كنترل پنل             جستجو               پرسشهای متداول            .:: آخرین پست‌های انجمن ::.            لیست اعضا            مدیران سایت             درجات        ورود
فهرست انجمن‌ها -> فروم‌بلاگ‌هاي اعضا -> فروم‌بلاگ Hamid
پاسخ دادن به این موضوع رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
جواني کجايي که يادت بخير!!
پست تاریخ: جمعه 8 شهریور 1387 - 01:50    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5427
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 47369

عنوان: جواني کجايي که يادت بخير!! خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

جواني کجايي که يادت بخير!


اين روزها نمي‌دونم چه خبره که ناخواسته به طرف خاطرات چندين سال پيش سوق داده مي‌شم!
البته دليل اصلي، يک اتاق‌تکاني کوچيک و جا باز کردن براي کمدي هست که قراره بخرم.
اول از همه، چشمم به دفترچه کوچيکي افتاد که نزديک به ده سال پيش، يعني زماني که دوازده ساله بودم به پيشنهاد باباي خدابيامرزم از ويترين لوازم‌التحرير مغازه برداشتم و با بابا قرار گذاشتم هر جمله قشنگي که ديدم يا به ذهنم رسيد در يک طرف دفترچه و هر شعر قشنگي که ديدم در طرف ديگه اون يادداشت کنم.
همون لحظه گفت: اولين دشت رو از بابات کن، سمت شعرهاش رو بيار و يادداشت کن:
در جواني پاک بودن شيوه‌ي پيغمبري‌ست
ورنه هر گبري به پيري مي‌شود پرهيزکار

بسم الله رو بالاي صفحه نوشتم و اين شعر رو هم زير اون...

بعد گفت: حالا مي‌دوني معني اين جمله چيه؟
يه کم فکر کردم، گفتم اگه بگي "گبر" يعني چي، معنيش رو مي‌گم.
گفت: "گبر" يعني آتش‌پرست، يعني کافر.
گفتم: خوب، پس مي‌شه:
اينکه در جووني پاک باشي راه و روش پيغمبره نه اينکه پير باشي و پاک باشي، توي پيري آتش‌پرست‌ هم پاک مي‌شه.
گفت: حالا بگو ببينم چرا آتش‌پرست هم توي پيري پاک مي‌شه؟
نتونستم جواب قانع‌کننده‌اي بدم، گفت:
يه روز يه پيرمردي اومد پيش يکي از علما و گفت: من سال‌ها مطرب بودم. آمدم توبه کنم...
اون عالم گفت: برو آلت موسيقي‌ت رو بيار و واسه ما کمي بنواز!
پيرمرد گفت: شما خودتون مي‌گيد مطرب بودن حرامه، اونوقت مي‌گي واسه ما کمي بنواز؟
عالم گفت: چيزي که مي‌گم رو انجام بده، بنواز.
پيرمرد آلت موسيقي رو آورد و خواست بنوازه، اما دست‌هاش ديگه اون قدرت و هنر جواني رو نداشت، هر چي تلاش کرد، ديد نمي‌شه که نمي‌شه!!
عالم گفت: پيرمرد! اين رسم جوانمرديه؟ حالا که ديگه نمي‌توني مطرب باشي مي‌خواي توبه کني؟
حميدم! پير که شدي نه شهوتي هست براي شهوت‌راني و نه زوري هست براي حکم‌راني و نه...!
حالا فهميدي چرا هر گبري به پيري مي‌شود پرهيزکار؟

خلاصه، شروع کردم و هر جمله يا شعر نابي که مي‌ديدم و مي‌شنيدم، توي اين دفترچه يادداشت مي‌کردم. روي ديوار، پشت کاميون، روي پرچم، توي راديو، توي نوار و ...
اين هم طرف ديگه دفترچه:

از اونوقت تا حالا، نزديک به ده تا سررسيد پر کردم از شنيده‌هام و ديده‌هام...
يکيشون رو بيشتر از همه دوست دارم، و اون، الهي‌نامه‌ خودمه.
يه صفحه‌ش رو اسکن کردم که فکر نکنيد خطم بده!!! اون وقتي که جملات بالا رو نوشتم، تازه شروع کار خطاطي من بوده!!
وگرنه خط من اينطوريه:


