كنترل پنل             جستجو               پرسشهای متداول            .:: آخرین پست‌های انجمن ::.            لیست اعضا            مدیران سایت             درجات        ورود
فهرست انجمن‌ها -> فروم‌بلاگ‌هاي اعضا -> فروم‌بلاگ Hamid
پاسخ دادن به این موضوع
الهي، الپــــــول! [اندر حكايت "پول بهتر است يا ثروت"!]
پست تاریخ: چهار‌شنبه 17 آبان 1385 - 15:13    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5317
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46816

عنوان: الهي، الپــــــول! [اندر حكايت &quo خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

سلام؛
سكانس اول
شب‌هاي قدر امسال، دو شب رو تعطيل بوديم و يك شب رو سر كار. شب دوم (يعني شب بيست و يكم رمضان) بود كه معلوم شد بايد شب‌كاري وايستم اداره.* (پي‌نوشت)
ما هم كه خوره اينجور شب‌هاييم و مي‌گرديم كه يه سلام و عليكي خدمت خدايي كه نفس كشيدن يادمون داده، عرض كنيم، بند و بساط «احيا در اداره» رو برپا كرديم.
من و حسين (همكارم رو مي‌گم) اون شب با هم شب‌كار شديم.
جاتون خالي، تا ساعت يك نشستم چند تا مقاله و اينجور چيزا خوندم و نوشتم، ساعت يك شب كه شد، گفتم حسين، موكت رو پهن كن كه بريم تو كار شب قدر.
حسين گفت: حميد، تو چون يه كم عربي مَرَبي بارته، بشين جلو دعاها و زيارات و ... رو بخون، من هم اين عقب مي‌شينم تو حال خودم، باهات تكرار مي‌كنم.
گفتم باشه و شروع كردم...
يه كم اعمال شب بيست و يك رو كه خوندم و بازم جاتون خالي، قرآن رو كه گذاشتيم رو سرمون، گفتم حسين ده بار بلند، با هم مي‌گيم:
الهي، العــــــَــفو...
الهي، العــــــَــفو...

هيچي ديگه، شروع كرديم، من همينجور كه مي‌گفتم الهي العفو، الهي العفو، ديدم حسين هم با حال و هواي خاصي داره تكرار مي‌كنه. به پنجمين الهي العفو كه رسيديم، ديدم اي بابا! حسين داره چيز ديگه مي‌گه!
برگشتم عقب ديدم با يك حال معنوي خاصي، اشك تو چشاش جمع شده، داره مي‌گه:
الهي، الپــــــــول!
الهي الپول!
Shocked
برگشتم گفتم حسين! كجايي برادر! چي مي‌گي تو؟! (گفتم شايد خوابش برده، نتونسته پا به پاي من بياد)
آقا اين جمله رو كه گفتيم، يه دفعه زد زير گريه!
گفتم حسين،‌ چي شد!!!!!!!
اين بود كه شروع كرد به گفتن آنچه همه جوونا توي اين سن و سال، مي‌گن!
گفت: ببين حميد!
همه‌ي اين العفو و نمي‌دونم نماز و روزه و غيره‌ت(!) رو قبول دارم، اما باور كن تو اين دنيا اگه "پول" نداشته باشي، اصلا آدم نيستي كه بخواي مسلمون باشي و عاقبت به خير و ...
مي‌گفت: چند ماهي هست كه از سربازي اومدم، دارم در به در دنبال يه كار "پر مايه" مي‌گردم. ننه‌م رفته واسم زن گرفته، چون مي‌گه داره وقتش مي‌گذره، بعد از عروسي مجبور خواهم شد خرج دو نفر رو بدم، بايد خونه بگيرم، بايد وسايل خونه و .. رو فراهم كنم، بايد شير خشك بگيرم، اله كنم و بله كنم، خوب همه اينا پول مي‌خواد ديگه! من "عفو" مي‌خوام چي كار!


