كنترل پنل             جستجو               پرسشهای متداول            .:: آخرین پست‌های انجمن ::.            لیست اعضا            مدیران سایت             درجات        ورود
فهرست انجمن‌ها -> علمي-آموزشي، اجتماعي، فرهنگي -> انجمن ادبي
پاسخ دادن به این موضوع
شطرنج عشق
پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:10    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: شطرنج عشق خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

معرفي وبلاگ شطرنج عشق
ا سلام
هر انسانی کتابی است در انتظار نویسنده و خواننده اش!
بیایید یاد بگیریم عشق ورزیدن و دوست داشتن یکدیگر را نه به خاطر هوی و هوس بلکه به خاطر انسانیت و ذات پاک لحظه ی نخستی که پا به عرصه ی وجود گذاشتیم.
--------------------------------×
--------------------------------×
تمام داستانهای دنباله دار وبلاگ شطرنج عشق بر اساس واقعیت زندگی اشخاص حقیقی به رشته ی تحریر در آمده است که بنا به خواست خود آن افراد از به کار بردن اسامی واقعی خودداری و از اسامی مستعار استفاده شده است.
--------------------------------*
--------------------------------*
برای تماس با نویسنده ی داستانهای دنباله دار این وبلاگ می توانید به آدرس زیر ایمیل بزنید:
کد:
davoodi.shadi@yahoo.com و یا sh_davoodi2000@yahoo.com

--------------------------------*
کد:
http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:11    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان همین امشب-شادی داودی
عشق هیچ مرگی نمی شناسد؛عشق بر مرگ غلبه می كند؛عشق حتی زمان را فتح می كند.
-----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت اول
صدای خنده و هیاهوی همه ی دختر و پسرهای توی باغ گوش فلك رو كر كرده بود...صدای خنده ی منوچهر كه گفت:مجید اونو ولش كن نمیاد...بیخود نرو دنبالش...
و بعد صدای مجید به گوش رسید كه گفت:تقصیر تو شد دیگه...شماها ادامه بدین من میرم ببینم میتونم راضیش كنم بیاد...
ماهرخ توی اتاق كناردیوار زیر پنجره نشسته بود و به زخمی كه پشت آرنج دستش در اثر سائیده شدن روی زمین ایجاد شده بود نگاه میكرد و از سوزشی كه بعد از ریختن بتادین روی زخمش توسط خواهرش گلرخ ایجاد شده بود اشك توی چشمهاش حالا به بیرون راه پیدا كرده و گونه های برجسته اش رو مرطوب كرده بود...از شنیدن حرفهای منوچهر برادرش با حرص دندونهاش رو به روی هم فشار داد و روی كرد به گلرخ و عصبانیتش رو سر او خالی كرد و گفت:بسه دیگه گلرخ...دستم به جز جز افتاد از بس این كوفتی رو ریختی روی زخمم...
گلرخ كه4سالی از ماهرخ بزرگتر بود نگاه دقیقی به صورت عروسكی ماهرخ كرد و لبخند زد و گفت:تو الان زخمت نیست كه جز جز میكنه بیشتر دماغت سوخته كه جلوی همه خوردی زمین و از این ناراحتی...من اگه تو رو نشناسم واسه لای جرز دیوار خوبم...
ماهرخ دستش رو كشید عقب و گفت:ولم كن...اصلا لازم نكرده كاری كنی...همه اش تقصیراون منوچهر بیشعوره كه اونجوری منو روی زمین كشید...
گلرخ خندید و گفت:خوب بازی زوو همینه دیگه...تو هم كه قربونش برم رووت زیاده و ول كن نبودی و هی زووو میكشیدی...خوب تو اگه صدات قطع میشد منوچهر اونجوری نمی كشیدتت روی زمین...
در اتاق باز شد و مجید در حالیكه لبخند روی لبش بود روی به ماهرخ كرد و گفت:بدجور دستت زخم شده؟...آره؟
ماهرخ به مجید كه سرش رو فقط از لای در توی اتاق كرده بود نگاهی كرد و با حرص گفت:شما ها كه بدتون نیومد و كلی هم خندیدین...حالا واسه چی میپرسی دستم بدجور زخم شده یا نه؟میخوای بیشتر بخندین؟
مجید كه سعی داشت خنده ی روی لبش رو به كنترل در بیاره به گلرخ كه اونم خنده اش گرفته بود نگاه كرد و گفت:گلرخ من اصلا" خندیدم وقتی ماهرخ افتاد روی زمین؟...من كی خندیدم؟
گلرخ كه در حال بستن در محلول بتادین بود خنده ی روی لبش عمیق تر شد و گفت:مجید اگه تو خواجه حافظ شیرازی هستی پس تردید نكن در این كه تو تنها كسی بودی كه نخندیدی اگرم خواجه حافظ نیستی پس مدعی نشو...

