كنترل پنل             جستجو               پرسشهای متداول            .:: آخرین پست‌های انجمن ::.            لیست اعضا            مدیران سایت             درجات        ورود
فهرست انجمن‌ها -> فروم‌بلاگ‌هاي اعضا -> فروم‌بلاگ Hamid
پاسخ دادن به این موضوع رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
حکايت اوقات فراغت ما!
پست تاریخ: شنبه 16 تیر 1386 - 02:52    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5317
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46816

عنوان: حکايت اوقات فراغت ما! خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

حکايت اوقات فراغت ما!

باباي خدابيامرز هميشه مورد عتاب و خطاب حاج خانم بود که: مرد! چرا نمي​زني پشت دست اين بچه​ها! اين که رسمش نمي​شود، تا ايستاده​اند اين دهانشان بايد بجنبد! من که مي​دانم هر وقت مي​آيند مغازه، مي​روند در دار و دسته ضالين! کافي​ست هر وقت که خواستند ناخنک بزنند به آن صندوق​هاي پسته و تخمه و بادام، يک​بار بزني پشت دستشان!
بابا هم خيلي آرام مي​گفت: زهراي من! جوانند، ورجه​وورجه مي​کنند، بالا و پايين مي​پرند، خوب بايد انرژي داشته باشند. بگذار تا من زنده​ام و اين بقالي خداداد پا بر جاست، بخورند و بياشامند...!
ما هم از نبود حاج خانم در مغازه و مهر پدري، تا آنجا که مي​شد استفاده مفيد مي​کرديم و هر طرف که مي​رفتيم، به هر کارتن و صندوق و بسته​اي چنگي مي​نداختيم و اين شکم را که اسير چشم​چراني​هاي بي​انصافانه​مان شده بود، صفايي مي​داديم!
باباي بيچاره گاهي که مي​ديد ما انگار در ديزي را باز انگاشته​ايم و حيامان را هم با محتويات ديزي قورت داده​ايم، مي​گفت: پسرم! گفتم «کُلوا و اشرَبوا»، اما قرآن که خوانده​اي، ادامه​اش آمده است: «و لا تُسرِفوا»!
هر چند ابهت نگاه بابا ديگر اجازه نمي​داد نگاه چپ به صندوق​ها کنيم، اما ديگر کار از کار گذشته بود! همان «ناخوشايند اتفاقي» که حاج خانم پيش​بيني کرده بود، افتاده بود. اين دهان و دندان​هايش معتاد شده بود به نشخوار آنچه چشمان بي​حيامان مي​ديد!
سه فصل سال را که درس و مدرسه امان نمي​داد که دلي درست از عزا بياوريم و با دهاني باز به استقبال آن پسته​هاي لبخند زده برويم، به اميد اوقات فراغت تابستان تحمل مي​کرديم!
تابستان که مي​شد، اوقات فراغتمان را با آن باسلوق​هاي سيليجرد و پسته​ها و بادام​ها و تخمه​هاي ژاپني چنان پر مي​کرديم که تا 9 ماه بعد، چشمانمان دله​بازي در نياورد.
بابا که دعوت عزرائيل را لبيک گفت، ما مانديم و اوقات فراغتي که بايد به هر نحوي شده، پر مي​شد. حاج خانم هر طوري بود اعتيادمان به آن تنقلات خدادتوماني (خدا توماني) را به اعتياد به يک آل هندوانه و دو قلم خيار و يک گاز سيب تغيير داد و چقدر سخت بود آن دوران!
مثل خمارهايي که چيزي گيرشان نمي​آيد که چند دقيقه​اي به فضا ببردشان و شروع مي​کنند نفرين رفيق ناباب، ما هم تن بابا را در گور مي​لرزانديم که چرا اول نگفت «و لا تسرفوا»، بعد هم به حرف زنش گوش کند و چهار تا پست دستمان بزند و بعد بگويد: حالا اگر جاني برايتان مانده است، «کلوا و اشربوا»!
خلاصه، حالا با خودمان قرار گذاشته​ايم که آن دوران رويايي را فراموش کنيم و به رژيم غذايي حاج خانم تن در دهيم! اما حاج خانم را قسم داده​ايم که اگر مي​خواهد فرزندان برومندش زنده بمانند، ديگر اين رژيم را نشويد که مبادا آب برود!
اما امان از اين روزها! تابستان است و حاج خانم مشرف شده است سوريه و ما مانده​ايم با يک يخچال خالي! مثلا به همشيره وصيت کرده است: مبادا بگذاري جاميوه​اي خالي بماند!
همشيره هم که دختر است و اصلا رگ غيرت ما اجازه نمي​دهد بگذاريم برود از آن افغاني ميوه​فروش که گاهي به حاج خانم هم گيلاس​هاي مستأجردار غالب مي​کند، ميوه بار کند و بياورد!
چهار پنج روزي را به ياد روزهاي بين مجلس ختم بابا و هفتمش که کرکره​هاي بقالي پايين بود، تحمل کرديم، اما ديگر نمي​شد چيزي نگفت!
ديروز با حالت طلبکارانه​اي وارد آشپزخانه شدم و منصوره را مورد خطاب قرار دادم که:
اين که وضعش نمي​شود! خوب ما جوانيم! يکي بايد باشد اوقات فراغتمان را پر کند! حتما بايد برويم ضاله بشويم تا باور کنيد اوقات فراغتمان خالي​ست؟!
اين را که گفتم، منصوره در حالي که اشک در چشمانش جاري بود و البته بعدا فهميدم که به خاطر پيازهايي بوده است که رنده مي​کرده، سفره دلش را باز کرد:
مي​گويي چه کار کنم؟ غذايتان را بپزم؟ لحاف و تشکتان را جمع کنم؟ لباستان را بشويم؟ بروم کارهاي خودم را انجام بدم و به بچه​هاي مردم رياضي بخورانم؟ نان قندي ِ مهمان​هاي مامانتان را درست کنم؟ يه کدام کارم برسم؟ انتظار داري اوقات فراغت شما را هم من پر کنم؟!
ما هم ديديم آبجي راست مي​گويد، اين شد که چندان سر به سرش نگذاشتيم و رفتيم يکي دو تا آدامس جويديم که فعلا اوقات فراغتمان پر شود تا ببينيم چه مي​شود!؟
بعد از ظهر، ديدم کتاب آشپزي​اش را آورده است و دارد داخل آن ظرف شيشه​اي مخصوص کيک، آرد و روغن و امثالهم مي​ريزد...
گفتم آخ جان! اينطور که معلوم است تا مدتي بساطمان جور است! چند ساعت بعد، هنوز «ح» حميد و «ميم» مجيد از دهانش بيرون نيامده بود که مثل برق سر ميز، آماده بوديم! درست حدس زده بوديم، دلش برامان سوخته بود و قبل از اينکه کسي بخواهد برامان نقشه​هاي شوم بکشد، اوقات فراغتمان را تا خرخره پر کرد!!
[15 تير ماه 1386 - اداره]