سكانس دوم
يه رفيق دارم كه مؤثرترين رفيق توي زندگيم بوده! از 12 سالگي مي‌شناسمش، سنش 5 سال از من بيشتره!
توي دبيرستان اونقدر درسش عالي بود كه من يادمه بارها و بارها براي هم‌كلاسي‌هاش كلاس‌هاي تقويتي برگزار كرد. من خودم خيلي از مشكلاتم رو ازش مي‌پرسيدم، استادانه جواب مي‌داد، چون واقعا زحمت مي‌كشيد...
ديپلم رو كه گرفت، گير داد به خانواده كه من مي‌خوام برم "شيخ" بشم...
آقا، خانواده كم سوادش كه مثل اكثر خانواده‌ها فقط اين رو مي‌دونن كه "شيخا فلان جورن و فلان كاره‌اند" هر چي اصرار كردن كه: مهدي! شيخ شدن تو اين دوره زمونه مي‌دوني يعني چي؟ يعني هر جا مي‌ري، وقتي تو رو با لباس پيغمبر ببينن، چيزي جز روي برگردوندن و طعنه زدن برات به يادگار نمي‌ذارن! شيخ شدن يعني شنيدن اين جمله كه: آقا مگه سرت شكسته، باند بستي! شيخ شدن يعني شنيدن اين جمله كه: همه شيخا مال حروم خورن، مال مردم خورن، هر چند تو لقمه‌اي نون به حرام نخوره باشي!! شيخ شدن يعني:... بگذريم، نمي‌خوام شيخ شدن رو واستون معني كنم، موضوع، فعلا اون نيست...
اما آقا مهدي ما بيدي نبود كه به باد زبون‌هاي برخي مردم بي‌عقل بلرزه!
گفت: من بايد برم شيخ بشم، چون مي‌گن هر كي اين راه رو بره، زودتر به «سر منزل مقصود» مي‌رسه...
هر جوري بود، خانواده رو راضي كرد، اما انگار اين راهي كه حرفش بود، به اين راحتي‌ها هم نبود!
باور كنيد تا اون زمان نمي‌دونستم "شيخ شدن" هم اين همه سخته!
بگذريم، با هزار تا پارتي، از امام جمعه شهر بگيريد تا طلبه‌هايي كه قبلا در اون حوزه درس خونده بودند، حوزه علميه "خوانسار" قبول كرد كه آقا مهدي با استعداد ما رو به عنوان شاگرد قبول كنه...
از اون وقتي كه رفت تا الان، حدود هفت سال مي‌گذره.
دوستاني كه با من در ارتباط هستن، مي‌دونن كه من آدم خيلي بي‌مرامي هستم! يعني تا به حال نشده از يكي سراغ كنم كه: تو زنده‌اي يا مردي؟! (يه كم راست مي‌گم، يه كم هم شوخي مي‌كنم)
اما آقا مهدي با مرام ما، تو اين مدت هر چند وقت يك بار به من زنگ مي‌زد و احوالي مي‌پرسيد، ما هم از طريق خودش يا باباش توي نماز جمعه، احوالش رو مي‌پرسيديم.
يه وقتايي كه مي‌آمد خونه، زنگ مي‌زد كه: حميد، اين كامپيوتر ما ويروسي شده و نمي‌دونم حسين داداشم پدرشو در آورده، من مي‌خوام سي‌دي گوش كنم، بيا درستش كن، من هم براي ديدنش هم كه شده با كله مي‌رفتم... Embarassed
حدود يك سال پيش از همون خوانسار يه زن مهربون گرفت و الان يه پسر نقلي داره.
در مورد حوزه‌شون بگم كه:
اينطور كه من پرس و جو كردم، حوزه خوانسار كاملا خصوصي هست و توسط يه حاج آقا مديريت مي‌شه، بنابراين:
اون حاج آقاي پير كه ديگه حوصله چيزي رو نداره، قانون وضع كرده كه:
در حوزه اينجانب، گوش دادن به تلويزيون ممنوع!
گوش دادن به راديو ممنوع!
خواندن روزنامه ممنوع!
صحبت از هر گونه مسئله سياسي ممنوع!
و كلا هر چيزي كه يه جوري ربط داشته باشه به سياست، ممنوع وگرنه من خرجي‌تون رو نمي‌دم و اخراج!
من به مهدي مي‌گفتم: برو بهش بگو: مرد حسابي ديگه تو اين دنيا قيمت پارچه عمامه تو هم به سياست ربط داره، اونوقت اين مسخره‌بازي‌ها يعني چي!؟
اين آقا مهدي ما هم كه به پشتوانه خدا، از هيچ احد الناسي نمي‌ترسيد، بعد از چند سال، سر يه موضوعي خونش به جوش آمده بود و رفته بود سر حاج آقاهه داد زده بود كه:
شما داريد اينجا به روش كدوم پيغمبر و به روش كدوم اسلام طلبه تربيت مي‌كنيد؟
مگه همون اسلامي منظورتون نيست كه پيغمبرش خودش حكومت رو به دست داشت و حاكم عادل مردم بود و Endِ سياست بود!؟
مگه همون پيغمبري رئيس اين مكتب نيست كه به پادشاهان جهان نامه مي‌نوشت كه:
بياييد و به دين محبت و صفا بيونديد.
مگه شهيد مدرس نبود كه گفت: ديانت ما عين سياست ماست.
و كلي از اينجور حرفاي قلمبه سلمبه بار حاج آقاهه كرده بود و اعتراض كرده بود كه: چه معني داره تو اين دوره زمونه يه شيخ از سياست به دور باشه!

