كنترل پنل             جستجو               پرسشهای متداول            .:: آخرین پست‌های انجمن ::.            لیست اعضا            مدیران سایت             درجات        ورود
فهرست انجمن‌ها -> فروم‌بلاگ‌هاي اعضا -> فروم‌بلاگ Hamid
پاسخ دادن به این موضوع رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
خاک بر سرت عباس!
پست تاریخ: جمعه 27 اردیبهشت 1387 - 03:16    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5332
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46888

عنوان: خاک بر سرت عباس! خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

خاک بر سرت عباس!


امروز در مسير برگشتنم از دانشگاه، سر بازار، جوان دراز و قد بلند و بي​ريخت و قيافه​اي را ديدم که بر روي جدول​هاي دور يک درخت کاج، همچون نشستنش بر سر مستراح، چنان با خيالي آسوده نشسته بود و يکي يکي عابران را زير چشم، بررسي مي​کرد که انگار نه انگار که ساعت 3:30 بعد از ظهر است و در اين هواي گرم، خلايق تا يک ساعت و نيم ديگر، آنچه فرو برده​اند، امان نمي​دهد که بخواهند قدم از قدم بر دارند، چه برسد به اينکه بخواهند بيايند بازار، تفريح!
شايد هم زودتر آمده بود تا جاهاي خوب​تر و نزديک​تر به دهانه بازار را آن سيگار فروش خوش​سليقه و آن کفاش افغاني نگيرند و چه مي​دانم، شايد هم از ترس آژان​ها...
از کمي دورتر، از آن دست​هاي خالي و آن چهره خلافش، مي​شد فهميد که دارد به خوش​تيپ​ترهاي جوان، زير لب مي​فهماند که: «سي​دي...»، «سي​دي​هاي جديد...»، «...87»
و هنوز کمي غيرت برايش مانده بود که خجالت بکشد جمله​اش را کامل بگويد: «سي​دي س.ک.س»، «شوهاي 87» ...
کمي که جلوتر رفتم، ديدم بله، آقا، عجب گنجينه​اي​ست!!
چند قدم مانده بود که از جلوش رد شوم، خواستم آخرين نگاه را به ريخت و قيافه​اش بيندازم که درس عبرتي براي خودم شود، که ديدم صدايش قطع شد و خيلي آهسته سرش را به سمت مخالف من برگرداند!
از جلوش که رد شدم، همچنان زير نظرش داشتم که ناگهان انگار در ماشين زماني سوار شده​ام و به ده سال پيش برگشته​ام!
در حالي که مات و حيران، خيره شده بودم به چشمانش، او هم با نگاه​هايي پر از حرف و پر از درد، چند قدمي همراهي​ام کرد...
باورم نمي​شد...، باورم نمي​شد که آقا، «عباس' نظامي» ِ دوست داشتني دوران کودکي​ام باشد!!
باورم نمي​شد عباسي که به خاطر هيکل خوش اندام و زور بازوهايش، زماني، باديگارد من بود، حالا نتواند روي پايش بايستد يا حتي چشمانش را باز نگاه دارد!
باورم نمي​شد ايني که سيگار ِ دمِ دهانش مثل دودکش قطار، دود مي​کند و با دود اسفند آن گداي آن​طرف​تر مخلوط مي​شود و عابران را به فيض اکمل مي​رساند، آن عباس لوطي و بامرام باشد!
هر چند رويم نشد بيشتر از آن نگاهش کنم که مبادا خجالت بکشد، اما تا خانه، به خاطرات شيريني که با عباس داشتم، فکر مي​کردم و بر روي دستم مي​زدم که اين دنيا چقدر نامرد است!
يادم هست شروع رفاقتمان کلاس چهارم ابتدايي بود. همان روزهاي اول، از آنجا که همه معلم​ها من را به «خرخواني» مي​شناختند، مبصر کلاس شدم.
تخته سياه را به دو بخش «خوب​ها» و «بدها» تقسيم مي​کردم و هر کس دستش از روي سينه​اش برداشته مي​شد، مي​رفت جزو ليست «بدها»! و هر کس تا زمان حضور معلم، لبانش کاملاً بسته مي​بود و نفس نمي​کشيد، بدبخت، مي​شد جزو «خوب​ها»!
عباس که شرارتش زبانزد خاص و عام بود، همان روز اول، به خاطر پس​گردني زدن به نفر جلوي، رفت در ليست سياه!
قديم​ها هم مثل الان نبود که معلم​هاي بيچاره هر روز مورد بازخواست پدر و مادرهاي دانش​آموزان پرروي امروزي باشند. پدر مي​آمد، بچه را مي​سپرد دست معلم و مي​گفت: «آقا! تا مي​خورد بزن که از قديم گفته​اند "چوب معلم گله ... هر کي نخوره، خُله!"»
کسي که نامش در ليست سياه مبصر بود، مشخص بود چه بلايي به سرش خواهد آمد! عباس، چند روز اول، چندان نگران آن ضربه​هاي چوب انار که بر دست و سرش مي​خورد، نبود، اما کم​کم که ديد هر روز همين آش است و همين کاسه و من هم آنقدر بي​غيرت هستم که دلم يک روز هم به حالش نمي​سوزد، يک روز که اسمش را در ليست «بدها» نوشته بودم، از همان آخر کلاس داد زد: «هي، عمو! اسم منو از روي تخته، و بعدش از ذهنت پاک کن!»
