جمعه 5 خرداد 1396 |  عضویت / ورود

ترسناک ترین جمله ای که یک دانشجو در مورد کار پاره وقت و موقت باید بداند


بارها شده که می‌بینم یک دانشجو استعداد ورود به برنامه‌نویسی و تولید سیستم نرم افزاری را دارد، به او می‌گویم: فلانی! تو استعدادش را داری، برو سمت برنامه‌نویسی...

بعد، از او می‌شنوم که: استاد! اگر کارِ شرکت بذاره! می‌پرسم: توی شرکت چی کار می‌کنی؟ مثلاً می‌گوید: در خط تولید یا بسته‌بندی و ... کار می‌کنم یا برخی می‌گویند مثلاً در بازار شغل پدرم را ادامه می‌دهم و ...

حقیقتش را بخواهی معمولاً از آن‌ها قطع امید می‌کنم!

احساس می‌کنم آن‌ها ترسناک‌ترین جمله‌ای که هر دانشجو باید بداند را نمی‌دانند:

روانشناسان و کارشناسان علوم اجتماعی معقدند: اگر شما ۳ سال در یک شغل کار کنید و دوام بیاورید، خیلی بعید است یا به سختی ممکن است که بتوانید شغل خود را عوض کنید!

دانشجوی عزیز، می‌دانم که غرور جوانی باعث می‌شود که دوست داشته باشی که کار کنی و خودت خرج خودت را در بیاوری و از پدرت پول نگیری، اما نکند به خاطر یک غرور موقتی، آینده خود را خراب کنی؟

نمی‌گویم هیچ شغلی نداشته باش، من خودم پیش از این (در مطلب یک پدر چگونه می‌تواند شغل آینده فرزندش را تضمین کند؟) گفته‌ام که از ۱۰ یا ۱۲ سالگی یا در مغازه پدرم کار کرده‌ام یا در لوازم التحریر و بعداً در ۱۱۸ مخابرات و بعداً تدریس در مؤسسات و ... اما نکته اینجاست که به هیچ کدام از این شغل‌ها به این امید که شغل آینده‌ام شود نگاه نکردم و خوشبختانه در هر کدام نهایتاً  ۲.۵ سال ماندم. فقط تدریس حدود ۸ سال مرا در خود نگه داشت و نزدیک بود که گول بخورم و به عنوان شغل اصلی به آن نگاه کنم!! که البته آن اعتیاد را هم به سختی در حال ترک کردن هستم.

بگذارید بهتر توضیح بدهم:

افراد از آمدن به دانشگاه معمولاً دو هدف دارند:

۱- بعد از دانشگاه، شغلی متناسب با رشته‌شان داشته باشند.

۲- شغل دولتی و مطمئن دارند و فقط می‌خواهند برای بالاتر رفتن حقوق و ... مدرک دانشگاهی بگیرند.

طبیعتاً روی صحبت من با گروه دوم نیست. آن‌ها دیگر از دست رفته‌اند!!! :) (آن‌ها از یک نعمت محروم شده‌اند: دیگر عامل محرکه برای درس خواندن ندارند. خداوند «درآمد» را بهانه‌ای برای تلاش انسان‌ها قرار داده است. کسی که درآمدش جور باشد کم‌کم به این نتیجه می‌رسد که درس بخواند که چه؟ مطالعه کند که چه؟...)

من روی صحبتم با تو دانشجوی عزیزی است که آمده‌ای درس بخوانی که از طریق درس و دانشگاه شغلی به دست آوری. به تو می‌گویم که اگر در دوران دانشجویی بخواهی در شغلی غیرمرتبط با رشته‌ات مشغول شوی به طوری که آن کار نگذارد در درست موفق باشی، مطمئن باش هم شانس موفقیت در رشته‌ات را از دست داده‌ای و هم اینکه به زودی آن شغل را هم از دست می‌دهی یا نمی‌پسندی و این وسط تو می‌مانی و یک دو راهی بزرگ: در حالی که وابسته شده‌ای به شغل غیرمرتبط، استعدادت تو را می‌کشد سمت رشته‌ات در حالی که شغلت نگذاشته روی رشته‌ات متمرکز شوی که اعتماد به نفس کافی برای ورود به بازار کار را داشته باشی.