اوه اوه اوه!
اون حاج آقاهه رو مي‌گي! همچين خونش جوش آمده بود كه بدون هيچ اخطار و مخطاري، مهدي مظلوم ما رو تير كرده بود بيرون! Sad
شايد هم صلاح خدا بود، چون شنيدم كه "داش ميتي ما" رو با اون معدلات عالي (كه باباش مي‌گفت بين سيصد نفر، از ترم يك تا آخر، هميشه معدلش از همه بيشتر شده) در حوزه شهر قم پذيرفتن و قرار شده كه بياد اينجا.

خوب، تا سكانس دوم اومديم، چند تا سكانس مونده تا به پايان فيلم برسيم...
فيلمي كه مطمئنا همه جووناي هم سن و سال من دارن اون رو هر روز تجربه مي‌كنن!
چند سكانس ِ باقيمونده و ادامه داستان رو در پست‌هاي بعدي مي‌نويسم، اميدوارم با من همراه باشيد...

توجه: من براي اينكه خيالم راحت باشه، اين تاپيك رو تا پايان فيلم، قفل مي‌كنم، احتمالا نمي‌تونيد نظرتون رو مستقيما اينجا بنويسيد، اما مي‌تونيد از طريق پيغام خصوصي نظراتتون (چه مثبت و چه منفي) با من در ميون بذاريد... بعد از اتمام فيلم، تاپيك براي نظر عموم باز خواهد شد... Embarassed

*------------------ پينوشت-----
جهت اطلاعتون بگم كه: بنده فعلا كه ترم 5 دانشگاه (رشته كارشناسي كامپيوتر، گرايش نرم‌افزار) هستم، در بخش راهنماي تلفن مخابرات شهرمون مشغولم، با اينكه خيلي جاهاي كامپيوتري خيلي راحت مي‌تونستم فعاليت كنم، اما كار اداري رو خيلي بيشتر مي‌پسندم، چون مي‌دونم آخر ماه يه پولي بابت زماني كه كار مي‌كنم توي حسابم هست، در كنار اون با كامپيوتر به جاي پول در آوردن، حال مي‌كنم و پول در مي‌يارم! تو خونه مي‌شينم، سايت مي‌زنم، مقاله مي‌نويسم، واسه مؤسسات سيستم مديريتي و كارهاي گرافيكيشون رو طراحي مي‌كنم، تو دفتر مجلات رفت و آمد دارم و خيلي كارهاي ديگه كه با خيال راحت و براي عشق خودم انجام مي‌دم، حتي خيلي از اين كارها رو مي‌برم اداره و با لپ‌تاپ انجام مي‌دم، چون معمولا توي اداره بيكار هستيم، يا كتاب مي‌خونيم يا مسخره بازي در مي‌ياريم!!!
اما اين موضوع، شغل حساب نمي‌شه، چون فقط 4 ساعت در روز كار مي‌كنيم، بنابراين حقوقمون هم به اندازه يك كارگر 12 ساعتي و ... نيست، اما «الحمد لله» به اندازه‌اي هست كه خرجي خودمون رو دربياريم تا ببينيم ايشا الله خدمت سربازي چي مي‌شه و به قول عباس آقا (رفيق 60 ساله من) كي دكترامون رو مي‌گيريم، بعد ببينم مي‌تونم از اين شغل الهي (118) دل بكنم يا نه! از اين جهت "الهي" كه واقعا به اين علت كه كار سنگيني نيست و هيچ عامل مزاحمي مثل "تلويزيون و صحبت ديگران و ..." نيست، من تا الان دويست سيصد تا كتاب كه قبلا جمع كرده بودم و فرصت خوندنش رو نداشتم، بردم اداره خوندم.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: یکشنبه 21 آبان 1385 - 01:06    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5317
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46816