من هم که کسي نبود به يادم آورد که از قديم گفته​اند با دم شير بازي نکن، و البته پشتم هم به «ترکه»هاي معلم​ خوش بود، خيلي قلدرانه جواب دادم: «عمراً! اين هم دو تا ضربدر بالاي اسمت که رويت را زياد نکني!»
ديدم عباس، بنده خدايي را که اينطرف ميز نشسته بود با يک دست هل داد بيرون از ميز و راهش که باز شد، راه افتاد به طرف من!
هنوز چندان ابهتش در من اثر نکرده بود... جلو آمد و خيره شد در چشمان من و گفت: «گفتم اسم منو پاک کن!»
- گفتم: «نمي​کنم...!»
هنوز دهانم با «ميم» فرود نيامده بود و بسته نشده بود که از خدا بي​خبر ِ نامرد، با دو دستش شانه​هاي من را گرفت و با آن زانوي فولادي​اش، يکي حواله بيضه​هاي من بيچاره​​ي مأمور معذور کرد!
در همان حين با خشم تمام گفت: «گفتم پاک کن!»
ناگهان نفسم براي چند لحظه بند آمد و چشمانم داشت از حدقه بيرون مي​زد! شايد اگر مي​دانست که من تازه «باد فتقم» را عمل کرده​ام، هرگز چنان جنايتي نمي​کرد!
نه چشمانم مي​ديد و نه گوش​هايم مي​شنيد، نفسم هم بالا نمي​آمد که چيزي بگويم. چند دوري دور خودم روي زمين غلطيدم و بعد، به زور خودم را سر جايم رساندم و بين بچه​ها مخفي شدم.
معلم که آمد، ديد مبصر که من باشم، سر جايم نيستم، وقتي متوجه شد دارم مثل ابر بهار، اشک مي​ريزم و نفس​نفس مي​زنم، پرسيد: «نيرومند! چته؟»
حدس مي​زدم اگر بگويم عباس چه بلايي سرم آورده، عباس هم همچون من، از نعمت سلامتي بي​بهره خواهد ماند! از طرفي ارادت خاصي به همه لوطي​هاي عالم داشتم! اين شد که دلم به حالش سوخت و گفتم: «آقا اجازه؟! دلمون درد مي​کنه». چند نفر از بچه​هاي لوس کلاس خواستند جريان را بگويند که بهشان فهماندم که: «هيس!»
خلاصه، چايي​نبات آوردند و ماساژ دادند و غيره، آخرش مجبور شدم بروم خانه و استراحت کنم تا شايد اميدي براي زنده ماندن پيدا شود!!
جريان گذشت، من و عباس طي اين مدت قهر بوديم تا اينکه يک روز باز هم شرارت​هاي عباس، کار دستش داد.
ناظم مدرسه، درب کلاس را باز کرد و به معلم گفت: «نظامي را بگوييد بيايد دفتر» از چهره در هم ناظم و از کارنامه​ي سياه عباس، مي​شد فهميد که ديگر عباسي وجود نخواهد داشت! اين شد که يکي از بچه​ها يواش سرش را برد پشت يکي از جلوي​هايش و با صدايي که عقبي​هاي کلاس بشنوند، گفت: «فاتحه مع الصلوات!»
درست حدس زده بوديم، يادم نيست عباس چه دسته گلي به آب داده بود، اما چنان مجازاتي تا به حال در مورد کسي اتفاق نيفتاده بود!
از پشت پنجره کلاس که رو به حياط باز بود، مي​ديديم که ناظم، يک شلنگ بلند به دست گرفته، عباس بيچاره را مجبور کرده بنشيند، دست​ها را پشت سرش قلاب کند و کلاغ​پر برود. هر بار هم که عباس مثل کلاغ، بالا مي​پريد، ناظم بي​رحم يک تازيانه وحشتناک به راست و چپ پاهايش مي​تاخت!
تا آن روز هرگز اشک عباس را نديده بودم، مثل مرد مي​ايستاد و تاوان پس مي​داد. از همينش هم خوشم مي​آمد. اما آن روز، ما که مجازات را مي​ديديم از ترس گريه مي​کرديم چه برسد به عباس!
تا نيم ساعت، عباس مي​پريد و ناظم هر بار محکم​تر از قبل مي​زدش. اگر هم عباس تعلل مي​کرد، سر و کمرش را نشانه مي​رفت!
وقتي کارش با عباس تمام شد، عباس به زور و گريان خودش را به جايش در کلاس رساند و رفت خم شد روي ميز، پشت چند نفر مخفي شد تا حسابي گريه کند.
من که درک مي​کردم عباس چه سوزشي از ضربه​هاي شلنگ دارد، نتوانستم مثل همه بچه​ها که از شرارت​هاي عباس در امان نبودند و حالا هر چند ناراحت بودند، اما در دل مي​گفتند: «حقش است» بي​مرامي کنم، جايم را با هم​ميزي​اش عوض کردم و در عين حال که سعي مي​کردم خيلي با او صحبت نکنم که فکر کند آمده​ام منت​کشي، پاهاي کبودش را مي​ماليدم و البته، سعي مي​کردم کاري کنم که از شرارت دست بردارد و توبه کند!
- آخه عزيزم، چند بار گفتم دست از شرارت بردار، اين کارها آخر و عاقبت ندارد، اگر يکي بزني، يکي مي​خوري...
گاهي هم مي​خنداندمش که درد، فراموشش شود.
- عباس! مي​گم اگه من جاي ناظم بودم، نامه مي​نوشتم به سربازخونه، مي​گفتم عباس نظامي را از خدمت معاف کنيد، ما به قدر چهار سال به عباس حال داديم!!