سلام؛
اين موضوع «اوقات فراغت» توي خونه ما سوژه​ جالبي شده بود که گفتم بگذار يک داستان يادگاري از داخلش در بيارم...
اميدوارم مورد پسند واقعا شده باشه Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 16 تیر 1386 - 08:28    
sistemprof
عضو گروه مديريت آفتابگردان
عضو گروه مديريت آفتابگردان


پست: 956
عضو شده در: 3 بهمن 1384
محل سکونت: Tehran
blank.gif


امتياز: 8562

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

خيلي قشنگ بود آفرين ! آفرين آفرين

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست: Hamid (شنبه 16 تیر 1386 - 13:43)

پست تاریخ: شنبه 16 تیر 1386 - 14:44    
chaser
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت
مدیر انجمن زبان - مترجم سايت


پست: 769
عضو شده در: 29 فروردین 1386
محل سکونت: تهران
iran.gif


امتياز: 7132

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

قشنگ بود تفاوت حا ل و هوای خونه شما با خونه ما از زمین تا آسمونه.
Embarassed
ممنون حمید آقا.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست: Hamid (یکشنبه 17 تیر 1386 - 01:17)

پست تاریخ: شنبه 16 تیر 1386 - 17:30    
sooraty
مدير انجمن ادبي
مدير انجمن ادبي


پست: 478
عضو شده در: 2 مرداد 1384
محل سکونت: .::ساوه::.
iran.gif


امتياز: 4538

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

بابا نویسنده
Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست: Hamid (شنبه 16 تیر 1386 - 18:46)

پست تاریخ: یکشنبه 17 تیر 1386 - 08:56    
zaman
مدير انجمن عكاسي
مدير انجمن عكاسي


پست: 297
عضو شده در: 1 مهر 1385
محل سکونت: ساوه
iran.gif


امتياز: 2733

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

خیلی قشنگ بود حمید جان!
ضمنا از این پس بجای کلمه ناماٌنوس اوقات فراغت بگوئید شکم.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 01:03    
bahar
سَرور ماست!
سَرور ماست!