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

خوب، آماده‌ايد كه ادامه فيلممون رو ببينيم؟
سكانس سوم
جريان آقا مهدي ما گذشت و گذشت، تا اينكه چند روز پيش مامانم، مامان مهدي رو دم نونوايي ديده بود، آمد گفت: حميد، مامان مهدي ميگه: مهدي رو به موته! مي‌خواهي برو ببينش كه ديگه اميدي نيست!
آقا ما رو مي‌گي، چشمام مثل اين شكلك‌هاي ياهو شده بود! گفتم: واسه چي؟ مگه جوون هم مي‌ميره!
گفت كه والا مامانش گفته اينطورياست...
هيچي ديگه، من جمعه پيش كه "عباس آقا" و "ميثم" رو ديدم، قرار گذاشتيم كه بعد از ظهر يه تريپ بريم عيادت مهدي و به قول معروف آخرين دقايق رو در بالين ما حان به جان آفرين تسليم كنه! Sad
همون جمعه، بعد از نماز جمعه، من و ميثم و عباس آقا، دوباره پدر بزرگوار داش ميتي رو ديديم، من گفتم: حاجي چه خبرا؟ مي‌گن آقا مهدي بدفرم حالش خرابه!؟ ما الان با رفقا قرار گذاشتيم بعد از ظهر بياييم عيادت، هست يا نه؟
به طعنه گفت: رفيق اونيه كه به موقع به داد رفيقش برسه!
آقا مهدي شما مدت‌هاست مريضه و چند روز پيش هم مثل جنازه‌ها افتاده بود تو خونه، هيچ كي نبود به من پيرمرد بگه چطوري يه جنازه رو مي‌رسونن بيماستان و ... به چه بدبختي رسوندمش بيمارستان تهران، فقط 200000 تومن خرجش كردم كه يه آندسكوپي از معده‌ش بگيرن و چند روز معده‌ش رو حال بدن تا راه بيفته! حالا كه خوب شده، رفيق شناس شديد! (توضيح، اينكه باباي آقا مهدي ما يه كم رك هستنSad )
من توي اين لحظات، عرق، كل هيكلم رو گرفته بود! نمي‌دونستم از خجالت چي بگم! هر چي مي‌گفت، فقط به ميثم مي‌گفتم: راست مي‌گه، راست مي‌گه!
جريان از اين قرار بود كه مهدي از بس زخم معده گرفته بود و با قرص، موقتا زخم رو خوب كرده بود، اين زخم‌ها روي هم جمع شده بودند و راه خروجي معده رو بسته بودند، بنابراين مهدي وقتي آب مي‌خورد، خيلي ببخشيد، بالا مي‌آورد!
وقتي آندوسكوپي كرده بودند، گفته بودند راهي جز عمل جراحي نداريم!

به هر حال، توي مسير، از اين هفت سال گفت و اينكه چه پدري ازشون در اومده تا يك "شيخ" تحويل جامعه بدن!
مي‌گفت قبل از ازدواج، ماهيانه سي هزار تومن حقوقشون بوده و حالا كه زن و بچه داره، حقوقشون شده صد و سي هزار تومن كه با اين پول نمي‌شه يه بار از خوانسار بياد ديدن ما و برگرده! (كرايه خونه و شير خشك پسرش بخوره تو سرش)
از اين مي‌گفت كه من كه الان بازنشسته‌ام، از شكم خودم و زن پيرم زدم و براي مهدي گل پول فرستادم كه برسه به اينجا!
اما اين‌ها مهم نبود!
اينجا مهمه كه مي‌گفت: بهش (به مهدي) مي‌گم:
خوب پسر! اينكه نمي‌شه توي اين مدت كه وضعيتت مي‌خواد روشن بشه، تو بيكار بشيني مدام سرت تو كتاب و نوارهاي سخنراني باشه و هيچ پولي به دست نياري!
هفت سال درس خوندي، بيا برو:
به پيشنهادهاي باباي مهدي توجه كنيد:
1- بيا برو براي مرده نماز ميت بخون، پول بگير!
2- بيا برو يه ختم رو بگردون، پول بگير!
3- بيا برو براي شركت‌هاي شهرصنعتي نماز جماعت بخون، پول بگير ...
بقيه‌ش رو نمي‌گم!
فقط اين رو بگم كه: مهدي با استعداد ما، موقعي كه داشت با من خداحافظي مي‌كرد كه بره خوانسار، به اميد آيت‌الهي و مرجع تقليدي مي‌رفت.
يعني قرار بود و قراره كه مهدي اونقدر درس بخونه (شايد بيش از بيست سال) كه به درجه آيت‌الهي و احتمالا مرجع تقليدي برسه و مطمئنم كه مهدي به كمتر قانع نيست. حالا با اين اوصاف، باباي آقا مهدي كه از قديم، فقط شيخ‌هايي رو يادشه كه توي يك محل، هم قاضي بودن، هم نماز ميت خون و هم نماز براي مرده خون و ... به مهدي ما زور مي‌ياره كه بيا برو نماز ميت بخون...