خلاصه، تلاش آن روز من در خنداندن عباس و آن مرام​هاي قبلي، موجب شد که «عباس آقا» مريد، و همزمان، باديگارد ما شود، به منزله طيب ِ مرحوم، براي امام خميني!
خيلي روي عباس کار کردم تا شايد به راه بيايد و دست از بازيگوشي بردارد. داشت کم​کم جواب مي​داد، کمي سر و وضعش شده بود مثل بچه مثبت​ها، اما چه کنم که محيط محله​شان «شيطان​پرور» بود!
يک روز که شنيدم با همکاري «ابوالفضل نوري» و «ابوالفضل يزدي»، يک افغاني بيچاره را در طويله باغ بابا بزرگ «ابوالفضل يزدي» يک هفته است که زنداني کرده​اند و هر روز يک تکه نان خشک به بنده خدا مي​دهند، آن هم فقط به خاطر اينکه در ازاي دمپايي​پاره​هاي ابوالفضل، يک جوجه رنگي کمتر داده، ديگر نا اميد شدم.
هر چه گفتم: «خاک بر سرت عباس! اين ديگه واقعاً بي رحميه!» ... «برو آزادش کن!» و ... به رگ غيرتش برنخورد و جواب نداد که نداد!
آخرش هم نفهميدم با آن افغاني مادر مرده چه کار کردند.

