در نگاه اول، با بررسی پارک ساحلی و مسجد صاحبالزمان، مردم یاسوج را کمی بینظم و بیسلیقه یافتم... همه چیز کهنه و کثیف...
اما خود شهر به خاطر عبور رود از وسط آن، ارزش دیدن دارد. (فکر میکنم داخل شهر به جز پارک ساحلی جایی برای تفریح نباشد)
مسیر سمیرم به یاسوج؛ فوقالعاده زیبا....
رشته کوههای دنا در طول مسیر شما را مبهوت میکنند:
https://miniblog.aftab.cc/files/file/1743429976156.jpg
اگر گفتند شمالِ جنوب کجاست؟ بگید مسیر سمیرم-یاسوج. دقیقاً مثل جادههای شمال، کوههای جنگلی، رود پر آب «ماربر»، ابرها، کوه پوشیده از برف دنا و...
https://miniblog.aftab.cc/files/file/1743430071512.jpg
سمیرم؛ شهر هزار چشمه با سیبهای مشهورش...
مملو از باغ سیب...
بسیار سرد...
https://aparat.com/v/cneh860
اصفهان، سیوسهپل ۱۱ / ۱ / ۱۴۰۴
https://miniblog.aftab.cc/files/file/1743398015570.jpg
انصافاً اصفهان بدون آب، بیصفاست.
اگر نگاهتان به نامحرم افتاد و وسوسه شدید که خیره شوید، از راهکار شیخ رجبعلی خیاط کمک بگیرید: خداوند را یاد کنید و این ذکر را تکرار:
یا خیرَ حبیبٍ و محبوب
ای بهترین حبیب و محبوب من
منبع: کتاب صوتی کیمیای سعادت.
تصور کنید: با این ترفند، زنان فسونگر در حالی که خودشان دوزخ را تجربه خواهد کرد، تبدیل به ابزاری برای یاد خداوند میشوند.
چرا صندلی دنیا همیشه سرد است؟
نظامی چه زیبا میگوید:
چه خوش باغی است باغ زندگانی
گر ایمن بودی از باد خزانی
چه خرم کاخ شد کاخ زمانه
گرش بودی اساس جاودانه
از آن سرد آمد این کاخ دلآویز
«که چون جا گرم کردی گویدت خیز»
مقدمه حسین الهی قمشهای بر دیوان شیخ محمود شبستری
مست از می عشق آنچنانم که اگر
یک جرعه از این بیش خورم نیست شوم
کتاب «لُمَعات» عراقی
ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم
گوش این طائفه آواز گدا نشنیدهست
صائب تبریزی
(چقدر این صائب تبریزی اشعار ماندگار و تکاندهنده داره... به زودی میرم سراغ شنیدن کل اشعارش♥️)
بخشهایی از کتاب فوقالعاده زیبای تذکرة الأولیاء:
- شرح حال منصور حلاج: خلیفه دستور داد که حلاج را برای جلوگیری از فتنه و انحراف مردم به دار کنند. صد هزار انسان گرد آمدند. درویشی در آن میان پرسید: عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پسفردا. آن روز بکشتندش، فردا بسوختندتش، و سیم روزش به باد بردادند.
- شبلی برای تعلیم نزد جنید رفت. جنید گفت برو یک سال چوب کبریت بفروش. چنین کرد و مال بسیار به دست آورد. سپس گفت یک سال دیگر برو و دریوزگی کن. چنین میکرد اما مردم هیچ بدو ندادند. پیش جنید برگشت. جنید گفت: ببین که تو به چوب کبریتی نیرزی!
- یک روز یکی را دید زار میگریست. گفت: چرا میگریی؟ گفت: دوستی داشتم بمرد. گفت: ای نادان! چرا دوستی گیری که بمیرد؟
- جنید: مَثل بایزید بسطامی در میان ما مثل جبرئیل است در میان فرشتگان.
- شیخ تستری با بادامی میزیست؛ گفت: در ابتدا ضعف من از گرسنگی بودی و قوتم از سیری. چندی که گذشت قوتم از گرسنگی گشت و ضعفم از سیری.
- کسی نزد جنید حکایت کرد (از ترس) از گرسنگی و برهنگی. جنید گفت: برو و ایمن باش که او گرسنگی و برهنگی به کسی ندهد که جار زند و جهان را پر از شکایت کند؛ به صدیقان و دوستان خود دهد؛ تو شکایت نکن.
قسمتهای جالبی از کتاب زیبای بینوایان:
- کسی که بینوایی مرد را دیده است هیچ ندیده است لازم است که بینوایی زن را نیز ببیند. کسی که بینوایی زن را دیده است هیچ ندیده است لازم است که بینوایی کودک را نیز ببیند.
- زنان با زیباییشان همانطور بازی میکنند که کودکان با چاقو؛ خود را زخمی میکنند.
- هیچ چیز شدنیتر و نزدیکتر از محال نیست.
- آدم وقتی پیر است خود را پدربزرگ همه بچههای کوچه فرض میکند.
- ژانوالژان: مردن چیزی نیست زندگی نکردن هولناک است.