بعد هم رفتم سراغ قفسه پايين، پاکت‌هايي که سال‌هاست بازشون نکرده بودم رو باز کردم.
آرشيوي مربوط به سال 1381
زماني که نزديک به سه سال بود مسؤول واحد فرهنگي مسجد محله‌مون بودم! (يعني از سن 13 سالگي)
تمام تلاشم اين بود که نوجوان‌هاي دور و ور مسجد رو بکشونم توي مسجد!!
بعد از بررسي مساجد مشهور ايران و کلي کتاب خوندن و غيره، متوجه شدم که هيچي مثل يک نشريه ديواري واسه بچه‌ها شيرين و دوست‌داشتني نيست.
شروع به کار کرديم و با کلي تلاش، دو شماره از اون رو با ابعاد 1 متر در 70 سانت، منتشر کرديم و حتي تکه‌تکه کرديم و کپي گرفتيم و به مساجد ديگه شهر هم صادر کرديم!
اما کار واقعاً سختي بود و خيلي دير دير منتشر مي‌شد.
تصميم بر اين شد که يک نشريه کوچيک‌تر تهيه کنيم و اون رو ماهنامه کنيم.
اما همه بهانه مي‌آوردن که نشريه دست‌نويس دورانش گذشته، الان ديگه همه نشريات با کامپيوتر طراحي مي‌شن.
اما مسجد بود، دفتر رياست جمهوري که نبود! هفته‌اي يک بار، شب جمعه‌ها، پول جمع مي‌کردن، اون هم مي‌شد 5 هزار تومان که دربست مي‌ذاشتن در اختيار واحد فرهنگي! اما واقعاً با 5 هزار تومان فقط مي‌شد واسه مسجد جارو دستي خريد!
اون زمان شايد از هر 100 نفر يک نفر کامپيوتر داشت، بنابراين، نمي‌شد حتي اميدوار بود که بشه اون رو کامپيوتري کرد.
ديديم تا بخواهيم معطل کامپيوتر بشيم، همه چيز يادمون مي‌ره! از طرفي نمي‌شد هميشه منت يکي رو کشيد که کارهاي کامپيوتريش رو انجام بده. قرار بر اين بود که همه کارهاش رو خودمون انجام بديم.

بنابراين، براي اينکه کار، تعطيل نشه و تا بچه‌ها گرم هستند استارت نشريه رو بزنيم، و واسه اينکه ثابت کنيم «با دست خالي هم مي‌شه کار کرد» کار رو شروع کرديم. من شروع کردم با خط خودم کل مطالب رو نوشتن!! مطالب هم توسط بچه‌ها و خودم تهيه مي‌شد.
در نهايت، اندازه کاغذ ماهنامه يک کاغذ A3 شد که دو برابر A4 هست، به صورت پشت و رو که وقتي از وسط تا مي‌شد مثل يک برگ از روزنامه، اما در ابعاد کوچيک مي‌شد.
اين اولين صفحه از اولين شماره ماهنامه المهدي بود:

اين صفحه دوم بود:

اين هم صفحه سوم:

و اين هم صفحه چهارم:


(اين‌ها نسخه اصلي هست که از روش کپي مي‌شد...)

واي که چقدر پدرمون در اومد!! فکرش رو کنيد، تهيه يک عکس با ابعادي که به صفحه‌مون بخوره چقدر سخت بود! بايد مي‌فتيم گريه مي‌کرديم که اون آقاي لوازم‌التحريري اونقدر عکس رو با ابعاد مختلف کپي بگيره و بزرگ و کوچيک کنه تا به صفحه بخوره!
از خواهرم خواستم اسم المهدي رو اون بنويسه و براي اينکه معطل نشيم، بقيه خط‌هاي نستعليق رو خودم مي‌نوشتم. اون روزها شايد دوره «متوسط» خطاطي رو طي مي‌کردم و تقريباً تازه دست به قلم شده بودم!!
واقعاً کار دشواري بود. بايد تخمين مي‌زدي که مطلبي که مي‌نويسي، توي کادر مربوطه جا مي‌شه يا نه! مثل الان نبود که با Word، فونت‌ها رو کوچيک و بزرگ کني تا اندازه در بياد!
جا براي عکس کم مي‌اومد و مي‌شد يک صفحه پر از مطلب، گاهي اوقات مجبور مي‌شدم اسم خودم رو به جاي "حميد رضا نيرومند" بنويسم "حميد نيرومند" که جاي زيادي نگيره! و خلاصه، کلي دردسر...
تازه اين همه زحمت مي‌کشيدي، بايد مي‌بردي مغازه يکي از مسجدي‌ها که تقبل کرده بود رايگان، صد نسخه از نشريه رو کپي بزنه. بدبختي، يک دستگاه کپي داشت که خروجي‌ش رو ملانصرالدين هم نمي‌تونست بخونه!!! کثيف، ناخوانا، کم‌رنگ و گاهي سياه...

