود. (سمت چپ قلب مسؤول تصفیه خون است که انگار کار نمی‌کند)
کمتر از یک ماه دیگر تا ۴ ماهگی‌اش مانده.
خدا به پدر و مادرش صبر دهد...

آپديت در تاريخ ١ خرداد ٩٢:
يك مقاله جالب در مورد مشكل اصلى نرگس يافتم:
http://www.hiradfar.com/index.php/fa/1389-04-08-14-21-20/39-tricuspid-valve-atresia.html

آپدیت در ۱۵ خرداد ۹۲:

نرگس از دنیا رفت...

 

کلمات کلیدی: قاریق چیست؟، قاریق بچه، اکو، اکو چیست؟، ضربان قلب، پیوند قلب، عمل جراحی قلب، سرطان کبد، راه درمان سرطان کبد، مزایا و معایب عمل قلب، معایب جراحی، مطالب علمی، مطالب پزشکی

[14776 مشاهده | (ادامه متن ... | 35 نظرات| چاپ این مطلب | امتیاز : 5) | #از همه جا]
News ©