آن روزها هم باباي خدا بيامرز، مدام شعر
اصل بد نيکو نگردد زانکه بنيادش بد است
و
خشت اول چون نهد معمار، کج --- تا ثريا مي​رود ديوار، کج
را مي​خواند و باور نمي​کرد که عباس، مي​تواند آدم باشد.
هر چه مي​گفتم: «بابا! اگر اون ابوالفضل يزدي از خدا بي​خبر در محله عباس​اينا نبود، من عباس را آدم مي​کردم»، انگار ده سال بعد را مي​ديد و آن شعر را دوباره تکرار مي​کرد.
هر چند هنوز هم معتقدم عباس، مي​شد و مي​شود که آدم شود، اما انگار کسي به من مي​گويد: همين روزهاست که مثل «ممد فتاحي»،​ «مصطفي يعقوبي»، «داود صفري» و برادرش «مصطفي صفري»، «مصطفي اعلم» و ... اعلاميه​اش را بر سينه ديوار ببينم و بشنوم که جنازه​اش را در فلان خرابه شهر با يک آمپول، پيدا کرده​اند...

جمعه 27 ارديبهشت 1387 - ساعت 3 و 30 دقيقه صبح


سلام؛
1- اگر از عبارت يا اصطلاح عاميانه استفاده کردم، دليلش مشخصه، پس اميدوارم سوء تفاهمي پيش نياد.
2- ما اگه خيلي با هم رفيق باشيم، معمولاً اسامي​اي مثل «عباس نظامي»، «حميد نيرومند» و ... رو به صورت متصل مي​خونيم. يعني نمي​گيم Abbas-e Nezami مي​گيم: AbbasNezami
اگه اينطوري اسامي رو در داستان بخونيد، جالب​تر خواهد بود.
3- اون​هايي که اسامي​شون رو در متن بردم که الان مردند يا کشته شدند، به نظر من خيلي توي اين دنيا بدشانس بودند. به همين دليل اگر تونستيد، براي شادي روحشون يک فاتحه و صلوات بفرستيد.
نمي​دونم خدا چطور با انسان​ها حساب و کتاب خواهد کرد، اما اميدوارم با ديده فضل و رحمت به کساني که ناخواسته طوري شدند که نبايد مي​شدند، نگاه کنه.

قربان شما؛
با اجازه Wink
حميد


این مطلب آخرین بار توسط Hamid در شنبه 28 اردیبهشت 1387 - 10:46 ، و در مجموع 2 بار ویرایش شده است.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست: chaser (شنبه 28 اردیبهشت 1387 - 09:39)

پست تاریخ: شنبه 28 اردیبهشت 1387 - 09:51    
chaser
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت


پست: 769
عضو شده در: 29 فروردین 1386
محل سکونت: تهران
iran.gif


امتياز: 7132

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

ببخشید نمیدونم میشه نظر داد در باره این پست یا نه؟

حمید جان جالب بود خوب هم نوشتی . فقط میشه عنوانش رو عوض کنی ! Embarassed

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 28 اردیبهشت 1387 - 10:06    
zaman
مدير انجمن عكاسي
مدير انجمن عكاسي


پست: 297
عضو شده در: 1 مهر 1385
محل سکونت: ساوه
iran.gif


امتياز: 2733

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

غم انگیز بود و هست و خواهد بود و این ماجراها و سرنوشتها همچنان ادامه دارد. Sad
راستی این قسمت رو متوجه نشدم
نقل قول:
به منزله شعبان بي​مخ براي امام خميني!