راهي كه من در 4 دقيقه مي‌رم، اون روز 30 دقيقه طول كشيد و اين مدت حاجي حرف‌هايي رو به من زد كه به پسرش زده.
من وسطاي صحبت كه شد، خيلي اعصابم خرد شد! از اينكه مي‌ديدم پدري، اينطور با پسرش كه قراره واسه خودش شخصي بشه، بي‌فكرانه و بدون آگاهي صحبت مي‌كنه!
همين موقع‌ها بود كه ياد معده مهدي افتادم! (نمي‌دونم معده درد رو تجربه كرديد يا نه؟ من خودم از طرفداران پروپاقرص قرص رانيتيدين هستم! معده‌درد مستقيما ربط به اعصاب داره، يعني اگه شما فرد "جوشي"اي باشيد، به احتمال زياد معده‌درد رو تجربه كرديد. مثل من و خيلي از جوون‌ها، اگه فكرتون مدام مشغول چيزي باشه كه رنجتون مي‌ده، كم كم متوجه خواهيد شد كه زخم معده داريد... من به شخصه، اونقدر جوشي هستم كه نگران تك تك جوون‌هاي هم سن و سال خودم هستم، چه برسه به نگراني واسه خودم! و مهدي دو برابر من!
باز هم مي‌دونيد كه خيلي‌ها معتقدند دردي بالاتر از معده‌درد نداريم! اگه شما به خاطر اعصاب ناراحت و يه كم بدغذايي به زخم معده دچار بشيد، خواهيد ديد كه ديگه اگه يه ليوان آب هم بخوريد، بايد ساعت‌ها درد معده رو تحمل كنيد!
اينكه اعصاب چه ربطي به معده داره، من يه نيمچه تحقيق كه كردم، فهميدم كه به خاطر اينه كه وقتي شما عصباني (نه به معني خشمگين، يعني تحريك عصبي) مي‌شيد، معده شما شروع به ترشح اسيد اضافي مي‌كنه و اين باعث زخم شدن معده مي‌شه)
بگذريم، باور كنيد حاجي، حرف‌هايي زد كه من از اينكه مي‌شنيدم يكي با رفيقم اينجوري صحبت كرده، معده‌م درد گرفت، ديگه واي به حال مهدي با اينهمه جنگ رواني!
فرصت اينكه بگم باباي مهدي به اتفاق دو داداشش (كه يه كم مخالف شيخها و اينجور چيزا هستند) چطور با كفش‌هاي آهنيشون روي اعصاب مهدي راه رفتند، نيست! فقط همين رو بگم كه: دليل ساخت اين فيلم (!) فقط همين جنگ رواني مهدي بود!!!!
خلاصه، وقتي اومدم خونه، واقعا نمي‌دونستم بايد چه كار كنم! به مهدي چي بگم كه يه كم آروم بشه، به باباي مهدي و داداش‌هاش چي مي‌شه گفت؟
بالاخره نشستم يك نامه چند صفحه‌اي واسش نوشتم و گفتم كه مي‌دونم چقدر در عذابي و مي‌دونم توي اين دوره زمونه شيخ شدن يعني همين! مي‌دونم وقتي بابات بهت مي‌گه: من سي سال كار كردم، حالا مي‌خوام استراحت كنم، حوصله وق‌وق بچه ننر تو رو ندارم، به زنت بگو ببردش خوانسار خونه مامانش، چه احساسي داري! اون هم موقعي كه اين حرف‌ها رو جلو زنت بهت بزنه! دركت مي‌كنم وقتي با اين بابا، داداشت هم رد بشه و بگه: من اگه به جاي بابا بودم، يه قرون خرجت نمي‌كردم، چقدر معده‌ت درد مي‌گيره!
گفتم كه من و همه جوون‌هايي كه توي اين موقعيت هستند رو شريك خودش بدونه و بدونه كه هيچ كس در اين دنيا راحت نيست و براش نوشتم كه: صبر كن، كه إنّ الله مع الصابرين (همانا خدا با صابران است)! (بگذريم كه مهدي خودش استاد اين حرفاست...)

سكانس چهارم
من و عباس آقا و ميثم رو فرض كنيد در حالي كه با كلي ميوه و شير و كمپوت آناناش داريم وارد خونه مهدي‌اينا مي‌شيم!
ديدم مهدي با اون قيافه دوست داشتنيش اومد استقبال، رفتم ديد‌بوسي كنم، با خودم گفتم: احتمالا به مهدي اينا ياد دادن كه ما در اسلام ديدبوسي نداريم، بايد مصافحه كنيم! يعني ماچ و بوسه‌هاي آبدار نكنيم، فقط سرهامون رو نزديك كنيم و ...
خلاصه خيلي با احتياط(!) يه ماچ آبدار ازش گرفتم و گفتم: مهدي جون فعلا اسلام مِسلامو بذار كنار، من دلم به اندازه يه ماچ آبدار واست تنگ شده!
(حالش خوب بود، انگار به خير گذشته بود، اما همچنان آمده عمل جراحي مي‌شد، چون راهي جز اين نداشت! والا آب هم نبايد مي‌خورد!)
نشستيم با هم يه گپي بزنيم، مامان مهدي هم وارد ميدان شد!
آقا، تا دهان به سخن گفتن باز كرد، من فهميدم كه مامان مهدي هم جزو دسته كفاره(!)
مامانش هم يه پا "پوتين" بود واسه اعصاب مهدي!
من كنار مهدي نشسته بودم، فقط به مهدي مي‌گفتم: مهدي جواب نده، هر چي مي‌گه رو ما مي‌دونيم و تو رو هم درك مي‌كنيم، بذار خالي بشه...
هيچي ديگه يه كم عباس آقا كه چهار تا بچه تحويل جامعه داده مثل دسته گل، واسش صحبت كرد و راه و رسم زندگي رو بهش گفت و كم كم موقع اذان شد و طبق معمول من مي‌دونستم الان مهدي يه كار مي‌كنه كه به ما بگه زودتر بريد بيرون كه من مي‌خوام برم نماز جماعت! درست حدس زدم، رفت و تلويزيون رو روشن كرد كه داشت قرآن مي‌خوند كه بره سراغ اذان، من به ميثم و ميثم هم به عباس آقا اشاره كرديم كه كم كم شرمون رو كم كنيم!
يواشكي نامه رو از لاي كلاسور در آوردم، دادم به مهدي، گفتم: اين رو وقتي از نماز اومدي خونه، بخون...