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:12    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
عشق مساله ها می آفریند.شما با پرهیز كردن از عشق؛می توانید از آن مسائل پرهیز كنید.اما آنها مسائلی بسیار ضروری هستند!آنها ناگزیر از رویارو شدن هستند؛ناگزیر از مواجهه؛آنها ناگزیرند زیسته شوند و می باید از میانشان گذشت و به ماورا رفت و راه به فراسو رفتن از آن میان است.عشق تنها چیز واقعی است كه ارزش اعمال كردن دارد.تمامی چیزهای دیگر دست دوم هستند.اگر این به عشق كمك كند؛خوب است.تمامی چیزهای دیگر فقط یك وسیله اند؛عشق هدف است.بنابراین؛درد هر آنقدر هم كه باشد؛به درون عشق بروید.
---------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت اول
تمام مسیر باقی مونده تا خونه رو دویده بودم...وقتی رسیدم جلوی درب خونمون برای لحظاتی ایستادم و دستم رو به دیوار گرفتم و سعی كردم از اون حالت نفس نفس زدنم كه در اثر دویدن بهم دست داده بود كم كنم...
احساس میكردم از تمام بدنم حرارت بلند میشه...سرخی گونه هام رو خودم احساس میكردم...وای خدا جون چرا اینطوری شدم؟!...من كه همیشه منتظر همچین لحظه ایی بودم...پس چرا یكدفعه مثل دیوونه ها شروع كردم به دویدن؟!!!
هنوز نفس نفس میزدم و دهنم خشك خشك شده بود...
صاف ایستادم و مقنعه ی روی سرم رو مرتب كردم و كیف روی دوشم رو به حالت عادی قرارش دادم و كلاسورمم مثل همیشه به جلوی سینه ام چسبوندم و بعد زنگ درب رو زدم.
صدای مامان رو از اف.اف شنیدم كه گفت:بله؟
- منم مامان...باز كن...
وقتی وارد خونه شدم بوی ماكارونی تموم خونه رو پركرده بود...غذای مورد علاقه ی من كه همیشه هم با پنیر باید بخورمش...
مامان توی آشپزخانه بود...ازهمون هال با صدای بلند سلام كردم و برعكس همیشه كه اول میرفتم صورتش رو می بوسیدم اون روز سریع به اتاقم وارد شدم و درب رو هم بستم!
توی آینه به صورتم نگاه كردم...وای خدا...چقدر گونه هام سرخ شده!!!
مقنعه و مانتوم رو درآوردم و به جالباسی آویزون كردم...كیف و كلاسورم رو با پا هل دادم زیرمیز تحریرم و از اتاق خارج و به دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم.
وقتی بیرون اومدم صدای مامان رو شنیدم كه گفت:مهسا...ناهار حاضره...غذات رو كشیدم زودتر بیا تا سرد نشده...
وارد آشپزخانه كه شدم مامان نگاهش به روی من ثابت موند و بعد گفت:چیه؟...نمره ی خوب نگرفتی كه باز تا از درب اومدی رفتی توی اتاقت؟
روی صندلی نشستم و چنگالم رو برداشتم و گفتم:نه...اتفاقا"شیمی20شدم...ف قط خیلی گرسنه ام...
و بعد كف دستم رو بوسیدم و به سمت مامان فوت كردم و گفتم:علی الحساب این رو بگیر...سیر كه شدم ماچت میكنم...میترسم اگه با این شكم گرسنه بیام طرفت شما رو به جای ناهار بخورم...
مامان لبخند مهربونی به لب آورد و گفت:چرا حالا داشتی میدویدی؟...نكنه اونم به خاطر گرسنگیت بوده...مگه دنبالت كرده بودن یا خودت دزدی كرده بودی دختر كه اونجوری توی كوچه در حال دویدن بودی؟
فهمیدم مامان از پنجره ی آشپزخانه من رو در حال دویدن دیده بوده!!!
غذایی كه خورده بودم پرید توی گلوم و به سرفه افتادم!
مامان سریع لیوانی رو از آب پر كرد و به دستم داد و گفت:وا...چه خبرته؟...آرومتر بخور...
كمی آب خوردم و بعد گفتم:تند نمیخوردم خواستم جوابتون رو بدهم كه غذا پرید گلوم...
- خوب حالا واسه چی میدویدی؟
برای لحظاتی نمیدونستم چه دروغی باید سر هم كنم چون مطمئنا" واقعیت رو نمیتونستم بگم...یعنی جرات نداشتم...البته جرات كه نه ولی خوب پرده های حیایی كه مامان بین من و خودش كشیده بود هیچ وقت به من این اجازه رو نمیداد كه در مورد مسائل خاصی كه این اواخربیش از قبل فكرم رو مشغول كرده با اون صحبت كنم...
نگاه مامان كه به حالت انتظار برای جواب هنوز به روی صورتم بود رو میدیدم و توی مغزم دنبال یه بهونه میگشتم تحویلش بدهم...
بعد از لحظاتی گفتم:راستش...سركوچه...نه سر كوچه كه نه...سر خیابون چند تا پسر داشتن فوتبال بازی میكردن...بعد یكدفعه دعواشون شد...منم خوب ترسیدم...شما كه میدونی چقدر از دعوای مردا و پسرا میترسم...
مامان كه حالا خودش هم مشغول خوردن غذا شده بود گفت:كی میخوای دست از این رفتارت بردای؟...خوب چند تا پسر دعواشون شده به تو چه ربطی داره كه اینطوری میدویدی؟...نمیگی یكی از همسایه ها تو رو اینجوری ببینه به عقلت شك میكنه؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:خوب چیكار كنم؟...میترسم دیگه...دست خودم نبود...
از دروغی كه گفته بودم احساس خوبی نداشتم برای همین میخواستم هر چه زودتر به اتاقم برگردم!
بعد از اینكه ناهارم تموم شد به اتاقم برگشتم و درب رو بستم و همونجا پشت به درب تكیه دادم و نشستم روی زمین...خدایا چرا وقتی جلوی من ایستاد و گفت سلام من اینقدر ترسیدم؟!!!...مگه من همیشه آروزی این رو نداشتم كه بهم توجه كنه؟!!...پس چرا حالا كه خودش با پای خودش اومده بود سر راهم اینجوری مثل خل ها رفتار كرده بودم؟!!!...حالا پیش خودش چی فكر میكنه؟
كتاب و دفترم رو از توی كیفم كه زیر میز تحریر رفته بود كشیدم بیرون و سعی كردم سرم رو به درس گرم كنم...