اما با همه اين حرف‌ها، باور نمي‌کنيد چه شور و شوقي بين بچه‌ها بود وقتي من با پلاستيکي پر از نشريه وارد مسجد شدم!!
هر کس دو نسخه واسه خودش بر مي‌داشت، يکي واسه اينکه بخونه، يکي واسه اينکه آرشيو کنه!!
واي که چقدر لذت‌بخش بود...
از طرفي نقشه‌م گرفته بود! همه بچه‌هاي مسجد شور و شوق داشتن که يکي از مقالات رو تهيه کنند! يکي بره دم خونه شهيد محله وصيت‌نامه‌ش رو بگيره، يکي عکس تهيه کنه، يکي حتي مطلب‌ها رو پاک‌نويس کنه و و و
شماره يک با استقبال خيلي خوب بزرگ‌ترهاي مسجد روبرو شد!
از طرف يکي از مؤمن‌ترين مؤمنان مسجد که من هنوز هم بايد هر هفته توي نماز جمعه ببينمشون و ازشون درس بگيرم، زمزمه‌هايي شنيده شد که به مسؤول هيئت امناء، پيشنهاد داده بود که يه جوري بايد اين‌ها رو تشويق کرد...
ما در حالي که همه منتظر اين تشويقي بوديم، با تجربه‌اي بيشتر، روي شماره دوم المهدي کار مي‌کرديم.
اين بار به پيشنهاد چند تا از بچه‌ها، کمي پيشرفته‌تر عمل کرديم!! جاهايي که مي‌شد، با استفاده از برچسب‌هاي حروف برگردان مطالب رو مي‌نوشتيم!! و روش هم يک چسب مي‌زديم که کنده نشه!!!
به صفحات شماره دوم نشريه دقت کنيد:
به کلمه "سرمقاله" يا "اخبار کوتاه خارجي" نگاه کنيد.


صفحه دوم:
http://aftab.cc/hamid/youth/Almahdi2/page2.jpg

صفحه سوم:
http://aftab.cc/hamid/youth/Almahdi2/page3.jpg

صفحه چهارم:
http://aftab.cc/hamid/youth/Almahdi2/page4.jpg

مسجد رو به يک سازمان تبديل کرده بودم که هر بخش از سازمان مي‌بايست در نشريه بگه که چه کارهايي انجام داده!!
نوارخانه مسجد جديدترين نوارهاش رو معرفي مي‌کرد.
مسؤول کتابخانه بهترين يا جديدترين کتاب رو.
مسؤول مناسبت‌ها اعلام مي‌کرد که برنامه مسجد براي ماه آينده چيه
و جالب اينکه طبيعتاً وقتي من 16 ساله بودم، اون‌هايي که قرار بود به اصطلاح زيردست من کار کنن، بايد کمتر از من سن مي‌داشتند، بزرگ‌ترينشون ميثم بود که دو سال از من کوچيک‌تر بود!
از طرفي، توي همين سنين، من به نوعي فرمانده پايگاه بسيج مسجد هم بودم! البته اسماً شخص ديگه‌اي فرمانده بود که سنش بالا بود.
اينکه مثلاً ستون "بسيج؛ يادگار امام" رو داريم، به خاطر اين جريان بود که بايد هواي بسيج رو هم مي‌داشتم و اتحاد بسيج و مسجد رو حفظ مي‌کردم.
خلاصه، شماره دوم کمي پيشرفته‌تر اما با زحمت بيشتر چاپ شد و اين بار يه تعداد بيشتر از قبل...