شعبان بی مخ از طرفداران شاه بود نه امام! شاید منظورت طیب حاج رضائی بوده!

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 28 اردیبهشت 1387 - 15:22    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5332
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46888

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

اوخ اوخ اوخ! شرمنده، آره، طيب منظورم بود Embarassed
ممنون zaman, جان.

chaser, جان، اتفاقاً خيلي با خودم کلنجار رفتم که اسمش اين باشه يا نه، اگه ممکنه دليل اينکه مي​گي تغيير بدم رو بگو، برام مهمه... Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 - 10:02    
chaser
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت


پست: 769
عضو شده در: 29 فروردین 1386
محل سکونت: تهران
iran.gif


امتياز: 7132

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

خوب آخه آدمها ذاتاً بد نیستن . این شرایط و محیط هستش که باعث میشه یک آدم مثل عباس اینطوری بشه. آدمهایی مثل عباس که تو محیط بد و زیر دست پدر و مادر های بیسواد و بی اطلاع بزرگ میشن چیزی یاد نمیگیرن گرچه خودشون هم مقصر هستن اما آدم ها رو نباید سیاه و سفید دید حتما عباس هم خصوصیتهای خوبی داره که هیچ وقت مجال پرورش دادنشون رو نداشته !
کاش عنوان رو عمیقتر انتخاب میکردی . مثل ... مبصر یا خوبها - بدها ....

از اون قسمت که نوشتی >>>
تخته سياه را به دو بخش «خوب​ها» و «بدها» تقسيم مي​کردم و هر کس دستش از روي سينه​اش برداشته مي​شد، مي​رفت جزو ليست «بدها»! و هر کس تا زمان حضور معلم، لبانش کاملاً بسته مي​بود و نفس نمي​کشيد، بدبخت، مي​شد جزو «خوب​ها»!
خیلی خوشم اومد!

بعضی وقتها بعضی جمله ها تو داستان خیلی تاثیر گذارن . شاید جمله کیلیدی میشه مثل سریال مرد (هزارچهره) وقتی تو دادگاه مهران مدیری گفت من مشکلم این بود که نتونستم (نه ) بگم و همین باعث تمام دردسر هام شد.
کیلیدیترین بحث این سریال همین موضوع بود.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 - 11:41    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5332
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46888

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

سلام؛
گاهي اوقات بعضي عبارت​ها دقيقاً همون معنا رو ندارن.
مثلاً شما وقتي به يکي که يه جرمي رو مرتکب مي​شه مي​گيد «خاک بر سرت، خجالت بکش!»
اين به نوعي توصيه به حساب مي​ياد!
يعني اول کوچيکش مي​کنيد که واقعاً خجالت بکشه.
من هم به نوعي اين مفهوم رو خواستم برسونم.
اما قبول دارم که همه اين مفهوم رو برداشت نمي​کنن.
اما هدف دوم، جذابيت اين عنوان واسه همه بود.
اگر من انتخاب مي​کردم «خوب​ها، بدها» همه به اين تاپيک به ديد يک تاپيک احتمالاً تکراري اخلاقي نگاه مي​کردند و من به هدف اصليم نمي​رسيدم.