http://img.aftab.cc/news/confused.jpg

پس،

اولاً اگر ممکن است، شغلی که خیلی وقتت را بگیرد و اجازه ندهد تکالیف دانشگاه را انجام دهی، در دوران دانشجویی انتخاب نکن اما اگر خواستی به هر دلیلی (مثل من که پدرم دقیقاً اول دانشگاه عمرش را به شما داد و من باید کار می‌کردم که خرج دانشگاه آزاد را در بیاورم) خواستی یک شغل پاره‌وقت انتخاب کنی، حتماً و حتماً شغلی باشد که مرتبط با رشته‌ات باشد و از آن مهم‌تر اینکه هر وقت که خواستی مرخصی بگیری و روی درس‌ها کار کنی، بتوانی. (مثلاً من خودم همانطور که قبلاً گفته‌ام، در ۱۱۸ کار می‌کردم که ساعت ۸ تا ۱۲ شب می‌رفتیم سر کار و هیچ کس هم که آن زمان زنگ نمی‌رد! فقط درس می‌خواندم! جالب است که تستا آن‌جا متولد شد!! بعد از آن برای مدتی، برای مجلات و کانون‌های تبلیغاتی شهرمان بنر تبلیغاتی و کلیپ و ... می‌ساختم و بعد از آن هم که آفتابگردان شد منبع درآمد من. یعنی در همه این‌ها درسم را بهتر یاد می‌گرفتم و هر وقت که می‌خواستم آن‌را رها می‌کردم و به درسم می‌رسیدم! اما دانشجویی که مثلاً صبح تا شب در طلافروشی و لباس‌فروشی و یک شرکت صنعتی و ... کار می‌کند و شب‌ها خسته می‌رسد خانه، آیا نایی برای درس خواندن خواهد داشت؟)

من در این مدت، افرادی را دیده‌ام که حواسشان به این جمله نبوده و ضررهای زیادی کرده‌اند. مثلاً دوستانی داشتم که به پارچه‌فروشی پدرشان دل بستند و با اینکه استعداد بالایی داشتند اما بعد از دانشگاه نهایتاً پارچه‌فروش شدند. (یک روز در بازار به او گفتم: حداقل چند تا کتاب بیاور اینجا به جای دید زدن زن‌ها مطالعه کن، گفت: شماها که مطالعه کردید چه شدید!؟ من این جمله را در ذهن نگه داشته‌ام که یک روز به او جوابش را بگویم...[جالب است که تقریباً کنار همان مغازه آن‌ها یک پیرمرد پارچه‌فروش بود [حاج آقا پزشک] که خدا و مردم اصیل شهر ما می‌دانند که یا مشتری راه می‌انداخت و یا در حال مطالعه و قرآن خواندن بود. من و خیلی از نوجوان‌ها تا پیرمردهای دیگر سال‌ها یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها بعد از نماز عشا در جلسه قرائت و ترجمه قرآن آن مرد عظیم شرکت می‌کردیم تا زمانی که پر کشید... فرق را ببین!)

دقت کن که نمی‌گویم پارچه‌فروشی یا هر شغل دیگری بد است، خیر، جامعه به همه شغل‌ها نیاز دارد، بحث من این است که اگر آمده‌ای دانشگاه که مثلاً مهندس نرم افزار شوی (شغلی که سال‌هاست به عنوان بهترین شغل دنبا از هر لحاظ انتخاب می‌شود)، نباید به این اهداف کوچک قانع شوی! (یادت باشد که دنیا پر است از مانع و باید تو از روی این مانع‌ها بپری تا به خط پایان برسی [موانع در بازی نیکا که یادت هست؟] و به تو بگویم که خط پایانی در علم وجود ندارد! پس حالا حالاها در مسیر هدفت خواهی بود. چقدر دانشجو دیده‌ام که حتی در همان موانع اول مثل دوستی با جنس مخالف و ... مانده‌اند و مشغول شده‌اند و از ادامه مسیر باز مانده‌اند! یا مثلاً من می‌توانستم به تستا و نمرا و دیگر کارهایمان قانع شوم و مثلاً قید ارشد و تلاش برای دکترا و ... را بزنم اما من یک دانش‌جو هستم و این‌ها باید اهداف جانبی من باشد)