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست: noth50 (شنبه 5 خرداد 1397 - 00:00)

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:13    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان پرستار مادرم - شادی داودی

آشنایی٬عشق نیست.عشق بسیار نادر است.اگر بخواهیم شخصی را در عمق ملاقات کنیم٬اول باید خودمان تغییر اساسی کنیم.باید پستی ها و بلندی های زیادی را بگذرانیم.اگر بخواهیم کسی را در عمقش ملاقات کنیم٬باید اول بگذاریم آن شخص هم به عمق ما وارد شود.ما باید حساس٬آسیب پذیر و دیدی باز داشته باشیم...
---------------------------------
داستان دنباله دار قسمت اول
وقتی از دفتر ثبت بیرون اومدم حس میكردم تمام وجودم رو عصبانیت پر كرده...
هنوز ازش متنفر بودم.
وقتی فكر میكردم كه چقدر این سالها زندگیم رو در كنار اون به تباهی گذروندم از خودم؛از زندگیم؛از دنیا بیزار میشدم.
صدای كفشهای پاشنه بلندش كه پشت سر من از پله ها پایین می اومد باعث میشد حس كنم روی مغزم قدم میزنه...
با اینكه همین چند دقیقه پیش حكم طلاق در محضر رویت شده و صیغه ی طلاق هم جاری شده بود و دیگه هیچ تعلقی نسبت بهش نداشتم اما حس نفرت و عصبانیت از تمام وجودم فریاد میزد...دلم میخواست هر چه زودتر این پله های لعنتی تموم میشد تا دیگه حتی صدای اون كفشهای پاشنه بلندشم تا آخر عمر نمیشنیدم.
وقتی از درب ساختمان قدم بیرون گذاشتم روشنایی محیط بیرون مثل تیغی بود كه به چشمم وارد میشد...حتی دیگه نمیخواستم برای یك ثانیه هم شده ریختش رو ببینم برای همین با عجله به سمت ماشینم رفتم و در همون حال سعی داشتم گره كراواتم رو هم شل كنم...آخ كه چقدر احساس خفگی میكردم!
با ریموتی كه توی دستم بود سریع درب ماشین رو باز كردم و به محض اینكه خواستم سوار ماشین بشم صدای اعصاب خوردكنش به گوشم رسید كه گفت:سیاوش؟
برگشتم نگاهش كردم.
حالم از اون تیپ و ریختش بهم میخورد...اون موهای دكلره كرده اش كه بیشترش از زیر اون روسری كوتاه و مسخره اش بیرون ریخته بود...اون صورت غرق آرایشش...و اون مانتو و شلوار تنگ و زننده ایی كه تنش بود...با اون آدامس گنده ایی كه چقدر ظاهرش رو مشكل دار تر از همیشه نشون میداد!
برای لحظاتی به سرتاپاش نگاه كردم.
من...مهندس سیاوش صیفی...یكی از برجسته ترین مهندسین كشور كه به قول خیلی ها همیشه ی خدایی توی پول و موقعیت اجتماعی داشته خفه میشده چطور ممكن بود مدت10سال این زن رو با اینهمه فضاحت تحمل كرده باشه؟!!!
حتی دلم نمیخواست جوابش رو بدهم.دوباره برگشتم به سمت ماشین كه با لحن كش دارتری گفت:وایسا كارت دارم.
به طرفش برگشتم و با عصبانیت گفتم:زود باش...حرفت رو بزن.
- چیه حالا كه دیگه زن و شوهر نیستیم...نكنه هنوزم از اینكه مردم ما رو ببینن احساس ناراحتی میكنی...؟
- الان دیگه بدتر...البته خیلی خوشحالم كه دیگه ریختت رو نمیبینم ولی حتی در این شرایط هم حاضر نیستم لحظه ایی تحملت كنم.
- خیلی خوب بابا...فقط خواستم بپرسم چكی كه بابت مهریه ام دادی رو هر وقت ببرم بانك میتونم نقدش كنم یا نه؟
- آره...همین الانم بری بانك نقد نقد میتونی همه اش رو یكجا بگیری...
- مثل همیشه دست و دلبازی...حتی توی این وقت.
- لحظه شماری میكردم برای این موقع.
- میدونم...درست مثل من.
برگشتم كه سوار ماشین بشم دوباره صدام كرد:سیاوش؟
- دیگه چیه؟
- من دو ماه دیگه از ایران دارم میرم.
- به جهنم...زودتر.
- خواستم بگم...میخوام بعضی وقتها تلفنی با امید حرف بزنم...
نگاه حاكی از تمسخر به سرتاپای جلفش انداختم و دیگه حرفی نزدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت شركت.
از توی آینه ی مقابلم دیدمش كه سوار یه ماشین پروتون قرمز رنگ شد.مطمئن بودم راننده ی ماشین همون كسی هست كه از مدتها پیش با هم رابطه داشتن...
وای خدای من چقدر راحت شدم...دیگه همه چی تموم شد...زنیكه ی فاسد!
یك لحظه متوجه شدم چراغ قرمز شده...با شدت ترمز كردم...صدای گوشخراش ترمز ماشینم باعث شد افسر پلیسی كه سر چهار راه ایستاده با تعجب به من نگاه كنه و با حركت دست بگه:چه خبرته؟!!!
منم با همون حركت دست از داخل ماشین ازش عذرخواهی كردم...
لحظه ایی به چهره ی خودم توی آینه نگاه كردم.چقدر خسته بودم!

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:15    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان گلبرگهاي خزان
.................................................................


هنگامی كه عشق می شكفد٬نیایش پدیدار میشود.نیایش٬عطر مشام انگیز عشق است.

-----------------------------------

اواخر شهریور ماه بود.

