سه شنبه 13 خرداد 1399 |  عضویت / ورود

بلایی که خودمان بر سر خودمان آوردیم!


اتفاقات چند ماهه اخير و به ويژه حوادثي که در روز عاشورا اتفاق افتاد، درست است که موجبات ناراحتي را فراهم مي​کرد، اما من و خيلي​هاي ديگر خوشحال بوديم!
خوشحال از اينکه به نظر مي​رسد اين حوادث تمام مردم را به فکر فرو برده است. بيش از همه، مسؤولان فرهنگي را.
همه به اين فکر فرو رفته​اند که چه شد که حالا بعد از سه دهه از عمر انقلاب، انقلابي که برايش خون​ها داده شد، افرادي از بين همين مردم، اين چنين در مقابل آن انقلاب صف مي​کشند؟
شکي نيست که اين افراد، کساني به جز من و شماي ايراني نيستيم. انگ ضد انقلاب و منافقين هم براي اين است که دل خودمان آرام شود! مگر موسوي و فائزه هاشمي و ده​ها تن ديگر که در خيابان مي​آيند با من و شما فرقي دارند؟ چند نفر را با همين تفکرات در بين دانشجويان خودم ديدم، موسوي و امثالهم منافقند، اين دانشجوي مظلوم هم منافق است؟
يعني نمي​شود که من و شما که الان آن​ها را منافق مي​ناميم، روزي در خيايان بياييم؟ چرا نشود؟! اگر شرايطي که ما براي آن​ها فراهم کرديم، براي خودمان هم فراهم شود، مشخص نيست که ما هم راهي را برويم که آن​ها مي​روند.
به اين فکر فرو رفته​ايم که چطور شد که براي آن​ها شرايطي فراهم شد که بيايند و کاري را کنند که از نگاه ما از عهده هيچ کس برنمي​آيد مگر کسي که عقل سليم نداشته باشد.
در مطلب «رسد آدمی به جایی که به جز هوا نبیند!» نوشتم که مَثَل اين عده مثل کسي است که قصد دارد خود را از پرتگاه پايين بيندازد. مانعي به نام اسلام آمده است و دست او را مي​گيرد که نکند اين کار را. اما دست اسلام را پس مي​زند و داد و بيداد راه مي​اندازد و دستش را آتش مي​زند که: «تو نمي​فهمي، بگذار آزاد شوم»
حماقت است، نه؟ اما ما چه کار کرده​ايم که اين گروه اين حماقت را نمي​فهمند و اگر مي​فهمند، ترجيح مي​دهند خود را به نفهمي بزنند؟
چه کار کرديم که فرهنگ طوري تغيير کرد که يک گروه غيرعاقل، خود را فهميده و عاقل تصور مي​کنند؟
مگر نه اين است که ادبيات ما ايراد دارد؟ مگر نه اين است که فرهنگمان را غلط پايه گذاري کرديم؟
از نگاه من اين بلايي است که خودمان بر سر خودمان آورده​ايم و حالا فرصتي دست داده است که درباره​اش بينديشيم.
بينديشيم که چطور شد که مفاهيم زيبايي چون «با کلاس بودن»، «روشنفکر بودن»، «اصلاح طلب بودن»، «آزاد بودن»، «متمدن بودن» را به غلط ترجمه کرديم؟
چطور شد که به دختر همسايه که فرهنگ برهنگي را بيشتر رعايت مي​کند، لقب «با کلاس» داديم؟ نتيجه​اش نه اين بود که دخترمان و خواهرمان براي باکلاس​تر شدن همچون او، برهنه​تر شود؟ آنقدر با نگاه «با کلاس» و لفظ «با کلاس» آن​ها را ديديم که خودمان هم باورمان شد که آن​ها «با کلاس​اند».
چطور شد که تصور کرديم هر کس نماز نخواند و در روابطش با جنس مخالف، راحت​تر باشد، متمدن​تر و روشنفکرتر است؟ نتيجه اين خطاب​هاي غلطمان مگر نه اين بود که جوان مظلوم که به دنبال به چشم آمدن است، براي متمدن​تر شدن در نگاه ما، نماز نخواند و در کمال ناباوري از دوران راهنمايي در فکر يافتن کيس مناسبش باشد!! و حالا با کسي که نماز را (که باز مي​دارد از فحشاء و منکر) نمي​خواند، مگر مي​شود صحبت کرد؟ مگر مي​شود انتظار داشت که خوب و بد را تشخيص بدهد؟
چطور شد که با تحويل گرفتن​هاي بي​خود، اين تصور را در جامعه تثبيت کرديم که کسي که در دانشگاه تهران و صنعتي و ... درس مي​خواند با کلاس است و زبده است و نمونه است و ...! بعد از آن هم لابد تصور کرديم که کسي که در آنجا درس خوانده، حيف است که در ايران بماند. بعد از آن هم کم کم تصور کرديم کسي که به خارج رفته، احمق است که دين​دار باشد.
و چه تصورات غلطي که برايمان بلا شده است.