هر چه تو بخواهی در مورد نیاز به پول و ... و اجبار برای کار بگویی من بهترش را می‌دانم و بدتر از وضعیت تو را تجربه کرده‌ام (دردناک‌ترین صحنه عمرم!) پس به من نگو که شما وضعیت من را درک نمی‌کنید، من مجبورم کار کنم و از اینجور بهانه‌ها... هر چه که باشد ارزشش را ندارد که تو هدف اصلی‌ات را فدای آن کنی.

نکته آخر که به هر کسی نمی‌گویم: بدان که هیچ چیز مثل «علم» قابل اعتماد نیست! به هر چیزی جز علم دل ببندی خیلی زود خواهی فهمید که آن کسی که شغل اصلی‌اش را علم‌آموزی قرار داد، در کار، از تو جلوتر خواهد زد... علم‌آموزی باید هدف اصلی تو باشد، در کنارش شغل مرتبط بخواهی یا نخواهی جور خواهد شد... (مثلاً یک خاطره خصوصی بگویم: زمانی بود که من به برادر بزرگ‌ترم نگاه می‌کردم و در ذهنم می‌آمد که او درس را ادامه نداد اما چسبید به سوپرمارکت بابا و در عوض خانه و ماشینش را خرید و کلی پول دارد... اما سریعاً سرم را تکان می‌دادم که این فکرها من را گول نزند! چند سال نگذشت که او از آن شغل بیزار شد و رفت شرکت، در یک کار که صبح تا شب سر کار است و هر شب ناله می‌کند و شاید درآمد کل ماهش به اندازه چند روز من نباشد و ماشبن و خانه بهتر را هم من خریدم و او حالا پشیمان شده و می‌خواهد درس بخواند اما با اینکه دو بار در دانشگاه ثبت‌نامش کردیم که برود، اما دیگر نمی‌تواند که بخواهد!...)

موفق باشید؛
حمید رضا نیرومند

ــــــــــــــــــــــــ

مطالب مرتبط: مقالاتی که در ستون سمت راست سایت قرار دارد، از جمله:

 





بازدیدها از این مطلب: 5925 بار   امتیاز متوسط :   تعداد آراء: 1   امتیاز دهید:

نظرات طرح شده

نام: [ کاربر جدید ]
ایمیل:

نظر: (اگر فیلد نظر خالی باشد، نظر شما ثبت نمی‌شود)


اجازه استفاده از تگهای HTML را ندارید


جمع عدد 9 با 10 را در كادر زیر وارد نمایید:
(این كار برای جلوگیری از فعالیت موتورهای اسپمر است)


* توجه: نظر شما بعد از بررسی، نمایش داده خواهد شد.

امیرحسین اسدپور (امتیاز : 0)(لینک نظر)
توسط امیرحسین اسدپور در مورخه : چهارشنبه، 10 دی، 1393
آقای نیرومند



فکر نمیکنم کسی با روح حرف های شما مخالف باشد اما مطمئنم شما همانند بسیاری از مطالبتان بسیار آرمانگرا و غیرواقعی به زندگی نگاه میکنید

شرایط کار در شهرهای کوچک و حتی متوسط به هیچ عنوان در حوزه نرم افزار مساعد نیست و اندک کار ممکن نیز با تعدد همکاران باعث شده است تا نه کاربر از امکانات یک نرم افزار آگاه باشد و نه مایل باشد تا هزینه واقعی برای آن بپردازد

فرمودید که آموختگان نرم افزار یا حتی سخت افزار به کارهای متفرقه مشغول میشوند آیا جدا لازم است که دلیل اشتغال فرد به کاری بجز حرفه اصلی خود را به شما توضیح دهم ؟