هنوز چند روز از چاپ شماره دوم نشريه نگذشته بود که يه شب ديديم حاج حسن؛ مسؤول مسجد با يک مانيتور آمد داخل! داد زد:
بچه‌ها! بريد ماشين رو خالي کنيد...
وااااااي خداي من! کامپيوتر!!!
کي باورش مي‌شد؟ يه مسجد کامپيوتر داشته باشه! ما مي‌شديم اولين مسجدي که داخلش يک کامپيوتره!
بچه‌ها بايد جشن بگيريم!
تا نصفه شب، هيچ کس خونه نرفت!
بردم کامپيوتر رو داخل اتاقم که حالا ديگه بالاش نوشته شده بود "دفتر ماهنامه المهدي" گذاشتم و زنگ زدم «رسول» که يه کم کامپيوتر بلد بود، اومد. گفتم: رسول! فقط به من بگو کامپيوتر چطوري روشن و خاموش مي‌شه و چطوري باهاش تايپ کنم، همين! و برو!
رسول فقط کمي کار کردن با برنامه Word97 رو بهم ياد داد.
از اون روز، شبانه‌روزي با کامپيوتر کار مي‌کردم تا اينکه تونستم براي دست‌گرمي، يک ضميمه واسه ماه رمضون که اوج شلوغي مسجد بود، طراحي و کپي کنم.
آماده شديم که شماره سوم المهدي رو با کامپيوتر طراحي و چاپ کنيم. (منظورم از چاپ، همون کپي هست، کسي جرأت نداشت حتي از ذهنش فکر کردن به چاپ افستي رو عبور بده! 80 هزار تومان شوخي نبود!)
تونستم در عرض يکي دو هفته، تمام چيک و پوک Word رو بفهمم! عاشق Word​ شده بودم و تقريباً​مي‌تونستم باهاش به راحتي کار کنم.
طراحي نشريه اين بار هم افتاد گردن من و تايپش رو به چند نفر ياد داده بودم که هر وقت بيکار مي‌شدن، مي‌آمدن مسجد و مطالبي که گذاشته بودم روي ميز رو تايپ مي‌کردن.
خلاصه، اين بار شماره سوم، کمي متنوع‌تر و رسمي‌تر به صورت کامپيوتري منتشر شد:
صفحه اول:


صفحات ديگه رو اينجا ببينيد:
http://aftab.cc/hamid/youth/Almahdi3/page2.jpg
http://aftab.cc/hamid/youth/Almahdi3/page3.jpg
http://aftab.cc/hamid/youth/Almahdi3/page4.jpg

اما واقعاً کار مشکلي بود.
زماني بود که من حتي نمي‌دونستم PDF چيه! بنابراين، مجبور بوديم براي اينکه فونت‌ها در کامپيوترهاي مبدأ و مقصد به هم نريزه (چون من واقعاً به کارم حساس بوده و هستم. اصلاً دوست ندارم کاري سرسري تموم بشه)، کيس کامپيوتر رو کول بگيريم، بريم يک خدمات کامپيوتري، پرينترش رو نصب کنيم و اونجا پرينت بگيريم!
بعد بايد مي‌رفتيم مغازه محسن (پسر حاج حسن) که با اون دستگاه لعنتيش کپي بگيره و تمام زحماتمون رو با اون خروجي‌هاي مسخره‌ش به باد بده!
واسه اسکن کردن عکس‌ها چقدر مشکل داشتيم!
نه رايتري داشتيم و نه هزينه زيادي که بشه سي‌دي خام خريد!
بايد با «هيچ» مي‌ساختيم.
اما باز هم شيرين بود. بي‌نهايت شيرين.
البته شيريني نشرياتي که با دست مي‌نوشتم بي‌نهايت‌تر(!) بود! هنوز هم اين شيريني رو حس مي‌کنم. از همين مواقع بود که هميشه از تکنولوژي بيزار بودم! هرچند مجبورم تقريباً از جديدترين تکنولوژي‌ها استفاده کنم، اما هميشه زندگي سنتي رو دوست داشتم تا ماشيني رو.