وقتي آمديم بيرون، تنها نتيجه‌اي كه گرفتيم، اين بود كه:
اگه مهدي شغلي داشت كه «پول» خوبي توش بود، زخم معده براش معنايي نداشت!
به همين خاطر بود كه من براي اينكه حاجي يه كم دست از سر مهدي برداره و اعصابش رو ناراحت نكنه، يواشكي بهش مي‌گفتم:
حاجي! مهدي فعلا اول راهه! الان در وضعيتي نيست كه بره براي مرده، نماز ميت بخونه، پول بگيره! يه كم دندون رو جيگر بذاريد، يه مدت ديگه ايشا الله يه كتاب مي‌نويسه كه هم مسلمونا رو تكون بده و هم پول‌هايي كه براش خرج كرديد رو يه جا پس بده!
چون مي‌دونستم تنها مشكل خانواده با اين جوون، موضوع پوله و اينكه بتونه پول دربياره!

سكانس پنجم
شخصي اومد پيش شيوانا (درباره شيوانا سرچ كنيد) و گفت:
عده‌اي از اراذل و اوباش مي‌يان جلو مغازه من، داد و بيداد راه مي‌ندازن و نمي‌ذارن كاسبي كنم! چه كار كنم كه از شرشون خلاص بشم؟!
گفت: الان كه رفتي، همشون رو جمع مي‌كني و مي‌گي از اين به بعد به هر كدومتون پنجاه دلار در روز مي‌دم، فقط بياييد و جلو مغازه من داد و بيداد كنيد!
اين كار رو انجام بده، دو هفته ديگه برگرد اينجا...
رفت و اين كار رو انجام داد و چند روز بعد اومد و گفت: اين هم راه بود نشون دادي؟! اينا نرفتن هيچ، با اشتياق‌ بيشتر دارن داد و بيداد مي‌كنن، مي‌خواي من رو ورشكست كني؟!
شيوانا گفت: امروز برو و دوباره همه رو جمع كن، بگو از اين به بعد به هر كدومتون روزي چهل دلار مي‌دم...
رفت و همه رو جمع كرد و گفت: آقايون، از امروز دستمزدتون چهل دلار مي‌شه!
تا اين رو گفت: همه بلند شدن به اعتراض كردن كه: برو بينيم بابا! مگه ما بيكاريم بلند شيم بياييم اينجا اين كارا رو كنيم، فقط به خاطر چهل دلار!؟
عمرا ديگه ما رو اين اطراف ببيني!
(نقل به مضمون)

سكانس ششم
اين سكانس رو تصويري ببينيد:
http://linkestan.aftab.cc/showlink.php?linkid=108
بخش‌هايي از كتاب «آينده خود را خلق كنيد» نوشته برايان تريسي كه به فيلم ما مي‌خوره...

خوب، خسته كه نشديد؟
اين سكانس‌هاي «پولين» رو كنار هم بذاريد و يه كم فكر كنيد تا سكانس آخر (سكانس هفتم) رو هم در پست بعدي ببينيم و بعد فيلم رو نقد كنيم (منظورم اينه كه نتيجه گيري كنيم)

ضمنا از دوستاني كه در تاپيك‌هاي ديگه يا خصوصا نظر دادن، ممنونم،
فعلا با اجازه Razz Embarassed Wink


این مطلب آخرین بار توسط Hamid در چهار‌شنبه 1 آذر 1385 - 12:54 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: چهار‌شنبه 1 آذر 1385 - 12:40    
Hamid
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت


پست: 5317
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
iran.gif


امتياز: 46816

عنوان: خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

سلام؛
داستان «حسين» و «شيخ مهدي ما» و «جان دي راكفلر» رو كه فراموش نكرديد؟

سكانس هفتم
خداي من، من محل كسب روزي‌ام را نمي‌دانم و آن‌را به وسيله هر آنچه در دلم افتد، مي‌جويم!
و شهرها را به دنبال روزي‌ام مي‌گردم و من به دنبال آن، همچون يك انسان سرگردانم!
خدايا، نمي‌دانم روزي‌ام در هواست يا در دل كوه؟!
در زمين است يا در آسمان؟!
در خشكي‌ست يا در دريا؟!
خدايا! روزي‌ام به دست كيست؟! از سوي كيست؟!
اما من مطمئنم كه علمش نزد توست! (و تنها تو مي‌داني روزي‌ام كجاست)
و اسباب رسيدنش نيز به دست توست.
و تويي كه روزي را به لطف خود تقسيم مي‌كني...
و به رحت خود، مسبب آن مي‌شوي.
خدايا! بر محمد و آل پاكش درود فرست.
و پروردگار من، روزي مرا وسعت بده.
خدايا! طلب روزي‌ام را آسان كن.
منبع و مأخذ روزي‌ام را به من نزديك قرار بده
و مرا به دنبال چيزي كه روزي‌ام در آن نيست، نفرست و به رنج مينداز.
چرا كه تو نيازي به رنج و عذاب من نداري!
و اين، من هستم كه نياز به رحمت تو دارم!
خدايا! بر محمد و آلش درود فرست...
و از فضلت به من ببخش.
همانا كه تو صاحب فضلي عظيم هستي...

.:: پايان ::.

نمي‌دونم تا چه اندازه به نماز و دعا و تعقيبات نزديك هستيد، جملات بالا ترجمه تعقيب نماز عشا بود.*
اگر نگاهي به ترجمه تعقيبات نمازها بيندازيد، حتما متوجه مي‌شيد كه تقريبا موضوع همه تعقيبات، طلب روزي‌ست.
اون هم طلب روزي‌اي كه آسون و بدون دردسر به انسان برسه (مَطلَبه سهلا)
من به شخصه خيلي خيلي با اين دعاها حال مي‌كنم!
اونقدر مفاهيم دعاها شيرينه كه من دلم مي‌خواد الكي بخونمشون، حتي نه به نيت روزي و اينكه دعام مستجاب بشه...

سكانس آخر رو به اين قضيه اختصاص داديم كه حسن ختام فيلممون بشه...

دوست ندارم چيزي در جايگاه نصيحت‌كننده و اينجور چيزا بگم، اما دوست داشتم از اين فيلم كوتاه(!) خودتون نتايجي بگيريد، نتيجه بيريد كه:
- سنين جواني پر است از تشويش و اضطراب، چون جووني كه تا الان از طريق خانواده تغذيه مي‌شده، حالا دلش مي‌خواد مستقل بشه و اين مستقل شدن يعني يك زندگي... مسائلي مثل شغل، درآمد، تحصيل، شهريه‌هاي سنگين، خدمت سربازي، زن، بچه و شايد ده‌ها فكر و خيال ديگه، شايد جووني رو كه تا الان با خيلي راحت زندگي مي‌كرده،‌ آزار بده... خواستم نتيجه بگيريد كه اين‌ها براي همه جوانان هست، از حسين قصه ما بگيريد تا اوني كه طلبه حوزه خوانساره، اوني كه داره اين مطالب رو مي‌نويسه و همه و همه...
پس، اين اضطراب‌ها و فكر و خيال‌ها طبيعي هست ...