آقای نیرومند بسیاری از افراد دسته اولی که عنوان کرده اید به حدی با مشکلات و موانع روبرو می شوند که ترجیح میدهند قید ادامه فعالیت در رشته خود را بزنند و مصداق این حرف قبولی بسیاری از افراد گروه کامپیوتر است که در رشته های صنایع حسابداری و ... به دنبال ارشد و دکترا رفته اند که تازه آن هم به امید رسیدن به جایگاه هیات علمی است

آقای نیرومند امنیت شغلی عنوانی است که شما در این بحث حتی لحظه ای به آن اشاره نکرده اید.

برادر شما شاید از شغل قبلی خود رضایت نداشت و دلیل اینکه از شغل جدید خود نیز راضی نیست خود مبحث دیگری است

اما لااقل در مقام مقایسه از نظر بنده در اکثریت موارد یک فروشنده جایگاه مالی بهتری از یک مهندس نرم افزار دارد



پی نوشت : دوستی و رابطه با جنس مخالف یک مانع نیست ، نگاه تان به دوست پارچه فروشتان نظر و عقیده شخصی شما و قابل احترام است ولکن نظر شخصی شما دلیل بر تایید آن مسلما نخواهد بود .

شاید لازم باشد گاهی برای دیگران نصیحت نکنیم و فقط از تجربیات خود را با آنها درمیان بگزاریم همین و بس



پی نوشت 2 : بنده از برخی نوشته های شما در زمینه نرم افزار بسیار لذت میبرم و از بابت آنها بسیار سپاسگزارم و مجموع حرف های بالا فقط نظر و عقیده شخصی بنده نسبت به موضوعی است که ارسال فرموده اید



امیدوارم نظرم بعد از بررسی بدون سانسور ارسال شود


[ ارسال جوابیه ]


mahnazSALAS                توسط mahnazSALAS در مورخه : سه شنبه، 9 دی، 1393(لینک نظر)
ممنون از مطالبتون

راستش استاد من میخواستم یک تاپیک دقیقا باهمین موضوع بذارم واز دوستان مشورت بگیرم

من قبلا هم در تاپیک هایی که گذاشته بودم هم گفته بود که با کارکردن خانم ها شدیدا مخالفم وکاملا اتفاقی شد این سرکاررفتنم

من الان دارم جایی کار میکنم که علاقه ای به بودن در اونجا ندارم

فقطم دنبال یک بهانم تا ازونجا اخراجم کنن فکرشو کنید میخوام 15 روز مرخصی بگیرم تا بیرونم کنن!!!!کارش بد نیست ولی باب میل من نیست ازینکه کل روزم رو باید اونجا باشم اعصابم بهم میریزه وچندوقتیه که خیلی ذهنمو درگیر کرده و از درسمم هم غافل شدم !

ولی بخاطر این که یکم رودربایسی دارم نمیتونم بگم که دیگه نمیایم

به نظرشما من وقتی تواین شرایط هستم باید چیکارکنم ؟


[ ارسال جوابیه ]


nikan0212                توسط nikan0212 در مورخه : چهارشنبه، 10 دی، 1393(لینک نظر)
با سلام

1-خوب نکته های بالا بسیار جالب و مفیده من شاید دقیقا دارم همون کارها را تکرار می کنم.اینکه اولش چند جا کار کردم و بعدش 118 بودم بعد ول کردم اون کارها را اما بازم چون درس رو اولویت قرار دادم همشونو ول کردم کارهای پاره وقت چون هیچ چیز درس نمیشه اما خودم فکر میکنم درس انسان را به همه جا می رسونه .