به هر حال، کم‌کم نياز به نرم‌افزاري پيدا کردم که دستم رو بازتر کنه. از بعضي‌ها شنيدم که فتوشاپ مي‌تونه کار با عکس رو راحت کنه.
سي‌دي آموزشي گرفتم و کتاب خوندم و غيره تا اينکه تونستم با فتوشاپ 6 به راحتي کار کنم.
نشريه در هر شماره حرفه‌اي‌تر و جالب‌تر از قبل مي‌شد.
نزديک به دوازده شماره چاپ شد و بين مسجدي‌ها پخش مي‌شد تا اينکه در سالگرد المهدي، اين جرأت رو پيدا کرديم که براي کودکان هم يک نسخه ديگه از المهدي رو چاپ کنيم.
اين شد که «نوجوان المهدي» متولد شد!
نشريه‌اي که بي‌‌نهايت تجربه به من آموخت. تک تک رفتار بچه‌ها در قبال مطالب رو زيرنظر داشتم و طبق اون‌ها شماره‌هاي بعد رو تنظيم مي‌کردم.
اون روزها کاملاً به Word و فتوشاپ و اصول چاپ و ... مسلط شده بودم و نشريه بچه‌ها رو به خاطر حساسيت بچه‌ها، خيلي بيشتر وقت مي‌ذاشتم و هنرمندانه‌تر از آب در مي‌آوردم.
گفتيم اول هر ماه المهدي رو منتشر مي‌کنيم و پانزدهم هر ماه هم نوجوان المهدي رو.
واي که چقدر جذاب بود. چقدر بچه‌هاي ده دوازده ساله ما رو تحويل مي‌گرفتن!
نقاشي مي‌فرستادن، جدول حل مي‌کردن و توي مسابقه شرکت مي‌کردن، لطيفه مي‌فرستادن و خلاصه، تمام مطالبش که در 2 تا A4 پشت و رو، يعني در 8 صفحه A5 چاپ مي‌شد رو خودشون تهيه مي‌کردن.
نقاشي روي جلد هميشه بهترين نقاشي بچه‌ها بود.
از اونجا بود که هميشه اين آرزو توي دلم هست که با بچه‌ها و براي اون‌ها کار کنم، بزرگ‌ترين آرزوم چاپ يک مجله چند ده صفحه‌اي تمام رنگي براي بچه‌ها بوده و هنوز هم هست، چون فقط اون‌هان که به فراخوان‌ها جواب مي‌دن، اون‌هان که بي‌ريا و ساده، شما رو تحويل مي‌‌گيرن و اصلاً متوجه سوتي‌هاي شما نمي‌شن و هميشه شما براشون جذابيد!
خلاصه، المهدي دو سالگيش رو هم جشن گرفت و تا شماره 21 پيش رفت. يعني ارديبهشت ماه 1383
با اينکه مطالب فراواني داشتيم، اما هيچ وقت جوگير نشديم و از يک برگه A3 پشت‌و‌رو تجاوز نکرديم. تا آهسته و پيوسته رفته باشيم.
مقاله ثابت من در همه اين شماره‌ها، "جوانان و انتخاب دوست" بود که از خلاصه چهار کتاب درباره دوستي بود.
نوجوان المهدي فکر مي‌کنم تا 10 شماره منتشر شد.
و هر روز بر هيجان و شور و شوق مسجد اضافه مي‌شد.
مسجد شده بود جايي که هر شب و هر لحظه خبرهاي جديد و خوب داره.
اينکه چه شد که از ارديبهشت 1383 من در يک شب با تمام اين خوشي‌ها و خوبي‌ها و پيشرفت‌ها که خبرش به تمام مساجد استان رسيده بود و بارها به عنوان کانون فرهنگي و پايگاه نمونه انتخاب شديم و صدا و سيماي استان، با من و ديگر مسؤولين، مصاحبه و پخش کرد و ...، خداحافظي کردم و ديگه حتي پام رو هم توي اون مسجد نذاشتم، هنوز نمي‌دونم بايد گذاشت به حساب شيطان يا خدا؟!
از طرفي شيطان در بعضي از بچه‌ها نفوذ کرد و نخواست که جمع ما پايدار باشه و از طرفي، الان که بررسي مي‌کنم، شايد خدا چيزهاي بهتري براي من و براي بچه‌ها مي‌خواست...
بگذريم،...
خلاصه، اين چند روز و شب ناخواسته خاطراتم رو که اونقدر زيادن که کتاب‌ها از بينشون مي‌شه چاپ کرد، دوره مي‌کنم...
(شايد يه روز اگر احساس کنم که نيازه، خاطراتم از نزديک به هفت هشت سال فعاليت در مسجد رو در بخشي مثل masjed.aftab.cc درج کنم. واحد فرهنگي‌ها و بسيجي‌هاي ما هنوز خيلي ناآگاه‌تر و ناشي‌تر از اين حرف‌ها هستند، مطمئنم اون مطالب به دردشون خواهد خورد.)