صبح كه بیدار شدم حوصله ی بلند شدن نداشتم پتو را دوباره روی سرم كشیدم و چشمهایم را بستم.صدای احسان را از طبقه ی پایین می شنیدم كه داشت با مامان صحبت می كرد.كاشكی من هم پسر بودم! همیشه این یكی از ﺁرزوهای دست نیافتنی من بود.احسان شش سال از من بزرگتر بود و در رشته كارشناسی ارشد كامپیوتر درس می خواند .شیطنت از سر و رویش می بارید و وقتی تصمیمی می گرفت هیچ كس جلو دارش نبود و اصلا كسی حریف پر چانگی هایش نمی شد.اما من بیچاره وقتی كاری می خواستم بكنم یا جایی می خواستم بروم باید از هفت خوان رستم رد می شدم! همین خود احسان از همه بدتر بود بعد از جواب دادن به هزار سوال مامان و بابا تازه نوبت به احسان می رسید! خلاصه گاهی ﺁنقدر كلافه ام می كردند كه از خیر تصمیم خودم می گذشتم...وقتی وارد هیجده سالگی شدم ناخودﺁگاه تغییرات شخصیتی زیادی در من پیدا شد و هر بار كه شرایط زندگی خودم را با احسان مقایسه می كردم بیشتر در لاك خودم فرو می رفتم.البته از ابتدا هم شیطنت و شلوغی نداشتم و در فامیل از نظر ﺁرام بودن زبانزد بودم.بابا شدیدا" روی من حساس بود و شاید همین رفتار او باعث شده بود دیگران نیز حسابی مرا زیر نظر داشته باشند البته این حساسیت بابا نشات گرفته از اتفاقی بود كه برای عمه مریم افتاده بود .عمه مریم من ﺁن طور كه از عكسهای به جا مانده از او مشخص بود ((موهایی به نرمی ابریشم و به سیاهی شب و پوستی سفید به روشنایی و درخشندگی مهتاب با چشمانی بسیار نافذ و گیرا به رنگ مشكی و مژه هایی چتر مانند و بسیار زیبا به همراه ابروانی پیوسته و كمانی و با داشتن گونه ها یی برجسته و لبهایی كوچك و همیشه سرخ و بینی زیبا و خوش فرم كه دل هر بییننده ای را به ضعف می انداخت بود)).اما حیف كه این همه زیبایی تنها نصیب خاك شده بود.البته من چیزی از جریان را به یاد ندارم ولی تا ﺁنجا كه گه گاه به طور خیلی تصادفی از مامان می شنیدم چهره عمه مریم شباهت بیش از حدی به من داشته ولی از نظر اخلاقی به هیچ عنوان شبیه الان من نبوده و بسیار شیطان و سر به هوا روزگارش را میگذراند و نسبت به همه چیز خیلی بی تفاوت و سطحی نگر بود.اما دست سرنوشت باعث می شود در سن خیلی پایین یعنی شانزده سالگی عاشق بشود و از ﺁنجایی كه تك دختر خانواده بوده و به قولی برایش هزاران ﺁرزو داشته اند به عشق و احساس او اهمیتی قایل نمیشوند و دختر بیچاره بعد از یك سال افسردگی در سن هفده سالگی جلوی چشمان ناباور مادر بزرگم با ریختن نفت به سر و روی خودش و زدن كبریت خودش را به بدترین وضع و با شكنجه ای واقعی راهی دیار باقی میكند و سه ماه بعد مادر بزرگم نیز از غصه دق می كند و درست بعد از این وقایع و با بزرگ شدن من كه هر روز نسبت به روز گذشته شباهتم به عمه مریم بیشتر ﺁشكار می شده بابا نسبت به من حساسیت بیشتری پیدا می كرده تا ﺁنجایی كه این حساسیت به احسان و مامان نیز منتقل می شود.ولی به قول مامان اخلاق من و عمه مریم زمین تا ﺁسمان با هم فرق داشت و شاید این اختلاف اخلاقی هم باعثش سختگیری های زیاد بابا كه البته خالی از محبت نبود در من ایجاد شده بود .اما روی هم رفته خودم هم می دانستم زیاد خونگرم نیستم و اصولا" در خانه بودن را به همه چیز ترجیح می دادم شاید همین رفتارهای احسان و بابا و بقیه باعث شده بود كه حس كنم با در خانه ماندن حداقل از زیر رگبار سوالها خلاص خواهم ماند .بابا مهندس عمران بود و حتی جمعه ها هم به دفترش می رفت و مامان خانه دار.امسال سال چهارم دبیرستان را پشت سر گذاشته بودم و با شركت در كنكور تقریبا" خیلی بی كار روزها را می گذراندم و منتظر نتیجه ی كنكور شهریور را به پایان می بردم.همانطور كه سرم زیر پتو بود سعی می كردم به صدای احسان توجهی نكنم بلكه بتوانم بار دیگر بخوابم كه متوجه شدم احسان در ضمنی كه از پله ها بالا می آید مرا هم صدا می كند:الهام...الهام خانم...الهام...خانم كوچولو...

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:16    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان به ياد مانده
......................................................
داستان دنباله دار قسمت اول

به نام یگانه آفریننده ی هستی بخش

این حکایتی است نه چندان شیرین از زندگی دختری که با عشق زندگی کرد و لحظاتش دستخوش حوادثی گشت که در این دیار کهن بسیاری از دختران و زنان شیردل در دو دهه ی اخیر گرفتار آن گشتند .

سکوت کردند و تنها خداوند وضع حال دل ایشان را دید و گریست !

زنانی که در سخت ترین لحظات زندگی به غیر از خدای خویش هیچ یاوری نداشته اند و تنها صدای قلب تپنده ی آنها را ایزد یکتا شنید !

این داستان با تمام فراز و نشیب هایش و تمام کاستی ها و کمبودهایش تقدیم می شود به تمام شیر زنان و نیکو خصلتان این دیار که در هیچ کجا یادی از آنها و غم دل آنها نشد .

آنان ماندند و گریستند و خدای خویش را فریاد کردند باشد این وقایع مرهمی نه چندان مفید باشد بر دل سوخته و تنهای ایشان .... .

هرگونه تشابه اسمی کاملاً تصادفی می باشد .


قسمت اول

صدای رعد و برق وحشتناکی من را از حال خودم خارج کرد ساعتها بود که در اتاقم نشسته بودم و مشغول خواندن درس زست شناسی بودم .

عجب اشتباهی کردم رشته تجربی را انتخاب کردم دائماً باید می خواندم آنهم چی درس سخت زیست شناسی را آخه بالاخره بعد از چند سال انقلاب فرهنگی شانس به من رو آورده بود و برابر با فارغ التحصیلی من از دبیرستان اجازه ی شرکت در کنکور و باز شدن دانشگاه ها داده شده بود .

پس باید تمام سعی خودم را می کردم چرا که از ابتدای ورود به دبیرستان رویای رفتن به دانشگاه را در سرم داشتم .