اما خودم قبول دارم که هيچ کدوم از اين​ها دليلي واسه اين عنوان تند نمي​شه. بنابراين، بهم مهلت بديد تا با چند تا ادبياتي مشورت کنم و بهترين عنوان رو انتخاب کنم. Wink

ممنون از بيان نظرها Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 - 13:43    
sistemprof
عضو گروه مديريت آفتابگردان
عضو گروه مديريت آفتابگردان


پست: 956
عضو شده در: 3 بهمن 1384
محل سکونت: Tehran
blank.gif


امتياز: 8562

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

داستان قشنگی بود . آفرين
میگم چقدر خلاف سنگین توی محلتون داشتین ! و چقدر هم سنگین خلاف می کردند
" زندانی کردن توی طویله به مدت یک هفته " ! در زمان دبیرستان دیگه end خلاف بوده !

شما هم برای احتیاط یک یک دکتر اورولوژی برو حمید جان Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 - 18:20    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5332
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46888

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

sistemprof, جان،
زمان دبيرستان کجا بود؟ Shocked زمان ابتدايي، برادر من!!
آخه الان رو با ده سال پيش مقايسه نکن. اون هم توي شهر ما!
کساني مثل عباس و ابوالفضل ده سال طول مي​کشيد ابتدايي رو طي کنن!
من يادمه وقتي وارد راهنمايي شدم، باور کنيد کساني به اندازه سن و هيکل باباي من توي مدرسه بودن، وحشتناک بود!! Shocked من خودم خجالت مي​کشيدم که اين همه زود اومدم راهنمايي!
اونوقت محلي که من الان دارم داخلش زندگي مي​کنم، مرکز ثقل شرارت دنياست!! هر چند کم​کم داره به خاطر طرح اتوبان اون محله اصيل از بين مي​ره، اما باور نمي​کنيد چه افرادي توي اين محله تربيت مي​شن Shocked
البته ما چند سالي هست که از مرکز اصلي کوچ کرديم به خيابون روبرو که البته چيزي کمتر از اون​ور نداره!
يه روز يه داستان خواهم نوشت و خواهم گفت که چي شد من هم مثل اون افرادي که گفتم همديگه رو کشتن يا خودشون بر اثر اعتياد مردن، نمردم و جون سالم به در بردم!Mr. Green
اينجا ما روزي يک کشته مي​ديم Mr. Green
اون ممد فتاحي که گفتم، اگر اشتباه نکنم، با «داس» شکمش رو دريدند Shocked Embarassed
مي​تونم يک ليست صد نفره نام ببرم که طي چند سال گذشته به خاطر مسائلي خيلي پيش پا افتاده نابود شدن!
مثلاً احتمالاً zaman جان هم در جريانه، «اسماعيل دريايي» يکي از جوان​هاي قلدر ساوه بود که کم​کم سرش خورد به سنگ و من خودم شاهد بودم که با برادرش که الان هم نماز جماعتش ترک نمي​شه، اون زمان مي​آمد نماز جماعت و جمعه و ...
يه روز خبردار شديم که اسماعيل سر يکي از پسرهاي «اعلم» (اسمش الان يادم نيست، گمونم مصطفي) رو بيخ تا بيخ بريده گذاشته رو سينه​ش Shocked
فقط به خاطر اين​که به نامزد اسماعيل نگاه بد کرده يا چيزي گفته...
البته يه سري از اون جوان​ها مثل ابوالفضل يزدي دور و برش بودن که باعث شدن فقط «قصد يک گوشمالي ساده» به «بريدن سر اون بنده خدا» منتهي بشه که البته اون​ها هم حبس ابد خوردن Embarassed
يه روز مادر اسماعيل رو فرستادن پابوس امام رضا که بخشش پسرش رو از امام رضا بخواد، توي ساوه اسماعيل رو به دار مجازات آويختند Crying or Very sad

باور نمي​کنيد، اما من اگر بخوام سرنوشت اين نوع افراد رو بگم، يک کتاب دو هزار صفحه​اي از توش در مي​ياد! از بس همه نوع رفيق و از همه بيشتر، از اين نوع رفقا داشتم که اکثرشون باديگارد من بودن Mr. Green (فقط به خاطر اينکه توي امتحانات من بهشون تقلب مي​رسوندم و البته هرگز بي​مرامي نمي​کردم)
البته مطمئنم که مي​نويسم، خودم حيفم مي​ياد که ننويسم و يادم بره Embarassed