خلاصه، جواني کجايي که يادت بخير!
اميدوارم وقتي ده سال بعد، خاطرات الان رو دوره مي‌کنم، چيزي جز خوبي و نيکي نداشته باشم که به ياد بيارم (که البته مطمئنم همينطوره).

ممنون؛
حميد

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 


این مطلب آخرین بار توسط Hamid در چهار‌شنبه 14 دی 1390 - 15:32 ، و در مجموع 3 بار ویرایش شده است.
تشکرها از این پست: 2020 (دوشنبه 29 فروردین 1390 - 23:58)

پست تاریخ: جمعه 8 شهریور 1387 - 23:22    
lotus89
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 24
عضو شده در: 19 خرداد 1387
محل سکونت: تهران
iran.gif


امتياز: 282

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

حمید خان فک نمی کنی واسه گفتنه این جمله یکمی جوون باشی؟ Rolling Eyes با حرفی که شما زدی ما هم یکی دو سال دیگه باید همین تاپیک رو بذاریم Crying or Very sad

اما از شوخی گذشته حرفات منم برد به دوران بچگی،آی که چه حال و هوای خوبی داشت
اما من هیچ وقت حسرتشو نمی خورم فقط به عنوان خاطره ی قشنگ ازش یاد می کنم چون هنوز خیلی چیزا مونده که من وشما باید تو زندگی تجربه کنیم که شاید هزار بار قشنگ تر باشن Razz

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 9 شهریور 1387 - 11:17    
chaser
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت


پست: 769
عضو شده در: 29 فروردین 1386
محل سکونت: تهران
iran.gif


امتياز: 7132

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

حمید آقا من فکر میکنم شما دارید همون راه رو ادامه میدید ولی حالا با زدن سایت
در واقع شما یجور پیشرفت داشتید.

به نظر من ما نباید یک جا ثابت بمونیم . باید جراتمون رو بیشتر کنیم پامونو یکمی جلوتر بگذاریم
تجربه های جدید کنیم تا رشد کنیم . تا یاد بگیریم. تا اینکه یاد بدیم.
مثل ماه نامه شما!



lotus89, هم راست میگه هنوز زوده اینطوری گفتن اینطوری ما رو هم پیر کردیا!! Embarassed

حالا حالاها مونده بگی جوونی کجایی!!! Embarassed

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 9 شهریور 1387 - 13:30    
sooraty
مدير انجمن ادبي
مدير انجمن ادبي


پست: 478
عضو شده در: 2 مرداد 1384
محل سکونت: .::ساوه::.
iran.gif


امتياز: 4538

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

سلام
من از خدمت مقدس سربازی اومدم Shocked (که البته خوش اومدم)
جونیه ما که تو خدمت تلف شد Crying or Very sad
شما مواظب جونیتون باشد

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 9 شهریور 1387 - 23:22    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5427
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 47369

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

سلام و ممنون از اينکه نظر داديد...