http://aftab.cc/img/news/eghteshash_sabz.jpg

چطور شد که هر که ريشش را از ته زد، از نگاه ما روشنفکرتر شد؟ چطور شد که ما يک استاد دانشگاه را باکلاس دانستيم و او فکر کرد براي تکميل کلاسش بايد ريشش را خيلي از ته بزند؟!
چطور شد که تصور کرديم هر که بازيگر سينما است، خيلي آدم است و آن بدبخت هم فکر کند لابد خيلي آدم است ديگر. و کم کم تصورات بعدي ما او را بياورد وسط جمع تظاهرات​چي​ها و تصورات ما يادش دهد که چه بگويد تا آدم​تر به نظر برسد!
چطور شد که به انسان​ها، يک بعدي نگاه کرديم؟ تصور کرديم هر که انگليسي خوب صحبت مي​کند، با کلاس است، هر که فوق ليسانس دارد، دکترا دارد، لابد اوج کلاس است و کم کم با اين تصورات، آن بدبخت را به سمت پرتگاه سوق داديم و حالا هم لابد در خيابان​هاي تهران فرياد مي​زند که: اسلام نمي​گذارد من برهنه باشم (يعني با کلاس​تر باشم)، اسلام نمي​گذارد من با ناموس مردم هر کار که دلم خواست بکنم (يعني خودمان به او ياد داده​ايم که نمي​گذارد که من متمدن باشم)، اسلام نمي​گذارد من نماز نخوانم (يعني متمدن​تر باشد)
چطور شد که مايه​داران را بيشتر تحويل گرفتيم و حالا گروهي مايه​دار (که لابد تصور کرديم شمال شهر تهران خبري است که آن​ها هم به خاطر تفکرات ما آنجا جمع شده​​اند) خود را آدم حساب مي​کنند و خون خود را رنگي​تر از بقيه مي​بينند؟ (باز هم لابد ما تصور کرده​ايم که خونشان رنگي​تر است، نه؟)
و البته از آن طرف، چطور شد که تصور کرديم که هر کس در لباس يک طلبه است، لابد بهشتي​ست و حرف او سند است و حالا همان تصورات، برخي افراد پست را در لباس آخوند مي​برد و چماقي مي​شود به سر خودمان.
چطور شد که همه چيز را شوخي انگاشتيم؟ چرا زماني که خدا و ايمان داشت از زندگي​مان حذف مي​شد، زنگ خطر را به صدا درنياورديم. چرا به جوانانمان جايگاه ايمان را نشان نداديم؟ چرا تعريف نکرديم که حتي محمد رضا شاه، براي استخدام افراد در گارد شاهنشاهي​اش که اوج خشونت در آن بود، يکي از شرايطش اين بود که فرد، نمازخوان و با ايمان باشد! حتي شاه هم معتقد بود که انسان بي​نماز قابل اعتماد و کارا نيست.
چرا زندگي پر آشوب آن گمراهان آزادي​طلب را نشان جوانانمان نداديم؟ چرا نشان نداديم که عاقبت کارشان چنان است که روزي صد بار گريه مي​کنند و از خدا آرزوي مرگ مي​کنند؟
چرا زندگي آرام و دلنشين جوانان مؤمن را به تصوير نکشيديم؟
چرا نتوانستيم از نگاه علمي و منطقي اسلام را و احکام اسلام را براي جوانانمان تشريح کنيم تا ببينيم که حاضرند در راه اسلام جان بدهند نه اينکه نخواهند کلمه اسلام را در کنار نام کشورشان ببينند.
چرا تصور کرديم با بستن چند سايت و ممنوع کردن ماهواره و ... مي​توانيم کم​کاري​هايمان در زمينه​هاي فرهنگي را توجيه کنيم؟ مگر نديديم که جواني که شيريني اسلام برايش به اثبات رسيده است، به سراغ چنين مسائلي نمي​رود و جواني که با تصورات ما از اسلام و نماز و ... دور شده است، از هر راهي شده، به آن​ها دسترسي مي​يابد؟
همه چيز را شوخي انگاشتيم تا شوخي، جدي شد...
اين کوتاهي​هاي فرهنگي ما است، تصورات ما و تعاريف ما است که ايراد دارد و هم اين​هاست که هم خودمان را بدبخت مي​کند و هم آن جوان مظلوم که تصورات ما کم کم او را به جايي مي​رساند که حاضر مي​شود در خيابان براي رسيدن به القاب زيبايي همچون «آزادي»، «روشنفکري» و ... (که در فرهنگ لغات خودمان، طور ديگري تعريفشان کرده​ايم) حتي جانش را هم بدهد! چرا مي​توانيم فرهنگ استفاده از خودپرداز را خيلي سريع جا بيندازيم، اما به همان اندازه، براي جا انداختن فرهنگ استفاده از نماز براي رسيدن به آرامش و موفقيت و آزادي و روشنفکري و متمدن بودن، کار نمي​کنيم؟
يادمان نرود که آن جوان، يکي مثل من و شماست. فقط ما با تفکراتمان برايش شرايطي را فراهم کرده​ايم که کم کم دارد به انتهاي پرتگاه سقوط مي​کند.

حميد رضا نيرومند/


[ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 8 دی، 1388 توسط Hamid]
[ #برای جوانان]



بازدیدها از این مطلب: 4769 بار   امتیاز متوسط : 0  تعداد آراء: 0   امتیاز دهید:

نظرات طرح شده

نام: [ کاربر جدید ]
ایمیل:

نظر:


اجازه استفاده از تگهای HTML را ندارید


جمع عدد 12 با 8 را در كادر زیر وارد نمایید:
(این كار برای جلوگیری از فعالیت موتورهای اسپمر است)


* توجه: نظر شما بعد از بررسی، نمایش داده خواهد شد.