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 - 08:12    
sistemprof
عضو گروه مديريت آفتابگردان
عضو گروه مديريت آفتابگردان


پست: 956
عضو شده در: 3 بهمن 1384
محل سکونت: Tehran
blank.gif


امتياز: 8562

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

Hamid, جان من فکر کنم اسم محله تون رو به " تگزاس " تغییر بدین بهتره ! Wink

منتظر ادامه داستانهای شنیدنی شما هستیم .
یک نکته هم در مورد نحوه نگارش شما بگم که البته نظر شخصی است:

فرم نگارش شما بیشتر شبیه گزارش است . اگر قصد شما داستان نویسی است قواعد داستان نویسی در آن در نظر گرفته شود یعنی نقطه شروع - اوج داستان و پایان .
همچنین شخصیت پردازی و استفاده از عناصری مانند طنز - عشق - لوطی گری و...که میل خواننده به ادامه داستان را افزایش دهد.

در نقطه شروع هیچ دلیلی ندارد که داستان با مقدمه شروع شود و مثلا در این داستان خاص شما میتوانستی از زمان شروع گفتن :
"سي​دي...»، «سي​دي​هاي جديد...»، «...87» " داستان رو شروع کنی و بعد با یک فلاش بک از آشنایی خودت و عباس برای خواننده توضیح بدهی .

این داستان نقاط اوج زیادی داشت مثل تنبیه عباس و یا ایستادن شما جلوی قلدر کلاس و یا زندانی کردن افغانی در طویله که می شد از هر کدامش یک داستان ساخت و یا طوری برای خواننده بیان شود که مثلا قسی القلب بودن عباس برای خواننده اثبات شود و همچنین با گفتن داستانی از ذات خوب عباسِ- قضاوت این موضوع را به خواننده محول می کردی که عباس قابلیت عاقبت به خیر شدن را داشته است . نه اینکه فقط با گفتن جمله :

"اگر اون ابوالفضل يزدي از خدا بي​خبر در محله عباس​اينا نبود، من عباس را آدم مي​کردم"

که خواننده مجبور شود نظر شما را بپذیرد.

هرچند که سوژه داستان خیلی خوب بود و جذابیت کافی برای کشاندن خواننده را داشت ولی جای بهتر شدن را در صورتی که شما قصد داستان نویسی را داشته باشی را خواهد داشت . البته به شرطی که از سبک جمالزاده بیرون بیایی !


قربانت

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 - 09:59    
zaman
مدير انجمن عكاسي
مدير انجمن عكاسي


پست: 297
عضو شده در: 1 مهر 1385
محل سکونت: ساوه
iran.gif


امتياز: 2733

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

کلاً ساوه به دلیل بافت کارگری و مهاجرپذیرش تبدیل شده به شهر 72 ملت. تلاقی فرهنگهای مختلف (فرهنگ که چه عرض کنم بی فرهنگی های مختلف) باعث شده آمار جرم در ساوه نسبتاً بالا باشه. البته استعداد خوب ساوجی های عزیز هم کاتالیزور مناسبی برای این موضوعه!! (بلانسبت حمید جان) Wink
راستی از محله پیغمبریها و روستای یل آباد هم بگو. فکر کنم بتونن به تگزاس هم نیروی متخصص صادر کنن. چند تا عکس از روستای یل آباد و امامزاده اش گرفتم در اولین فرصت ارسال میکنم.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:


نمایش پستها:                 مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
پاسخ دادن به این موضوع
 
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
صفحه 1 از 2

تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
 Related Topics 


 information 

 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید


Copyright 2004-2017. All rights reserved.
© by Aftabgardan Cultural Center : Aftab.cc