من قبل اینکه رشته کاردانی رو بخونم هیچی از کامپیوتر بلد نبودم ولی با کلاس های یک استاد عزیز ( استاد نیرومند) خیلی چیزها یاد گرفتم .و واقعا بدردم خورد الان همه کاری که انجام میدم نشستم توی خونه و هر چی که از داشنگاه یاد می گیرم واقعا به کارم میاد. نمیدونم شاید انسان های که شاخه ریاضی و فیزیک را انتخاب می کنن اینجور زرنگ به بار میان اما من شاخه های انسانی و تجربی هم تحقیق کردم اونا هم اینطوری هستن ولی نه به این زرنگی .بالاخره میخوام بگم که هیچی درس نمیشه و درس و درس

من همه کارهایی که انجام میدم و درامدم از طریق تجارت الکترونیکی رو

مدیون یک استاد هستم.و الان هم دارم ایشون رو دعا می کنم.

چون با اموزش های ایشون من تونستم در سایت پارس کدرز به مدت 1سال عضو بشم و در امد خوبی داشته باشم.

بازم ممنونم

خط پایانی در علم وجود ندارد!




[ ارسال جوابیه ]


محمدحسین (امتیاز : 0)(لینک نظر)
توسط محمدحسین در مورخه : پنجشنبه، 11 دی، 1393
باز هم ممنون بابت پست خیلی خوبتون. خیلی برام مفید بود ... ممنون ;)

راستی این تذکر رو هم بدم که چند وقته که سایت خیلی دیر به دیر آپ میشه :)


[ ارسال جوابیه ]


اناری‌ام                توسط اناری‌ام در مورخه : پنجشنبه، 11 دی، 1393(لینک نظر)
فقط «خدا» قابل اعتماد است!

چه بسیارند آدم‌هایی که مشتی از اطلاعاتی که به نظر ما آدما خیلی میاد، زمین‌شون زده!... از لحاظ مختلف... از احساس استغنا پیدا کردن تا... اهداف شیطانی...!

البته هر کسی زحمت بکشه همان «خدا» اجرش را بی‌مزد نمی‌گذارد و... «مَن طَلَبَ وَجَده» ... و البته نمایندگان نازنین همان «خداوند» فرموده‌اند که بهترین ثروتها، دانش است... ولی قابل اعتماد رو فکر نمی‌کنم!

اساسن هیچ چیزی قابل اعتماد نیست! کلی شی هالک الا وجهه... هر لحظه، باور کن امید من!


[ ارسال جوابیه ]

    Hamid (امتیاز : 1)
    توسط Hamid در مورخه : جمعه، 12 دی، 1393
    یاد حاج آقای بسیار هوشمند محله‌مون افتادم که وسط دو تا نماز بلند می‌شد در حد دو سه دقیقه، یکی دو تا احکام و یک حدیث می‌گفت. ابتدای صحبت هیچ وقت نه «بسم الله» می‌گفت و نه «سلام» و نه آن صلوات مرسوم...

    هوشمندها خرده نمی‌گرفتن چون می‌فهمیدن که به خاطر «ضیق وقت» و «برخی صلاحدیدها» جاهایی نگفتن بسم الله چه بسا بهتر باشه اما ظاهراً چند نفر متعصب‌تر به ایشون گیر داده بودن که چرا «بسم الله» نمی‌گید و یک دفعه شروع به گفتن احکام می‌کنید!؟

    گفته بود: همین که مردم لباس ما رو ببینن یاد «بسم الله» می‌افتن، همین کافی‌ست... ;)


    [ ارسال جوابیه ]


علی                توسط علی در مورخه : پنجشنبه، 27 خرداد، 1395(لینک نظر)
"روانشناسان و کارشناسان علوم اجتماعی معقدند: اگر شما ۳ سال در یک شغل کار کنید و دوام بیاورید، خیلی بعید است یا به سختی ممکن است که بتوانید شغل خود را عوض کنید!"



منبع این جمله را مشخص نکرده اید.

در اطرافم زیاد دیده ام افرادی که شغلشان را حتی چند بار عوض کرده اند. حتی موردی هست که فرد پس از بازنشستگی یک شغل بی ربط به تخصص قبلیش پیدا کرده.

در میان افراد موفق هم دیده می‌شود که بعضا در سال‌های اول کار خود به مشاغل بی ربطی مشغول بوده اند.


[ ارسال جوابیه ]