پست: 873
عضو شده در: 16 مرداد 1385

blank.gif


امتياز: 8091

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

عالی نوشتین
کاملا میشه فهمید مادر بزرگوار و خواهر مهربونتون از دست اوغات فراغتتون چه می کشن Surprised آفرين Crying or Very sad Mr. Green مزاح بود
ولی اصلا به شما نمیاد که اینقدر مشتاق به پر کردن اوقات فراغت باشین(شکم) Exclamation Question Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 01:30    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5317
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46816

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

نقل قول:
ضمنا از این پس بجای کلمه ناماٌنوس اوقات فراغت بگوئید شکم.

zaman, جان اين تيکه رو خوب اومدي خنده به تمام معنا

bahar, جان،
لامصب اين اعتياد بد درديه! Crying or Very sad
حاج خانم به من مي​گه: آشغال​خور! Crying or Very sad
اينکه لاغرم به خاطر اينه که مثلا قبل از اينکه وقت ناهار بشه، شونصد تا کيک و شکلات و غيره خوردم و موقع ناهار ميلم نمي​کشه چيزي بخورم! Embarassed
واقعا هم به خاطر مواقعي هست که ما بقالي داشتيم و دهنمون عادت کرده هر چند دقيقه يه چيزي بخوريم Embarassed (البته همونطور که بالا گفتم،​ الان اعتيادمون به لطف کمپ ترک اعتياد حاج خانم بهبود يافته Mr. Green )

امروز جاتون خالي حاج خانم از سوريه اومده بود! آبجيه رو دعوا مي​کرد که: حميدم آب رفته! Mr. Green مگه نگفتم نذار به پسرام بد بگذره! Mr. Green
توي خونه ما، به من مي​گن: «حميد مامان»!! Mr. Green
از بس اين مامان خاطر منو مي​خواد!
خلاصه که دوران رنج و غصه از امروز به پايان رسيد و جاميوه​اي پر است از ميوه! حاج خانم​ هم کلي تنقلات آوردن که ما بيکار نمونيم Mr. Green


ممنون از نظرات همه رفقا؛
موفق باشيد Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 15:12    
barfi
داره كولاك مي‌كنه!
داره كولاك مي‌كنه!


پست: 204
عضو شده در: 8 مهر 1385
محل سکونت: karaj
blank.gif


امتياز: 1993

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

حميد راستشو بگو اينو خودت نوشتي يا از جايي كپ زدي ؟ هان ؟
خيلي قشنگ بود.چه جالب كه به مادرتون مي گيد حاج خانوم.با مغازه چه كرديد. مگه مال خودتون نبود.
به هر حال ازتون به خاطر اين داستان زيبا ممنونم. آفرين

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: پنج‌شنبه 21 تیر 1386 - 00:14    
animeditor
داره كولاك مي‌كنه!
داره كولاك مي‌كنه!


پست: 419
عضو شده در: 15 آذر 1385
محل سکونت: کرج
iran.gif


امتياز: 3845

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

سلام جمیعاً

حمید جون مثل این که واقعاً تصمیم گرفتی ورژن جدید جمالزاده رو به بازار عرضه کنی. خنده به تمام معنا
خیلی قشنگ بود؛ احسنت. قوامش نسبت به نوشته های قبلی بیشتر بود.

نمی شه Mad ... انگار اگه از چیزی ایراد نگیرم، شب خوابم نمی بره. Neutral
این داستان خیلی خوب و با پیشینه و معرفی کامل شروع شده. مسیرش هم تقریباً مشخصه و شاخه های فرعی هم به خوبی مطرح شدن.
تنها اشکالش اینه که اون استحکام و قوام اولیه، توی آخر و نتیجهء کار به چشم نمیاد. یعنی یه کم توازن ابتدا و میانه و انتهای کار رو به هم زده.
البته از اون جایی که ذات این داستان و موضوعش، نتیجهء و سرانجام خاصی نداره که بشه گفت این جا آخر کاره، نمی شه توقع داشت که خود داستان به جای مناسبی برسه.
این جاست که از آرایه های ادبی استفاده می شه.
یعنی با آرایه هایی مثل اغراق و تمثیل قوام و استحکام و توازن داستان رو نسبت به ابتدای اون حفظ کرد.

منظور ...
داستان از یه جای مشخص و با نقل خاطره شروع شده و حوادثی که توس خط سیر اون به وجود اومده، مسیر داستان رو مشخص کرده.
ولی نتیجهش به اندازهء اولش مشخص نیست و کاملاً متوجه نمی شیم که به کجا رسیدیم و دقیقاً کجا تموم می شه. نتیجه گفته شده ... ولی به اندازهء اول داستان، حس نمی شه.
البته عرض کردم که این داستان، به جای خاصی نمی رسه. پس نویسنده باید مقصد رو مشخص کنه.