منزل ما در خیابان گرگان بود یک خانه دو طبقه قدیمی اما زیبا و پراز محبت پدرم کارمند بانک بود و مادرم بازنشسته آموزش و پرورش ؛ دو خواهر دیگر هم داشتم که البته هر دو ازدواج کرده بودند و از ایران به همراه همسرانشان در همان شروع انقلابات رفته بودند و این بزرگترین دغدغه ی مامانم بود که دائم یا در حال اشک ریختن بود و یا در تکاپوی تهیه ی مایحتاج غیر ضروری برای آنها !

گاه دچار شک می شدم که نکند مرا فراموش کرده است چون اورا نسبت به خودم بی تفاوت می دیدم !

بیچاره پدرم هم شده بود هم غصه ی مامان دائم وقتی در منزل بود او را دلداری می داد و می گفت نگران وضع و حال آنها نباشد اما افسوس که مامان گوشش به این حرف ها بدهکار نبود .

پدرم حق داشت آخه خواهرهایم اصلاً دچار بحران نبودند بلکه زندگی آرام و بی دردسری داشتند و چون هردو در یکجا زندگی می کردند غم غربت هم زیاد اذیتشان نمی کرد .

اما هرچه باشد مامان خیلی دلتنگ آنها بود و پدر نیز این وسط غصه دار مامان !

باران شدیدی شروع به باریدن کرد

از جام بلند شدم و رفتم جلوی پنجره دانه های باران آنقدر درشت بود که تا حالا در عمرم این باران را ندیده بودم !

همیشه از روزهای جمعه بخصوص عصرهایش بیزار بودم ولی به هر حال باید سپری می شد ، فردا قرار بود از بخش اول و دوم زیست امتحان بدیم و من تقریباً نزدیک به یک ساعت بود که فقط به یک صفحه از کتاب خیره شده بودم و اگر صدای رعدوبرق مرا به خودم نمی آورد باز هم این حالت ادامه پیدا می کرد .

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:17    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان خورشيد
1
..................................................


به نام خدا اردیبهشت 1381

به قدری عصبی بودکه حدواندازه ای برای ﺁن نمیشدتصورکرد.تمام شب گذشته رابعدازشنیدن خبرگریه کرده بودودائم به دنبال یک دلیل منطقی برای ﺁن اتفاق می گشت!نمی دانست مقصراصلی چه کسی بوده ویاچه کسانی می توانستنددرتصمیمی که اوگرفته نقش اصلی رابه عهده داشته باشند!

تمام طول مسیردرهواپیمافقط اشک ریخته بودبه طوریکه تمام مهماندارهامتوجه ی این موضوع شده بودندوبه صورتهای مختلف سعی درتسلی دادن اوداشتنداماهیچیک دلیل اصلی اینهمه گریه واشک که ازچشمانﺁبی وزیبای اومیریخت رانمی دانستند!خوداوهم هیچ تمایلی به گفتن غم لانه کرده دردلش رانداشت.بالاخره هواپیمابعدازطی مسیری تقریبا"یک ساعته ازمقصدشیرازبه فرودگاه تهران نشست ومسافران طی گذراندن مراحل لازم ازهواپیماپیاده شدند.اوهم تنهاوسیله ی همراهش راکه یک کیف سامسونت کوچک ویک کیف دستی بودرابرداشت وازهواپیماخارج شد.درسالن انتظارتوقع دیدن هیچکس رانداشت ولی برخلاف میل باطنیشﺁناهیتابه فرودگاهﺁمده بود.ﺁناهیتابه محض اینکه اورادیدبه طرفش رفت وبامهربانی خواهرانه ای سامسونت اوراگرفت وباصداییﺁهسته سلام کرد.مانداناحتی حوصله ی جواب سلام دادنﺁناهیتاراهم نداشت فقط دلش میخواست هرچه سریعتربه خانه برسد.هردوشانه به شانهﻯﻯهم ازسالن خارج شدند.وقتیﺁناهیتاماشین راروشن کردقبل ازحرکت روکردبه مانداناوگفت:مانی...

مانداناسرش رابه صندلی تکیه داده بودوقطرات اشکی راکه بی محاباازچشمهایش می ریختندراپاک میکرد.ﺁناهیتا دوباره گفت:مانی...بسه...با توهستم.

ماندانابدون اینکه به اونگاه کندگفت:زودترمن رو به خونهﻯپدربزگ برسون.

ﺁناهیتایکه ای خوردوگفت:اونجا چی کارداری؟!!

مانداناهمانطورکه سرش رابه پشتی صندلی تکیه داده بودچشمهایش رابست وگفت:میخوام بدونم اونم ازاین اتفاق خبرداشته وهیچ کاری نکرده یاهنوزبیخبره...

ماندانابه قدری عصبی بودکهﺁناهیتاکاملا"ازصدایش این حالت اوراتشخیص میدادولی باتمام این اوصاف هنوزماشین رابه حرکت درنیاورده بود;دوباره گفت:ولی ماندانا...من که پای تلفن به توتوضیح دادم...مامان بزرگ خودش اینطورخواسته وخودش هم همهﻯکارهاش رو کرده...توکه بهترازمابه اخلاقش ﺁشنایی داری...به خدامامان ازوقتی مامان بزرگ اون کار رو کرده دائم غصه میخوره واشک میریزه...باباهم خیلی...

مانداناچشمهایش رابازکردوباعصبانیت بهﺁناهیتانگاه کردوگفت:حرکت میکنی یابرم تاکسی بگیرم؟

ﺁناهیتاالتماسﺁمیزبه اونگاه کردوگفت:ببین مانی...الان ساعت از9شب گذشته...مامان شام درست کرده...مامان بزرگ بیتا هم اونجاست...باباهم به خاطراینکه توشب می اومدی بعدازظهربه مطب نرفته...همه میدونن که توچقدرازاین خبرعصبی شدی ولی...الان رفتن به خونهﻯبابابزرگ اونم دراین ساعت اصلا"کاردرستی نیست...شاید اون بیچاره هم نگران بشه...خودت خوب میدونی که اون الان درسن وسالی نیست که مضطربش کنیم...درثانی بابامی خوادباتوصحبت کنه...فرداهم میریم مامان بزرگ رو میبینیم...خود اونم میخوادباتوصحبت کنه...