من هيچي رو با دوران نوجوانيم عوض نمي‌کنم! از بس لذت بردم و استفاده مفيد از زندگيم داشتم...

chaser, جان، من هم به همين خاطر مي‌گم شايد خدا خواست... خرداد 83 که من از اون جمع کناره گرفتم، کنکور داشتم، شايد خدا مي‌خواست وقتم رو براي کنکور بذارم تا قبول بشم.
بعد از اون هم بله، اين کانون فرهنگي مجازي رو راه‌اندازي کردم که هيچ کس نتونه من رو از هدفم دور کنه.
خيلي‌ها معتقدند من توي اين کانون خيلي بيشتر به هدفم رسيدم تا توي اون کانون Wink
اينجا، مخاطبان من، هزاران نفر هستند، اما اونجا خيلي محدودتر...

در مورد "جواني کجايي" بايد بگم که قبلاً هم گفته بودم که من سن جواني رو تا بيست سال مي‌دونم... به خودم گفته بودم که حميد! هر چي مي‌خواي بشي، تا بيست سالگي مي‌شي، افراد تا بيست سالگي ورودي دارن و از بيست سالگي به بعد، خروجي. البته ورودي هيچ وقت قطع نمي‌شه، اما کم مي‌شه Wink
الان من هر چي بلدم دقيقاً مال قبل از 20 سالگيم هست، از اون سن به بعد، ورودي عظيم نداشتم و بيشتر، خروجي داشتم تا ورودي.
حالا فکرش رو کنيد، 2 ساااااااااااااااال از 20 سالگي من رد شده Embarassed
به قول يکي، با اين حساب، من يک فسيل زنده‌ام!!! Mr. Green
يکي از رفقا که اتفاقاً اينجا مدير هم هست، دقيقاً دو سال پيش من رو توي دانشگاه ديد، با هم خلوت کرده بوديم تا کلاس بعدي شروع بشه.
گفت: حميد! تو واقعاً متولد 65 هستي؟
گفتم: خوب آره، واسه چي مگه؟
گفت: پس چرا اينهمه شکسته شدي؟ Shocked انگار خيلي سنت بيشتره!!
گفتم خوب آدم که از سن 20 سال رد شد ديگه پير حساب مي‌شه ديگه Very Happy

اما جداً من توي عمرم بيشتر از خيلي‌ها تجربه کسب کردم... خيلي زودتر از اين حرف‌ها وارد مسائل اجتماعي و فرهنگي و سياسي و ... شدم. شايد به خاطر اين مسائله Embarassed
بگذريم، هر چه بود گذشت و هر چه هست، همينه!! Very Happy


و اما در مورد sooraty, Shocked
محمد! تو کي رفتي سربازي که بخواي برگردي؟؟؟؟؟ Surprised
درس چي شد؟
وامي‌ايستادي آخر امسال با هم مي‌رفتيم Very Happy (البته من احتمالاً إن شاء الله، سرباز معلم بشم، چندان فرقي با الانم نمي‌کنم Very Happy )

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: یکشنبه 10 شهریور 1387 - 06:08    
Nasim
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 7
عضو شده در: 25 خرداد 1386
محل سکونت: خوزستان
blank.gif


امتياز: 63

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

سلام

اول از همه جاي بسي تبريك داره بابت اينكه تو اون سن كم چنين كار فرهنگي عظيمي انجام داديد... آفرين آفرين

دوم اينكه اصولا از آدم هايي كه به خط شون اهميت ميدن خوشم مياد....اينم تبريك دوم آفرين آفرين

و سوم اينكه ...منم موافقم ..برا چنين تيتري هنوز فرصت داريد....راستي حسابي افسرده مون كرديد با اين تيترتون.. Surprised بعض كردن ...هر چند من هنوز به سن شما نرسيدم.... Embarassed
ممنون بايت پست زيباتون.. Razz

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: دوشنبه 11 شهریور 1387 - 12:18    
zaman
مدير انجمن عكاسي
مدير انجمن عكاسي


پست: 297
عضو شده در: 1 مهر 1385
محل سکونت: ساوه
iran.gif


امتياز: 2733

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

حمید جان! با این حساب من چه نوع فسیلی هستم Laughing
ولی من تا 49 سالگی را جزو جوانی میدانم بعدش تازه وارد میانسالی میشیم. زیاد سخت نگیرید.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: سه‌شنبه 12 شهریور 1387 - 00:14    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5427
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 47369