پ.ن:
اون قدر پیچیده حرف زدم که خودم باید نیم ساعت بشینم هضمش کنم. :دی

من هم اونقدر حرف واسه نوشتن دارم که ... که ... که ... که فقط دعا کنید شروع نشه. Mr. Green

التماس دعا
یا علی

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: پنج‌شنبه 21 تیر 1386 - 00:59    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5317
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46816

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

مجددا سلام؛ Razz
barfi, جان، خيالت راحت، دست اول دست اوله! Wink
در مورد مغازه، داستانش مفصله! اون خودش کلي مطلب مي​شه از توش در آورد.
اما خلاصه اينکه: علي (برادر بزرگ) دو سال اون مغازه رو مديريت کرد (به بهترين شکل ممکن) و البته طي اين دو سال، از همون مغازه​اي که بابا موقع فوتش، فقط يک ميليون توي حسابش مونده بود، چند ميليون درآمد کسب کرد، خونه خريد، ماشين خريد و ...
اما يه روز بر حسب اتفاق، به شکلي بسيار عجيب، از پشت مغازه ما که فضاي باز هست، آتيش وارد مغازه شد و مقداري کارتن رو سوزوند! البته هيچ خسارتي وارد نشد، چون خيلي زود آتش​نشاني رسيده بود.
اما مغازه​اي که علي تازه رنگ کرده بود و کلي خرجش کرده بود، تقريبا سياه شد Embarassed
علي، اين موضوع رو خوش​يمن ندونست و ديگه مغازه نرفت! يکي دو ماه رفت مشهد و مغازه بلا تکليف بود، در نهايت اجناس مغازه (مغازه کرايه​اي بود) رو يکجا فروخت به رفقاش و رفت که بره تهران کار کنه.
الان چند ماهه که تهران، واسه خودش شده مهندس ناظر ساختمون! Shocked
داستان اينکه چطور از ديپلم برق، شده مهندس ناظر عمران، خودش اونقدر جالبه که حد نداره! Razz
بگذريم، خلاصه اين هم سرنوشت مغازه Wink

و اما آقا مهدي گل، حرفت رو قبول دارم.
به نظر خودم هم پايان بي​ربطي براي داستان نوشتم! هدف اصليم اين بوده که اعتياد به دهن جنبيدن رو مطرح کنم، اما پايان داستان بدون هيچ نتيجه​گيري و چيزي ختم شده به جمله اوقات فراغتمان را تا خرخره پر کرد! و اين مي​رسونه که من ديگه واقعا از ادامه دادن داستان خسته شده بودم و در همين حين، يک جمله قشنگ و خنده​دار به ذهنم رسيده و خواستم با اون جمله فريبنده و خيلي خنده​دار، طوري مخاطب رو بپيچونم که فقط بگه جالب بود، چون خنديديم و غيره! Embarassed (و حتي شايد بعضي​ها بگن: به خصوص جمله آخرش خيلي خنده​دار بود، اما واقعا اون جمله، کلکي بيش نيست! که در حقيقت من خواستم مخاطب رو ضربه​فني کنم!)
اما شما درست مي​گيد، بايد خيلي بهتر تموم مي​شد!
اما براي اين قضيه دليل دارم و اون اينکه اين داستان​ها رو فقط براي اين مي​نويسم که وقتم پر بشه، نه اينکه بخوام واقعا روش وقت بذارم که مثلا بي​عيب بشه Embarassed

اگر تصميم بگيرم نويسنده باشم، مطمئناً يا نمي​نويسم يا وقتي مي​نويسم، قبلش تا اونجا که بتونم درباره نوشتن تحقيق و مطالعه مي​کنم Wink

هر چند ممنونم از نظراتت و اين نشون مي​ده که خيلي خوب متوجه نواقص مي​شي، اما نوشته​هاي من رو به ديد خاطره​هايي که هر کسي ممکنه در دفتر خاطراتش بنويسه نگاه کنيد Wink (توجه: اين به اين معني نيست که بعدا معايب رو نگيد! Wink )

بازم ممنون.
سعي مي​کنم نوشته بعدي رو بهتر بنويسم Wink

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست: animeditor (پنج‌شنبه 21 تیر 1386 - 01:09)


نمایش پستها:                 مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
پاسخ دادن به این موضوع
 
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
صفحه 1 از 2

تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
 Related Topics 


 information 

 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید


Copyright 2004-2017. All rights reserved.
© by Aftabgardan Cultural Center : Aftab.cc