ماندانابه ساعت مچی ظریفی که دریکی ازسالهای تولدش ازمامان بزرگ هدیه گرفته بودنگاه کرد;چقدراین ساعت رادوست داشت;میدانست ازارزش مادی بالایی برخورداراست ولی این مسئله باعث علاقه اش به ساعت نبود!تنهامسئله ای که باعث میشداینقدرساعت برایش اهمیت داشته باشداین بودکه عزیزترین فردزندگیش یعنی مامان بزرگﺁنرادرجشن تولدهفده سالگی به اوهدیه کرده بود.

ﺁناهیتادرست میگفت;تقریبا"دیروقت بودوتارسیدن به کرج ورفتن به شهرکی که بابابزرگ درﺁن ساکن بودمسلما"زمان نامناسبتری پیش میﺁمد;پس چه بهترکه اول باخودمامان وباباحرفهایش رامیزدوبهﺁنهامیگفت که چقدرازدستﺁنهادلخوراست...بهﺁنهامیگفت کاری کهﺁنهادرموردمامان بزرگ کرده اندچقدروحشتناک وغیرقابل بخشش بوده است.ماندانانمی توانست باورکندکه پدرش یعنی تنهافرزندمامان بزرگ دست به یک همچین عمل پستی زده باشد...اصلا"چه دلیلی می توانست پدرش راکه یکی ازپزشکان عالیرتبهﻯایران بودواداربه انجام این کارکرده باشد!مامان بزرگ سالهای پیری خودرامیگذراندولی درشرایطی نبودکه اورابه خانهﻯسالمندان بسپارند...باتوجه به وضع مالیﺁنهااصلا"انجام این کاربه واقع دورازهرذهنی بودچراکه پدرمانداناﺁنقدرثروت داشت که به راحتی میتوانست درهمان خانه یاحتی خانهﻯمجلل وزیبایی دیگرکه مسلما"یکی ازاملاک شخصی خودمامان بزرگ بودباگرفتن یک پرستاروحتی استخدام چندخدمه اجازه بدهدمامان بزرگ روزهای پیری خودش رادریکی ازمنازل خودش لااقل سپری کند...پس سپردن اوبه خانهﻯسالمندان چه تعبیری میتوانست برای اوداشته باشد؟!!

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:18    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان تلخ و شيرين
.............................................
داستان دنباله دار قسمت اول

شهریور ماه بود.

از وقتی اسمم رو در قبول شدگان كنكور اونهم در دانشگاهﺁزاد تهران دیده بودم به جای اینكه مثل تمام قبول شده ها ازخوشحالی به حد انفجار برسم اما احساس خوبی نداشتم!تمام تلاشم رو كرده بودم تا دانشگاه سراسری قبول بشم اما نشد!بعد از ساعتها ایستادن درصف خرید روزنامه وقتی اسمم رو درصفحه مربوطه دیدم هیچ احساسی نداشتم حتی تبریك چندین دختر و پسركه حدس زده بودن قبول شده ام رو بی جواب گذاشتم و روزنامه رو به یكی ازاونها دادم و راه افتادم.

بابا یك كفش فروشی نزدیك بازار داشت و از راه همون مغازه و درﺁمدش امرار معاش میكردیم...فكر میكردم مخارج تحصیل دانشگاهی من اونهم با اون شهریه ها برای بابا خیلی سنگین خواهد بود ﺁخه از طرفی دیگه رضا هم بود كه البته رضا هیچ وقت نگذاشته بود خرج تحصیلات دانشگاهش رو بابا بپردازه و درتمام این سالهایی كه به دانشگاه قزوین رفت و ﺁمد میكرد درعین حال سركار هم میرفت و به خاطر همین موضوع بود كه من فكر میكردم نباید از بابا توقع داشته باشم كه خرج تحصیل من رو بده!میدونستم اگر عزیزجون بفهمه هرطور باشه من رو راهی دانشگاه خواهدكرد اما از واقعیت نمی تونستم فرار كنم میدونستم كه خرج و گرانی بیداد میكند و حالا قبولی من در دانشگاهﺁزاد خرجی بود اضافه برتمام خرجهای دیگه...

وقتی رسیدم جلوی درب حیاط هوا تاریك شده بود.میدونستم الان عزیز جون كلی نگرانم شده...صدبار تسبیحش را دور زده و صلوات فرستاده تا من هرچه زودتر به خانه برسم.ﺁنقدر مهربان بود كه تصورش رو هم نمی شدكرد...البته تمام نوه ها و بچه هاش رو دوست داشت ولی همه می گفتن خودش هم میگفت كه سپیده جور دیگه ایه...

ﺁخه من رو عزیزجون بزرگ كرده بود.من اصلا"مادرم رو ندیدم...بیماری دیابت نگذاشت سایه اش به سرم بمونه!وقتی رضا رو دنیا ﺁورده بود دكتر گفته بود كه دیگه نباید باردار بشه اما شد و وقتی من رو به دنیا ﺁورد نتونست بمونه تا برام مادری كنه...

پدرم در سن30سالگی با یك پسربچه 8ساله یعنی رضا و یك دختر نوزاد كه من بودم تنها ماند.ﺁنقدر مادرم رو دوست داشت كه با وجود هزار و یك مشكل و حتی جوونی خودش راضی نشد دوباره ازدواج كنه.در ابتدا نمی خواست كسی را به خاطر بچه هاش به زحمت بندازه ولی زندگی شوخی بردار نبود!عزیز كه مادرپدرم بود با رضایت قلبی و از دل و جون زندگی در كنار ما رو به هر چیزی ترجیح داد و با وجود كهولت سن باردیگه مادری دو كودك را با ذره ذره ی وجودش تقبل كرد و این شد كه عزیزجون از اون لحظه به بعد برای من هم مادر شد و هم مادربزرگ...