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

Nasim, جان،
ممنون.
نگران نباشيد، خانم‌ها جريانشون فرق مي‌کنه Mr. Green
خانم‌ها تا سن 70 سالگي هم جوان به حساب ميان Wink
مي‌گن به يه خانم 60 ساله گفتن: شما چند سالتونه؟ گفت: 3 تا بيست سال Shocked Very Happy
شوخي مي‌کنم، إن شاء الله که تا آخر عمر، جوان باشيد.

zaman, جان،
شما ديگه قاچاقي زنده‌اي Very Happy (يادم باشه اين بخش از طنز ساوجي‌ها رو آپلود کنم ملت بخندند Razz )
إن شاء الله که تا شونصد سالگي زنده باشيد و روحتون جوان بمونه.
البته دعا کنيد اگر اين اتفاق افتاد، جسمتون هم سالم باشه Crying or Very sad
من يه صحنه خيلي آزارم مي‌ده و اون وقتي هست که واسه نماز مي‌رم مسجد گلکار.Embarassed
آقا اين مسجد چند تا پيرمرد داره که دل‌هاشون از من و شما جوان‌تره! فکر مي‌کنم از جواني با هم بودن. خيلي باحالن! گاهي اوقات شوخي‌هاشون اونقدر جالبه که من نمي‌تونم جلو خودم رو بگيرم.
اما کم‌کم، کاملاً واضحه که جسم، ديگه ياراي اين روح جوان رو نداره Embarassed
دلشون جوانه و مي‌خوان شوخي کنن، اما ديگه اين جسم ديگه بهشون اجازه نمي‌ده Crying or Very sad
جسمي که تبديل به فسيل شده، اما روحي که هنوز اول معرکه‌گيريشه!
خلاصه، برام خيلي زجرآوره که مثلاً اين يکي مي‌خواد بيفته دنبال اون يکي، اما Embarassed

بگذريم؛
ممنون از دوستان Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: سه‌شنبه 12 شهریور 1387 - 11:13    
chaser
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت


پست: 769
عضو شده در: 29 فروردین 1386
محل سکونت: تهران
iran.gif


امتياز: 7132

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

یاد مادر بزرگم افتادم خدا رحمتش کنه نزدیک 80 سالش بود اما هر دفعه ازش میپرسیدیم
مامان بزرگ چند سالته میگفت: به ترکی
" *بالام من 14 سالمه خوشبخت بشی ایشالا. " Shocked

>> بالام<< یعنی فرزندم ، عزیزم ...

خلاصه کلی میخندیدیم.
Razz
خدا سایه مادربزرگهارو از زندگی جوونا کم نکنه.

حمید جان خانوما سنشون از 20 سال تجاوز نمیکنه یادت باشه ! Mad

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 18 دی 1389 - 14:14    
glasy_heart
داره كولاك مي‌كنه!
داره كولاك مي‌كنه!


پست: 191
عضو شده در: 12 آذر 1389
محل سکونت: زیــــر چــــــــتر خــــــــــدا
blank.gif


امتياز: 1928

عنوان: پاسخ به «جواني کجايي که يادت بخير!!» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

سلام
حالا من یه چیزی از مامان بزرگم بگم
اون هفتاد و سه سالشه و معتقده که باید متوسط عمر آدما پانصد سال باشه و از مایه ی شوهر خدا بیامرزش(پدر بزرگ عزیزم) استفاده فراوون داره و تمامی دکترهای ساوه قم و تهرانو زیرو رو کرده تا بشه عین جت و دوران جاهلیتش.Smile
بابا این قدیمیا چقدر امید وارنااااااااااا جوونای امروزی نیستن کـــــــــــــــــه.
جوون که هستیم زورو بازو داریم مایه نداریم سن که بالا میره مایه فراوون اما توان استفادشو نداریم Laughing
آقا جون شکست نفسی نفرمایید شما هنوز اول راهین مگه نه؟ Razz

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:


نمایش پستها:                 مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
پاسخ دادن به این موضوع
 
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
صفحه 1 از 2

تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
 Related Topics 


 information 

 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید


Copyright 2004-2020. All rights reserved.
© by Aftabgardan Cultural Center : Aftab.cc