- موضوع پول، موضوع پيچيده‌اي‌ست...
هزاران كتاب در اين‌باره نوشته شده كه چطور پول پارو كنيم و اينجور حرفا، اما چيزي كه ما به وضوح مي‌بينيم، اينه كه پول به معناي راحتي نيست!
ما در دينمون سفارش شديم به كسب روزي و در كنار اون، قناعت!
تلاش كنيد كه پول كسب كنيد، اما نه براي اينكه پول پارو كنيد! فقط براي اينكه پول، عاملي باشه براي اينكه راحت باشيد.
افراد زيادي رو مي‌شناسيد كه اونقدر در "پارو كردن پول" غرق شدن كه ديگه يادشون رفته كه دنيايي كه در نهايت همه اين پول‌ها رو بايد بذاري و بري، جاي "پارو كردن پول" نيست!
حتما بارها داستان‌هايي رو شنيديد كه يك "مايه‌دار به تمام معنا" به يك "كارتن‌خواب كنار خيابون" بگه حاضرم نيمي از سرمايه‌م رو بدم كه يك شب مثل تو راحت سرم رو بذارم روي متكا و راحت بخوابم!
پس، تلاشتون كسب روزي باشه و در اين راه تلاش هم كنيد، اما در حد زندگي معمولي و ساده و در كنارش قناعت رو فراموش نكنيد!
ميليون‌ها سال مردم دنيا بدون موبايل و كامپيوتر زندگي كردند، "اين نيز گذشت..." و چه بسا بهتر از زندگي‌هاي ما موبايل‌داران گذشت، پس حتما لازم نيست زندگي‌اي "با موبايل" داشته باشي!
باور كنيد افرادي رو مي‌شناسم و هر روز سلام و عليك مي‌كنم كه از حقوق ماهيانه‌شون كمي براي خودشون و زن و بچه‌شون كه به زندگي ساده بدون موبايل و ... عادت كردند بر مي‌دارن و بقيه‌ش رو در ده‌ها راه (از جهازيه عروس بگيريد تا شهريه دانشگاه دانشجوهاي نيازمند) خرج مي‌كنند و من مدام به شادي و روحيه شاد اون‌ها و زندگي زيباشون غبطه مي‌خورم...

اگر قصد داريد زندگي‌اي رو كه براي لذت بردنه، فقط به شمردن پول و رفتن از اين بانك به اون بانك و بردن آبروي اين و اون براي نقد كردن چك‌هاتون، هدر بديد، براي شما هم چند پيشنهاد دارم:
- كتاب‌هايي كه درباره "رمز موفقيت" نوشته شده، حتما و حتما مطالعه كنيد، توي زندگي ايده‌هاي جالبي براي كسب درآمد بهتون مي‌ده...
- هيچ وقت از كار ننشينيد، هر لحظه به فكر يك كار مفيد باشيد.
- هر روز در خودتون ارتقا ايجاد كنيد، در هر زمينه‌اي...
- شگردهاي كسب درآمد رو حتما و حتما ياد بگيريد و به كار ببريد، حتما به نتيجه مي‌رسيد...

اما اگر قصد داريد از زندگي لذت ببريد، همه اون‌ كارهاي بالا رو شما هم انجام بديد، فقط اول سطح توقعاتتون رو بياريد پايين! اونوقته كه مي‌بينيد مي‌شه خيلي راحت با يك برنامه‌ريزي درست به روزي، تفريح، عبادت و همه چيز به موقع خودش رسيد!

- و اما حرف آخرم!
دعاي بالا حرف آخر منه! بياييد باور كنيم "تقسيم كننده روزي" خداست. بياييد باور كنيم "مسبب روزي خداست"، بياييد از خدا بخواهيم نه از "مخلوق ناتوان" خدا!
بياييد روزي را با پول اشتباه نگيريم!
شايد روزي شما به صلاح خدا، پول زياد نباشه!
بياييد با تكرار اين نوع دعاها از خدا بخواهيم كه كسب روزي را برامان سهل كند و ما هم راضي باشيم به رضاي خدا...

و در آخر، خداي روز دهنده در قرآن مي‌فرمايد: ما جن و انس را خلق نكرديم مگر براي عبادت (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون)
در هر شرايطي ياد خدا (عبادت) را فراموش نكنيم، كه همانا هدف از خلقت ما عبادت است و بس...*

خوب، فيلم و داستان و پيشنهادات من تموم شد، البته احتمالا در اين تاپيك درباره "روزي و راه‌هاي كسب آن و خرج آن" و مباحث مربوط به آن صحبت خواهم كرد...
اميدوارم در زندگي از هر مطلب و موضوعي بهترين نتيجه‌ها رو بگيريد و در زندگي خودتون پياده كنيد تا زندگي‌اي ساده و سالم و شاد داشته باشيد...
موفق باشيد،
دوستدار شما،
حميد

*______________پينوشت
پينوشت 1- تعقيبات نماز كه واقعا شيرين و خواندني هستند، در مفاتيح قابل دسترسي هستند، من خودم يكي از اين دعاهاي جيبي به نام "تعقيبات نماز" گرفتم و همراهم هست...
پينوشت2- منظور هيچ كس اين نيست كه در پي طلب روزي نباشيد، اتفاقا منظور اين است كه فراموش نكنيم اگر كار كردن براي انسان به طور پيشفرض تقدير شده، مطمئنا هدف از كار كردن نيز عبادت بوده، بنابراين اگر در پي كسب روزي هستيد، هدفتان عبادت باشد نه "پول در آوردن"

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:


نمایش پستها:                 مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
پاسخ دادن به این موضوع
 

صفحه 1 از 1

تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
 Related Topics 


 information 

 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید


Copyright 2004-2017. All rights reserved.
© by Aftabgardan Cultural Center : Aftab.cc