كلید انداختم و در رو بازكردم.از حیاطی كه تمامش با شاخ و برگ درخت مو مانند یك حیاط سقف دار شده بود گذشتم و از پله های ایوان بالا رفتم.از كفشهای جلوی در راهرو فهمیدم باید مهمون داشته باشیم.وقتی درب راهرو رو باز كردم صدای عمه مهین رو شناختم كه با مهربانی همیشگیش گفت:بیا عزیز...هی دلنگران بودی...ﺁمد.

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: جمعه 25 مهر 1393 - 10:19    
sama33
شروع فعاليت
شروع فعاليت


پست: 9
عضو شده در: 25 مهر 1393
محل سکونت: tehran
blank.gif


امتياز: 82

عنوان: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

رمان قصه عشق
1
.............................................


ازوقتی نسترن خواهرم ازدواج کرد دیگه مجید خونه ی ما نیومده بود انگار با همه ی ما قهر کرده بود ولی خوب تقصیر مانبود نسترن خودش خواست باکسی غیر ازمجید ازدواج کنه!!!

البته منم وقتی تصمیم نسترن رو فهمیدم داشتم شاخ در می آوردم!!!بهش گفتم:نسترن مطمئنی میخوای با حمید ازدواج کنی؟

گفت:آره...دیگه خسته شدم...چقدر باید صبر کنم...چقدر باید بشینم تا ببینم مجید کی خواستگاری رسمی میکنه...

برای عروسی نسترن هم وقتی علی برادرم کارت عروسی رو برد برای مجید اینطور که از علی شنیدیم طفلکی نزدیک بوده از حال بره و همه اش فکر میکرده علی داره باهاش شوخی میکنه ولی وقتی میفهمه قضیه جدی هستش کارت رو پاره میکنه واز اون تاریخ دیگه خونه ی ما نیومده بود.

اسم من یاسمین هستش وتوی خونه یاسی صدام میکنن.دختر کوچک خانواده هستم و شدید به درس علاقه دارم.تا حالا به هیچ چیز غیر ازدرس عشقی نداشتم واصولا دنبال مسائل عشقی و دوست پسر بازی هم نبودم درست برعکس همه ی دوستام!!!

از نظر قیافه میشه گفت بد نیستم پوست سفیدی دارم با صورتی نمکی که به گفته ی دیگران چشم و ابروم زیبایی عجیبی داره همراه با لب و بینیی که بازم به گفته ی همه خیلی برازنده ی صورتم هستش.از نظر کلی شباهت زیادی با نسترن دارم ولی مامان میگه چهره ی من بیشتر به دل میشینه چون نسترن یک کم گوشت تلخه!!!موهامم بلند وصاف تا کمرم هستش به رنگ قهوه ایی تیره و معمولا با یک تل که به سرم زدم تمام موهام صاف و یکدست دورم ریخته چون بابا موهام رو خیلی دوست داره میگه نبندمشون منم گوش میکنم...قدمم نه کوتاه هست نه بلند یه قد متوسط دارم واز نظر اندام هم میشه گفت متناسب هستم نه زیادچاقم که تو ذوق بخوره نه اونقدر لاغرکه هیچ لباسی به تنم خوشگل نباشه...زیاد از خودم تعریف کردم ولی خوب برای اینکه بتونین چهره ام رو توی ذهنتون مجسم کنید لازم بود.

داشتم میگفتم:

آره از وقتی نسترن ازدواج کرد دیگه مجید نیومده بود خونه ی ما تا وقتیکه دختر نسترن۲سالش شد و من سال سوم دبیرستان بودم.فرداش امتحان داشتم ودرحال خوندن درسهام بودم که صدای زنگ بلند شد.با اف اف در رو باز کردم و در کمال تعجب فهمیدم مجید پشت در هستش!!!!

مامان خونه نبود وقتی در رو باز کردم ومجید اومد داخل دقیقا نزدیک یک دقیقه خیره خیره به من نگاه کرد وبعد لبخندی روی لبش نشست وگفت:ماشالله...توی این سه سال چه بزرگ شدی!!!

مجید رو مثل علی میدونستم درست مثل یه برادر چون اولا هم سن علی و۸سال از من بزرگتر بود دوما اینکه من از وقتی یادم می اومد مجید رو توی خونمون دیده بودم.

لبخندی زدم وبعد از سلام واحوالپرسی های معمول ازش خواهش کردم که بیاد توو اونهم اومد داخل ونشست حال همه رو ازم پرسید:بابا...مامان...علی. ولی یک کلمه از نسترن سراغ نگرفت!!!براش توضیح دادم که علی رفته سربازی و بابا هم برای کاری رفته چابهار و این روزها فقط وقتهایی که نسترن ودختر خوشگلش اینجا میان مامان یک کم سرحال هستش وگرنه که هیچی...

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:

پست تاریخ: شنبه 5 خرداد 1397 - 00:01    
noth50
تازه به جمع ما پيوسته
تازه به جمع ما پيوسته


پست: 2
عضو شده در: 4 خرداد 1397

blank.gif


امتياز: 45

عنوان: Re: پاسخ به «شطرنج عشق» خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

[quote="sama33"]رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
عشق مساله ها می آفریند.شما با پرهیز كردن از عشق؛می توانید از آن مسائل پرهیز كنید.اما آنها مسائلی بسیار ضروری هستند!آنها ناگزیر از رویارو شدن هستند؛ناگزیر از مواجهه؛آنها ناگزیرند زیسته شوند و می باید از میانشان گذشت و به ماورا رفت و راه به فراسو رفتن از آن میان است.عشق تنها چیز واقعی است كه ارزش اعمال كردن دارد.تمامی چیزهای دیگر دست دوم هستند.اگر این به عشق كمك كند؛خوب است.تمامی چیزهای دیگر فقط یك وسیله اند؛عشق هدف است.بنابراین؛درد هر آنقدر هم كه باشد؛به درون عشق بروید.
---------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت اول
تمام مسیر باقی مونده تا خونه رو دویده بودم...وقتی رسیدم جلوی درب خونمون برای لحظاتی ایستادم و دستم رو به دیوار گرفتم و سعی كردم از اون حالت نفس نفس زدنم كه در اثر دویدن بهم دست داده بود كم كنم...
احساس میكردم از تمام بدنم حرارت بلند میشه...سرخی گونه هام رو خودم احساس میكردم...وای خدا جون چرا اینطوری شدم؟!...من كه همیشه منتظر همچین لحظه ایی بودم...پس چرا یكدفعه مثل دیوونه ها شروع كردم به دویدن؟!!!
هنوز نفس نفس میزدم و دهنم خشك خشك شده بود...
صاف ایستادم و مقنعه ی روی سرم رو مرتب كردم و كیف روی دوشم رو به حالت عادی قرارش دادم و كلاسورمم مثل همیشه به جلوی سینه ام چسبوندم و بعد زنگ درب رو زدم.
صدای مامان رو از اف.اف شنیدم كه گفت:بله؟
- منم مامان...باز كن...
وقتی وارد خونه شدم بوی ماكارونی تموم خونه رو پركرده بود...غذای مورد علاقه ی من كه همیشه هم با پنیر باید بخورمش...
مامان توی آشپزخانه بود...ازهمون هال با صدای بلند سلام كردم و برعكس همیشه كه اول میرفتم صورتش رو می بوسیدم اون روز سریع به اتاقم وارد شدم و درب رو هم بستم!
توی آینه به صورتم نگاه كردم...وای خدا...چقدر گونه هام سرخ شده!!!
مقنعه و مانتوم رو درآوردم و به جالباسی آویزون كردم...كیف و كلاسورم رو با پا هل دادم زیرمیز تحریرم و از اتاق خارج و به دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم.
وقتی بیرون اومدم صدای مامان رو شنیدم كه گفت:مهسا...ناهار حاضره...غذات رو كشیدم زودتر بیا تا سرد نشده...
وارد آشپزخانه كه شدم مامان نگاهش به روی من ثابت موند و بعد گفت:چیه؟...نمره ی خوب نگرفتی كه باز تا از درب اومدی رفتی توی اتاقت؟
روی صندلی نشستم و چنگالم رو برداشتم و گفتم:نه...اتفاقا"شیمی20شدم...ف قط خیلی گرسنه ام...
و بعد كف دستم رو بوسیدم و به سمت مامان فوت كردم و گفتم:علی الحساب این رو بگیر...سیر كه شدم ماچت میكنم...میترسم اگه با این شكم گرسنه بیام طرفت شما رو به جای ناهار بخورم...
مامان لبخند مهربونی به لب آورد و گفت:چرا حالا داشتی میدویدی؟...نكنه اونم به خاطر گرسنگیت بوده...مگه دنبالت كرده بودن یا خودت دزدی كرده بودی دختر كه اونجوری توی كوچه در حال دویدن بودی؟
فهمیدم مامان از پنجره ی آشپزخانه من رو در حال دویدن دیده بوده!!!
غذایی كه خورده بودم پرید توی گلوم و به سرفه افتادم!
مامان سریع لیوانی رو از آب پر كرد و به دستم داد و گفت:وا...چه خبرته؟...آرومتر بخور...
كمی آب خوردم و بعد گفتم:تند نمیخوردم خواستم جوابتون رو بدهم كه غذا پرید گلوم...
- خوب حالا واسه چی میدویدی؟
برای لحظاتی نمیدونستم چه دروغی باید سر هم كنم چون مطمئنا" واقعیت رو نمیتونستم بگم...یعنی جرات نداشتم...البته جرات كه نه ولی خوب پرده های حیایی كه مامان بین من و خودش كشیده بود هیچ وقت به من این اجازه رو نمیداد كه در مورد مسائل خاصی كه این اواخربیش از قبل فكرم رو مشغول كرده با اون صحبت كنم...
نگاه مامان كه به حالت انتظار برای جواب هنوز به روی صورتم بود رو میدیدم و توی مغزم دنبال یه بهونه میگشتم تحویلش بدهم...
بعد از لحظاتی گفتم:راستش...سركوچه...نه سر كوچه كه نه...سر خیابون چند تا پسر داشتن فوتبال بازی میكردن...بعد یكدفعه دعواشون شد...منم خوب ترسیدم...شما كه میدونی چقدر از دعوای مردا و پسرا میترسم...
مامان كه حالا خودش هم مشغول خوردن غذا شده بود گفت:كی میخوای دست از این رفتارت بردای؟...خوب چند تا پسر دعواشون شده به تو چه ربطی داره كه اینطوری میدویدی؟...نمیگی یكی از همسایه ها تو رو اینجوری ببینه به عقلت شك میكنه؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:خوب چیكار كنم؟...میترسم دیگه...دست خودم نبود...
از دروغی كه گفته بودم احساس خوبی نداشتم برای همین میخواستم هر چه زودتر به اتاقم برگردم!
بعد از اینكه ناهارم تموم شد به اتاقم برگشتم و درب رو بستم و همونجا پشت به درب تكیه دادم و نشستم روی زمین...خدایا چرا وقتی جلوی من ایستاد و گفت سلام من اینقدر ترسیدم؟!!!...مگه من همیشه آروزی این رو نداشتم كه بهم توجه كنه؟!!...پس چرا حالا كه خودش با پای خودش اومده بود سر راهم اینجوری مثل خل ها رفتار كرده بودم؟!!!...حالا پیش خودش چی فكر میكنه؟
كتاب و دفترم رو از توی كیفم كه زیر میز تحریر رفته بود كشیدم بیرون و سعی كردم سرم رو به درس گرم كنم...




عالی بود
دمت خیلی گرم

[ وضعيت كاربر: ]

تشکر کردن از پست  پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول 
تشکرها از این پست:


نمایش پستها:                 مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
پاسخ دادن به این موضوع
 

صفحه 1 از 1

تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
 Related Topics 


 information 

 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید


Copyright 2004-2017. All rights reserved.
© by Aftabgardan Cultural Center : Aftab.cc